برای خواهرم فروغ، در سالروز کوچ ابدی اش در یکی از همین روزهای سرد!

دکتر محمد علایی

گفتن ندارد خواهر، بعد از تو، وضع زندگی، روز به روز وخیم تر شد هیج چیز عوض نشد جز آن که هر چیز بدی هم که بود بیشتر رو به وخامت گذاشت؛ فصل سرد، سردتر شد؛ حیاط تنهای خانه ی ما؛ تنهاتر؛ چراغ های تاریک رابطه، تاریک تر؛ رسولان سر شکسته، سر شکسته تر، خورشید مرده، مرده تر … خلاصه اینکه من هم هنوز از نهایت شب حرف می زنم از نهایت تاریکی…
فروغ جان، تصور نمی کنی حتی امکان این را پیدا نکردم که مثل خودت حرف هایم را بیرون بریزم، حرف هایی که روی سینه ام رفته رفته سنگین و سنگین تر شد و حالا مرا با خود فرو می برد، به قول خودت، تو هیچ گاه پیش نرفتی، تو فرو رفتی…
خواهر، باورش سخت است اما اینک منم مردی تنها در بحبوحه ی فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و ناتوانی این دست های سیمانی…

من شامه ام به اندازه ی تو قوی نبود، ولی بوی باروت هایی را که در حوض خانه ها انبار شده است را من هم می شنوم، حیاط خانه ی ما آبستن فاجعه است، و گمانم دیگر کاری هم برایش نمی توان کرد…
بعد از تو، حتی برای لحظه ای تصور تجربه ی کوتاهی از صمیمیت ناممکن شد…
و هنوز هم هیچ کس نمی داند نام آن پرنده ی غمگینی که از قلب ها گریخته ایمان است!

 

 

تصویر: صحنه مرگ فروغ؛ بازسازی صحنه برای عکس: آزاده اخلاقی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *