این همه معرفت از کجاست؟!

سروده های علی ربیعی (ع-بهار)

 

1-

…ازسروده شرح معرفت

 

خزانت را دوست دارم

 

و آرامش  خطوط نارنجی برگهایت را

 

وباد را که می وزد

 

وباران را که می بارد

 

وزندگی را وقتی که جستجو می کنی

 

ومرگ را وقتی به آرامش می رسی

 

راستی شرح و رنج

 

این همه معرفت از کجاست؟!

 

ماهشهر آبانماه 1395 علی ربیعی (ع-بهار)

 

 

 

 

2-

…از سروده دوستت دارم

چه لذت بی حاصلی ست بی تو!

شکوفه یاس

میر نوروزی

بوی خوش آویشن کوهی

خاک مقرب درباد

این همه زندگی

که پنهانی با نسیم عشق ورزی کردند

وجنوبم !

جنوب ملال آور آهن ونفت

جغرافیای شکننده ای ست

که مطیع بود

مثل بره سربراه عیسی

به خاطر دارم آن همه وجد را

تالابها و سرودخوانی موزون غوکها

مزارع و دلسپاری شهلای مرغابی ها

صحرا وتن آسانی مجنون جوانه ها

آسمان وآشفته گی بی شمار ستاره ها

حکایتی بود این دوستت دارم

دیوانه وار چون دل مجنونم

بگذار بگویم یادی ازشرم چشمانت

تنها جانپناهم بود

پاییز1380ماهشهر علی ربیعی (ع-بهار)

 

 

 

3-

کانت می گوید هیچ قدرتی تاکنون نتوانسته است به سرزمین ذهن ها و اقیانوس وجدان هاى بشرى رخنه کند، چه رسد به اینکه آنها را فاتحانه بگشاید و با فزون خواهى و استیلا طلبى در این قلمروهاى ناممکن بر کرسى امر و نهى بنشاند وشاید همه تعریف انسان در هستی در همین نکته ظریف نهفته است که سرانجامی مگر آزادی و اخلاق ندارد …که در فلسفه  این فیلسوف ارجمند  مفهوم آزادى از یکسو با اخلاق و از سوى دیگر با خرد پیوند مى یابد…..از دفتر یادداشت ها علی ربیعی(ع-بهار)

…سروده کامجویی آفتاب و سراب

تلفظ نام تو

تکرار لذتبخش ترین خاطره ها است

که فقط 14 ساله بود

دستانت لذت التماس را آفرید

لبانت بوسه را

وبعد تا کها روییدند و روییدند

وانگورها طلایی و قرمز

خوشه زدند

در تاکستانهای دلم

وشراب آغازشد

در آن قرار شیفته وداغ-

ظهرهای طولانی جنوب

کامجویی آفتاب و سراب

که بیابان را به یغما برد

آنگاه به  برق نگاهی

چشم در چشم تو

به شعله ای، آهی

شاعران آواره  شدند

شاعران کافه و تماشا

شاعران موسیقی و غزل

شاعران تسلیم و رضا

محزون و دلافگار گذرگاههای پر مخاطره

زیر تازیانه های دنیا

گردن شکسته و زار

شاید که مرده باشند

تا پیاده روهای ارغوانی پاییز

برگ ریزانی دیگررا

به باد بسپارند

ودوستی را بجای آرند

سخت بود و جانکاه

اما ذوق بلند شدو برخواست

بسان نیلوفر

در هماغوشی راه پله های کاهگلی ابیانه

وذهن مکدرشان

ازنو بالا رفت وشعر سرود

وابر و باران

به دیدار تو آمدند

بی واسطه گزمه ها

وشترهای لوک

روزگار خوبی بود

ومن علیرغم این همه دیوار

خورشید را دیدم

که لبخند می زد

به خاطره های ما

شهادت می دهم به خاک و آفتاب

به ستاره و مهتاب

وبه این همه عناصر حجمی

که نه زشت بودند و نه زیبا

زندگی مثل بوسه های ما

در هر کوچه که سر زد

ارمغانش بلبلان آشتی بودند

که بر دستان هر رهگذری نشستند

ماهشهر آذر 1394 علی ربیعی(ع-بهار)

 

 

 

4-

…به پیشواز خزان

جلوه گری زمانه در این پاییز سرد و سوزان ارتفاعات کله قندی مهران تلخ کامی مستمری ست که آدمی را با همه ارزو های مهار نشدنی به یاد و یاد گاری  دلتنگیها و از دست رفته هایش  می کشاند ….

….و چون پیرامون را تهی از لذت دوست میابد اندوهش بی پایان به امتدادی سرگردان در تاریخ و جغرافیا می رود که تاریخ با همه ناکامیهایش از بستر این جغرافیای سخت می گذرد….

…آنگاه در غباری پر از ابهام و تردید با تنهای خود سلوک می کنی ودر ناکجای و جود و هویت خویش غوطه می خوری وزمزمه می کنی راستی  در کجای این دنیا ایستاده ای ….

….اگر با منطق و فلسفه به عشق و پایبندی به حیات بنگری ……در زیر آن همه پیچیدگیها از تعاریف متناقض مات و مبهوت می مانی که لطیفه نهانی وجودت به تعبیر حافظ  برای همپیمایی در این صیرورت بی مهابا که  عاری از شور و خرد ست ازواقعیت  تو جا می ماتند …..حقیقتی که برایت متصور نیست….

… سروده باد خزانی

اینجا که دلبران خموشی گزیده اند

از نای هیچ نی ای

آوازی برنخواست

غراب حتی با نفس سردش زخمه ای نزد

قمری هم ترانه ای نساخت

گفتم دمی به می آلوده کن مرا

آنگاه که باد خزانی

چو برگی مرا نواخت

پاییز 1366 جبهه ارتفاعات کله قندی …مهران علی ربیعی (ع-بهار )

 

 

5-

…سروده ابتدای دوست

وقتی که می رسم

به ابتدای دوست

ازجنوب  مصور خورشید

جنوب داغ بیابان

دلم می خواهد بگویم

چه اوقات قشنگی

فراغت شبنمی

برآستانه برگی نشسته انگار

تنها تنها ذهنم

گنجایش این همه آسمان را ندارد

تا در منظومه ها ی هجرانش

رنج نامه ای بسراید

بدین مضمون

هیچ کس دشمن نیست

حتی تو

که مرا می کشی

از دفترهای گذشته تهران پاییز 1372 علی ربیعی(ع- بهار)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *