
اندیشیدن فلسفی و بیان ادبی
مصاحبۀ بهاره بوذری از وبسایت چیستی ها با دکتر حسن اکبری بیرق
- اگر ممکن است کمی دربارۀ تفاوتها و شباهتهای فلسفه با ادبیات بفرمایید. مثلاً این که فلسفه در پی حل معمای هستی است و ادبیات برای توصیف آن و یا نه، باید بگوییم فلسفه در پی توصیف جهان هستی است و ادبیات به دنبال آن جهانی که باید باشد. و موارد دیگر.
هنگام سخن گفتن در باب نسبتِ فلسفه و ادبيات بايد توجه داشت كه «فلسفه» يك لفظِ عامّ است كه به مفاهيم، مدلولات و مصاديق متعدد اطلاق میشود؛ مثلاً اگر مرادِ شما از فلسفه، تعاليم سقراط يا افلاطون و ارسطو باشد، يا انديشههاي هيوم، كانت، اسپينوزا و هگل يا تأملاتِ ويتگنشتاين، هايدگر، راسل و هابرماس، هر يك از اينها معانی بهنسبت متفاوتی خواهد داشت. يا اگر تعريف شما از فلسفه كمي عامتر باشد و مرادتان تعاليم كنفسيوس، دائو د.جينگ، زرتشت، عيسي و همينطور ابنسينا، سهروردي، ملاصدرا و علامه طباطبايي باشد، داستان كمي متفاوت خواهد شد؛ اما اگر تعريف شما از فلسفه همان طرحِ پرسشهاي بنيادين و مسائل و پرابلماتيكهاي انساني نسبت به خودش و جهانِ هستي باشد، آنوقت فلسفه و ادبيات ذاتاً با هم تفاوتي نخواهند كرد؛ تنها شكل بيان متفاوت خواهد بود. تفصیل مطلب این که، بيان فلسفي، بهخصوص در فلسفههاي تحليلي كمي فنيتر است و بيانِ ادبي كمي ذوقيتر، زيبايييشناسانهتر و در مواردي هم قابل فهمتر، قابل دركتر و ملموستر از آثار فلسفي است. به هر حال هر دو يك غايت را دنبال ميكنند؛ آن هم طرح پرسشهاي اساسي و تلاش براي تبيين همان پرسشها. توجه داشته باشيد که نگفتم تلاش براي پاسخ به آن پرسشها، بلكه عرض كردم كوشش براي طرح روشن و تبيينِ قابلِ درك از مسائلِ بنيادينِ هستي. فيالمثل آثاری مانند برادران كارامازوفِ داستايوفسكي يا هملتِ شكسپير يا ديوانِ حافظ، اشعارِ ويليام وردورث يا حماسههاي بزرگِ بشري ازجمله شاهنامة فردوسي يا مهابهاراتا و… اينها محتوایی كم مایه تر از آثارِ بزرگ فلسفي مانند متافيزيكِ ارسطو يا مثلا سنجشِ خردِ نابِ كانت ندارند؛ فقط در اینگونه آثار، طرز ادراك، رهيافت و رويكرد به مسأله، متفاوت است. يعني وقتي شما رمانهای داستايوفسكي وايوان كليما و آثار صادق هدايت را ميخوانيد، همانقدر درگير مسائل فلسفي ميشويد كه وقتي رسالة اخلاقِ اسپينوزا يا آثار دكارت، مثل گفتار در روش درست راه بردن عقل، را خواندهايد. بنابراين من تمايزي بين فلسفه و ادبيات نميبينم. البته وقتي سخن از تمايز به ميان ميآيد و پرسشكننده هم در پي اين است كه لاجرم تفاوتهاي بين اين دو دانش و دو معرفت را پيدا كند، قطعاً در پيشفرضِ او اين حقیقت، مُنطوي است كه فلسفه و ادبيات يك نسبتِ بسیار نزديك به هم دارند و باید تفاوتهایشان كشف و بیان شود. اگر فرض بر اين بود كه اين دو كاملاً با هم متفاوت هستند، آنوقت هيچ پرسشگری نميپرسيد كه فرق بين فلسفه و ادبيات چيست. همانطور كه هيچكس نميپرسد فرق پزشكي و فلسفه يا فرق فيزيك و ادبيات چيست. پس اگر شما از من ميپرسيد كه فلسفه با ادبيات چه تفاوتي دارد يعني پيشاپيش در پسِ ذهنِ شما نوعي اينهماني بين فلسفه و ادبيات نهفته است؛ چه خودتان بدانيد و چه ندانيد. در اينجا من ميتوانم پيشفرض شما را كه خودآگاه يا ناخودآگاه در ذهنتان لانه كرده، اينطور روشن و قابل درك بيان كنم كه فلسفه و ادبيات هر دو تلاش در راستاي تحرّي حقيقت است با دو طرزِ بيانِ مختلف؛ ادبيات كفّة زيباييشناسياش بر فلسفه ميچربد و فلسفه هم كفة دقت و صراحتش بر ادبيات ميچربد. البته اينها تعابيري خالي از مسامحه نيستند؛ اما تجربة افرادي كه با علوم انساني و اجتماعي سروكار دارند تا حدود زيادي اين مدعيات را تأييد ميكند كه وقتي شما يك اثر ادبي را ميخوانيد، طبعاً نوعي التذاذ هم در اين مطالعه وجود دارد كه ممكن است در خوانش اثر مغلقی مانند «قبساتِ» ميرداماد يا «جمهورِ» افلاطون وجود نداشتهباشد؛ اما روشن است که هر دو قصد دارند به پرسشهاي بنيادين شما پاسخ دهند. باز اگر اصرار داشته باشيد كه حتماً اين دو مقوله، يعني فلسفه و ادبيات، را از هم جدا كنم، ميتوانم بگويم هر دو در شاخههاي مختلف خودشان در باب حكمت سخن میگویند، يعني به دنبال كشف حكمت هستي، هستند و نوعي هستيشناسي در دل هر دو معرفت نهفته است. وگرنه به نظر من آلبركامو همانقدر فيلسوف است كه هايدگر، اديب است. يا حتي بعضي اوقات شخصيت اديب و فيلسوف در يك فرد جمع ميشود، مانند ژان پل سارتر كه هم كتاب فلسفي مانند «هستي و نیستی» را و هم رمانی مانند «تهوع» مينويسد. در سنتِ فكريِ ما نیز چنين افرادي يافت ميشوند؛ به نظرم ناصرخسرو همانقدر اديب است كه فيلسوف است و حافظ همانقدر فيلسوف است كه اديب و شاعر است. بابا افضل كاشاني، هم يك اديب طراز اول است و هم يك فيلسوف. حتي در میان معاصران ما هم افرادي هستند كه هرچند شهره به فيلسوفي هستند، اما نثر آنها كاملاً ادبيست. افرادي مانند دكتر سروش، دكتر شريعتي و ديگران كه نوشتههايشان هم صبغة ادبي دارند و هم به معناي عام كلمه صبغة فلسفي.
براي اينكه مطالبي كه عرض كردم ملموستر شود، ناچارم چند مثالی عرض كنم؛ يكي از مهمترين مباحث حكمي و فلسفي كه از تفکر يونان باستان گرفته تا فلسفههاي قارهاي، فلسفة اسلامي، كلام اسلامي و مسيحي، همه و همه درگير آن هستند، مقولة آزادي اراده يا به تعبيرِ رساتر جبر و اختيار است. در كتابهاي فلسفي اين مسأله بهتفصيل مورد بحث واقع شده و حتي رسالهها درباره ارادة انسان، جبر و اختيار چه در فلسفة اسلامي و چه در فلسفة غربي و يوناني نوشته شدهاست. از طرفي هم در اشعارِ شاعرانِ طراز اولِ انگليسي، عربي و فارسيزبان با اين مسأله دائماً روبهرو هستيد. افرادي مانند مولانا و حافظ، ابياتی نغز و گاه بعضي شعرا منظومههايي دربارة همين قضيه سرودهاند. در بين فيلسوفان غربی نیز شوپنهاور در اين باره كتاب نوشته است، متكلمان مسيحي و اسلامي هر كدام به نوعي در اين باره اعلام موضع كردهاند. مثلاً اشاعره در سنّت اسلامي طرفدار جبر هستند و معتزله طرفدار اختيار. اين مسأله به خودي خود مسألهاي حكمي و فلسفي است؛ زيرا جزو پرسشهاي بنيادينِ آدميست. وقتي هم اديب به او میپردازد و هم فيلسوف، نشانگر آن است که ادبا و فيلسوفان با مسائل مشتركي روبهرو هستند و با مقولات مشابهي درگیرند. متفكري اسپانیایی به نام اونامونو، معتقد است كه شاعران و فيلسوفان برادرانِ توأمان هستند؛ به تعبير ما برادران دوقلو! او در كتاب «درد جاودانگي، سرشت سوگناک زندگی» كه با ترجمة بسيار زيباي استاد بهاءالدین خرمشاهي به فارسي برگردانده شده، به اين قضيه پرداخته است و من به دوستان جوانم توصيه ميكنم كه حتماً به اين كتاب مراجعه كنند. اگر بخواهم مثال ديگري بزنم بايد مسألة حدود فاهمة بشري را عنوان كنم. پرسشهایی از این دست که: عقل، فهم و درك ما تا كجا ميرسد؟چه چيزهايي را ميتوانيم بفهميم و چه چيزهايي را نميتوانيم؟ پرسشهایی ذاتاً فلسفي است كه هم دیوید هيوم دربارة آن رسالهاي دارد و هم كانت در كتابِ «نقد عقل محض» بهآن پرداخته و شايد كل پروژة كانت اين بودهباشد كه به ما بگويد چه چيزهايي را ميتوانيم بفهميم و چه چيزهايي را نميتوانيم بفهميم و حدود فاهمة ما چقدر است. همين مسأله در اشعارِ شعرا هويداست؛ مثلاً حافظ غزلي دارد كه من دوست دارم آن را به اقتفای استادِ زندهياد محمدرضا شجريان، «معماي هستي» بنامم كه آلبومي هم تحت اين عنوان دارند. در آن غزل آمدهاست که:
چيست اين سقفِ بلندِ سادة بسيار نقش / زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين، يك بيانِ فلسفي است، منتها شكل بیان آن متفاوت و موزون و مقفاست؛ اما همچنان دربارة حدود فاهمه انساني سخن میگوید:
از هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود / زنهار از اين بيابان وين راه بينهايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا / سرها بريده بيني بيجرم و بيجنايت
از اين طور مثالها، متعدد ميتوان آورد كه پرابلماتيكهايي كه شعرا و نويسندگان با آنها دست به گریبان هستند، همان چيزهايي است كه فيلسوفان به آنها ميانديشند. يا برای نمونه، مقولة ايمان كه به قول حافظ «چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم»؛ مسألة ايمان و تعارض آن با عقل جزو دلمشغوليهاي بسيار كهن فيلسوفان دين است. مثلاً فيلسوفِ دينِ معاصرِ بریتانیایی«جان هيك»، كه در اسفندماه ۱۳۸۳ سفری به ایران داشت و چند سال پيش فوت كرد، در آثار خود به اين موضوع پرداختهاست. از طرفي هم شعراي فارسيزبان و هم انگليسيزبان، خيلي به اين موضوع پرداختهاند و چون زبان ما فارسي است من مثالهاي فارسي ميآورم كه در آثار مولانا و حافظ مقولة ايمان در آثار حافظ بيشتر به عشق تعبير ميشود و ايمان يعني همان عشق كه هميشه در برابر عقل قرار ميگيرد:
مقام عشق را درگه بسي والاتر از عقل است / كسي آن آستان بوسد كه سر در آستين دارد
تقریبا عین همین مضمون را شاعر بریتانیایی بلندآوازهای همچون ویلیام وردزورث[1] در قرن نوزدهم به زیبایی به شعر کشیده است:
One impulse from a vernal wood
May teach you more of man,
Of moral evil and of good,
Than all the sages can.
یک تکانه از چوب بهاری
شاید تورا بیاموزد ای انسان،
درباره بد و نیک جهان،
بیش از همه حکیمان.
Enough of Science and of Art;
Close up those barren leaves;
Come forth, and bring with you a heart
That watches and perceives.
دیگر بس است دانش و هنر؛
رها کن آن برگهای خشک و سترون را؛
گامی به پیش نه و با خود دلی بیاور
که بصیرت دارد و مشاهده میکند.
فيلسوفان دين در غرب هم با همين مسأله سروكار دارند و داستايوفسكي هم به همين مسأله دچار است. اينها نشان ميدهد كه فلسفه، ادبيات است و ادبيات، فلسفه، با تفاوتهاي ظريفي كه در روش بيان وجود دارد.
- زبان چه نقشی در تولید اندیشه دارد؟ زبانهای مختلف آیا تفکرات متفاوت می آورد؟ مثلاً آیا تعداد پرشمار فیلسوفان آلمانی به زبان آلمانی مرتبط است؟
من ابتدا بايد يادآور شوم كه اصولاً انسان در ظرفِ زبان ميانديشد؛ يعني انديشه مظروفي است كه داخل ظرف زبان قرار ميگيرد و اگر زبان وجود نداشت، طبعاً انديشهاي هم وجود نداشت. از اين نظر خيلي جالب است كه مثلاً در زبانِ يوناني و لاتين چيزي كه از آن به «لوگوس» تعبیر ميشود، هم به معناي خرد است و هم به معناي زبان و هم به معناي انديشه. بنابراین آن جمله مشهور ارسطو كه در مقام تعريف منطقی گفته: «انسان حيوان ناطق است»، مفهومش اين نيست كه انسان فقط حرف ميزند؛ آنجا «نُطق» به معناي خرد، هوشمندي و توانايي سخنگفتن است. جالبتر اينكه برای انتقال همان مفهوم، به زبان عربي، كلمة نطق استخدام ميشود كه هم به معناي انديشه است و هم به معناي زبان؛ مولانا ميفرمايد: «نُطق ميخواهد كه بشكافد تنم». همانطور كه در زبانهاي لاتين، كلماتLogos و Logic و احتمالا Language همريشه هستند. در عربي هم نطق، ناطق، منطق و منطقه همريشه هستند. پس زبان، همان انديشه است و انديشه همان زبان است و اينها مفاهيم جداييناپذير از هم هستند. انديشيدن در حقيقت حرف زدن با خود است، بنابراين هر چقدر كه دايرة زبانِ ما گستردهتر باشد حكايت از اين دارد كه دايرة تفكر و انديشة ما گستردهتر است. چون ما بدون كلمه و كلام نميتوانيم فكر كنيم. و اندازه و حدّ و حدودِ فكر كردنِ ما متقارن است با اندازه و حدّ و حدود كلمه و كلامي كه داريم؛ به خاطر همين هم هست كه فيلسوفِ بزرگِ تحليليِ قرن بيستمي، ويتگنشتاين، در كتاب «تراكتاتوس» یا همان رسالة منطقيـفلسفي ميگويد كه مرزهاي زبانِ من، مرزهاي جهانِ مناند. برعكس آن هم درست است كه مرزهاي جهانِ من مرزهاي زبان مناند. يعني ما به اندازة زباني كه داريم دنيا داريم. حال چون بحث ما بیشتر در محدوده زبان فارسي است، ميخواهم بگويم كه انديشههاي فلسفي وقتي در فرهنگ ما قوام گرفت كه براي اصطلاحات حكمي و فلسفي يوناني معادل ساختيم و از لحظهاي كه به فارسي توانستيم بنويسيم و دربارة مفاهيم فلسفي حرف بزنيم، فلسفة خودمان را تأسيس كرديم. مثلاً ابنسينا با نگارشِ دانشنامة اعلايي و چند رسالة ديگر كه به فارسي نوشت، ناصر خسرو با نگارش چندين كتاب حكمي، كلامي و فلسفي به زبان فارسي، از جمله خوان اخوان و جامع الحکمتین، همچنین امام محمد غزالي با نگارش كتاب كيمياي سعادت و بعدها بابا افضل كاشاني، با فارسینویسی خود، كمك كردند كه انديشة فلسفي به زبان فارسي قوام بگيرد. اگر در زبان فارسي كتاب فلسفي نوشته نميشد انديشة فلسفي ایرانی- اسلامی هم به وجود نميآمد. اين نقش زبان در توليد انديشه كه اجمالاً عرض كردم.
حال بحث اين است كه آيا زبانهاي مختلف تفكرات متفاوتي توليد ميكنند؟ البته كه اينطور است؛ به هر حال زبان يك مقولة فرهنگي است، يعني پشت هر واژهاي در هر زباني يك عالَم فكر و فرهنگ نهفته است. اعم از اسطورهها، خوابهاي جمعي، خرد جمعي، تاريخ، اقليم، سبك زندگي و همة اينها پشتيبانان هر واژه و جملة هر زباني است. بنابراين وقتي شما يك آموزشگاهِ زبانِ انگليسي، فرانسه يا روسي تأسيس ميكنيد، فقط زبان انگليسي، فرانسه و روسي آموزش نميدهيد. بلكه خواهناخواه فرهنگ، انديشه و سبك زندگي آنها را ترویج میکنید. يك مثال خيلي ساده عرض ميكنم، شما در يك جزوه آموزش زبان انگليسي كمتر ميبينيد كه براي جملاتي كه ميخواهند مثال بياورند بگويند A Cup of tea، بيشتر A Cup of Coffee مطرح است، زيرا آنها بيشتر از چاي، قهوه ميخورند. وقتي يك نفر شروع به آموختن زبان انگليسي كند، با دنياي ديگري سروكار پيدا ميكند؛ مثلاً ميفهمد كه انگليسيها براي اينكه از كسي عذرخواهي كنند ميگويند I’m Sorry، فرانسويها ميگويند pardon، كسي كه فارسيزبان است اگر در برابر كسي كه به او آسيب رسانده يا بدياي كرده بگويد كه من خيلي متأسفم، مشخص است كه متأثر از زبان انگليسي است. «متأسفم (I’m Sorry)» متعلق به زبان انگليسي است. ما در زبان فارسي و متون قديميمان، مواقعي كه ميخواهيم از كسي طلب بخشش كنيم، نميگوييم متأسفم؛ بلكه ميگوييم پوزش ميخواهم، معذرت ميخواهم، عذرخواهي ميكنم يا ببخشيد. منظورم این است که زبان با خودش ديد، نگرش، سبك زندگي و فرهنگ خاصي را منتقل ميكند. بله كه در هر زباني انديشههاي متفاوتي متولد ميشوند و به ميزان نزديكي زبانها به همديگر انديشههاي مشابهي هم شكل ميگيرد. اينكه پرسيديد آيا تعدد فلاسفة آلماني نشانگر اين است كه چيزي در زبان آلماني وجود دارد كه فيلسوفپرور است، البته من آماري نگرفتم و نميدانم كه تعداد فيلسوفان در آلمان بيشتر از انگليس و فرانسه است یا نه، اما حتي اگر چنین چیزی نباشد، این مقدار میتوان گفت که زبان آلماني براي تفكر فلسفي خيلي زبان مستعدي است، اما نباید از یاد برد تا زمان هگل اينطور نبوده، حتي نقل است كه هگل گفتهبود: «من ميخواهم به زبان آلماني فلسفه یاد بدهم»؛ يعني زبان آلماني را آدمي تلقي كرده كه فلسفه بلد نيست و ميخواهد به او فلسفه ياد بدهد. بنابراین اگر هم چنين چيزي كه شما ميفرماييد درست باشد امري جديد است كه شايد قدمت آن بيش از 150 سال نباشد و اساساً تا چهارصد یا پانصدسال گذشته فيلسوفان غربي به زبان لاتين مينوشتند و اگر اكثر رسالههاي كلاسيكي كه از اسپينوزا، دكارت و… به يادگار مانده را نگاه كنيد، ميبينيد كه به زبان لاتين بودهاند و در چندسده گذشته كمتر به زبانهاي فرانسه يا انگليسي رسالة فلسفي نوشته شدهاست. به هر روی اگر چنين آماري درست باشد كه فيلسوفان آلماني بيشتر هستند، باز هم حتماً يكي از دلايل آن استعداد زبان آلماني براي فلسفهآموزي و فلسفهورزي بوده است. البته نه علت غايي و تام آن، بلكه يكي از دلايلش كه به قول منطقيون ميگويند علل مُعدّه.
- برای تحقیقات تطبیقی در زمینۀ بن اندیشه بین غرب و شرق چه کار باید کرد؟ بخصوص در حوزه ادبیات. مثلاً شاعری مثل تی اس الیوت که تمام قد در نظرگاه مدرنیته و به تعبیری حتی در افق مدرنیسم است. و از طرفی ما هم بسیاری از شاعران معاصرمان طرفدار جهان مدرن بودند؛ هرچند در عین حال هم منتقد. مثلاً در اشعار فروغ می بینیم که چقدر هم دفاع دارد و هم نقد؛ مثلاً آن شعر شناسنامه اش. یا شاملو. بررسی تطبیقی این جریان های فکری و بن اندیشه یا هستۀ مرکزی تفکر چقدر جای کار دارد؟
مواجهة ما ايرانيان با مدرنيته و مدرنيسم مواجهه غريبی است. خيلي بايد دربارة آن فكر شود، نوشته شود و خوانده شود. خوشبختانه ادبياتی نسبتاً غني در اين باره توليد شده؛ از كارهاي زندهیادان احمد کسروی، فريدون آدميّت، عبدالهادی حائری و هما ناطق گرفته تا آثار افرادي مانند آقايانِ آجوداني، كاتوزيان، سيدجواد طباطبايي، مرحوم فیرحی و ديگران. بخشي از اين مواجهه هم مواجهة اديبان و نويسندگان ما با مدرنيته بوده است؛ از مرحوم جمالزاده گرفته تا صادق هدايت و جلال آلاحمد در بين نويسندگان و در بين شعرا هم از ملكالشعراي بهار گرفته تا نيما، فروغ، اخوان و حتي ميرزادة عشقي. بنده كتابي به عنوان «روي خاك ايستادهام» دارم كه در آن، مواجهة پنج شاعرِ معاصر را با مدرنيته نشاندادهام. در اینجا نميخواهم آن مطالب را تكرار كنم؛ اما براي اينكه یک مطالعة تطبيقي (آنطور كه شما در سؤالتان طرح كرديد) در اين زمينه داشته باشيم، اولين قدممان باید این باشد كه درک کنیم که مدرنيته كه وجه فلسفيِ مدرنيسم است، پديدهاي غربي و خاستگاه آن در مغربزمين است. برخلاف كساني كه معتقدند مدرنيته از دورة رنسانس شروع ميشود، بنده بر اين باورم كه مدرنيتة فلسفي، در Momentum و لحظهاي متولد شده كه آدمي به تعبير آگوست كُنت، اسطورهانديشي را كنار گذاشته و به جاي اينكه در آسمانها دنبالِ چيزي بگردد، در زمين دنبالِ عقلانيت، خرد، علم و دانش گشته است؛ یا همچنان که ماکس وبر میگوید از وقتی که از جهان هستی حیرتزدایی شده است. پس اگر چنين باشد و اين فرض درست باشد، لحظة آغازِ مدرنيته در دنياي غرب لحظهاي است كه ارسطو متولد ميشود و كتاب متافيزيك خود را مينويسد. اتفاقاً همين مضمون را فروغ فرخزاد در شعرش آورده كه: «هرگز آرزو نكردهام/ يك ستاره در سراب آسمان شوم/ يا چو روح برگزيدگان/ همنشين خامُش فرشتگان شوم/ هرگز از زمين جدا نبودهام/ با ستاره آشنا نبودهام/ روي خاك ايستادهام/ با تنم که مثل ساقهء گیاه/ باد و آفتاب و آب را/ میمکد که زندگی کند/ بارور ز میل/ بارور ز درد/ روی خاک ایستاده ام/ تا ستاره ها ستایشم کنند/ تا نسیم ها نوازشم کنند…»
ببينيد شاید اين لحظة طلوع خورشيد مدرنيته در شعر فارسي باشد؛ زيرا شعراي قبل از فروغ ميگفتند ما از خاك نيستيم، ما روي خاك قرار نداريم، منشأ ما از جاي ديگري است. «تو را ز كنگرة عرش ميزنند سفير/ ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است»؛ يعني تمام گفتمان مسلطي كه ما در شعر كلاسيك فارسي ميتوانيم ببينيم، بخوانيم و بشنويم، فرياد ميزند كه اي انسان تو از آسمان بر روي زمين هبوط كردهاي و قرار نیست اینجا قرار بگیری؛ اما فروغ یکتنه در برابر این گفتار کهن میایستد و ميگويد، نهخير هرگز از زمين جدا نبودهام، با ستاره آشنا نبودهام. اينكه شاعران، نويسندگان و اديبان ما چه مواجههاي با مدرنيته و مدرنيسم داشتهاند و ما چطور ميتوانيم يك مطالعة تطبيقي در اين باره داشته باشيم، منوط به اين است كه بتوانيم گوهرِ مدرنيته و مدرنیسم را درك كرده و بشناسيم، يعني درواقع غرب را بشناسيم. ميدانيد كه شناختِ چيزي با فحش دادن به آن چيز متفاوت است. نميتوانيم، هم به چيزي فحش بدهيم و آن را توهين و تحقير كنيم و هم آن را بشناسيم. نخستين گام در شناختن اين است كه احساسِ همدلي و سمپاتي داشته باشيم. ما كمتر در بين متفكرانمان چنين مواجههاي ديدهايم و به تَبَع آن در بين شاعرانمان. فروغ، شاملو و نيما استثنائات هستند، حتي ملكالشعراي بهار با تمام عظمت ادبی و فكرياش يك تلقي بسيار سادهانگارانه از مدرنيته و مدرنیسم داشت و همين سهلانگاري در اشعارش هم متبلور و متجلي شده بود. بنابراين اگر شاعران ما بخواهند روياروييِ عالمانه و مؤثر با دنياي غرب، ادبيات غرب و ادبيات مدرن و پسامدرن غرب داشته باشند، اول بايد سواد آن را داشته باشند، ابتدا بايد آثار آنها را به زبان اصلي بخوانند. ما نميتوانيم يك كلمه انگليسي، فرانسه و آلماني بلد نباشيم و دنياي غرب و مدرنيته را بفهميم؛ همانطور كه نميتوانيم بدون آشنايي با زبان عربي اسلام را بشناسيم، زيرا اسلام در زبان عربي و محيط عربستان متجلي شده است. ما براي مطالعة تطبيقي بايد هر دو سو را بشناسيم. هم سنّتِ فلسفة غرب را و هم سنّت فكري خودمان را. همچنين بايد تفكرات نوين غرب و اتفاقاتي را كه در امروزِ جامعة علميمان ميافتد بشناسيم و اينها كار سبكي نيست. نمیتوانیم و نباید از سر سهلانگاري و سبكسري وارد اين وادي بشویم. بله، راحتترين راه، نفي است؛ اما سؤال شما ناظر به نفي نيست بلكه ناظر به شناخت و تطبيق است و شناخت و تطبيق مستلزم داناييست. متأسفانه شاعران امروزِ ما مطالعات اندكي دارند؛ درحاليكه از قديمالايام رسم بر اين بوده كه يك اديب و شاعر، بسيار باسواد باشد. اگر كتاب «چهارمقالة» نظامي عروضي سمرقندی را خوانده باشید میبینید که آنجا وقتي ويژگيهاي شاعر را برميشمارد، میگوید هیچکس نميتواند شاعر شود مگر اينكه بیستهزار بيت از قدما و دههزار بيت از متاخران را خوانده و از حفظ باشد و البته «باید که سلیم الفطره، عظیم الفکره، صحیح الطّبع، جیّدالرّویّه، دقیق النّظر باشد، در انواع علوم متنوّع باشد و در اطراف رسوم مستطرف، زیرا چنانکه شعر در هر علمی بکار همی شود هر علمی در شعر بکار همی شود…». آیا شاعران امروز ما دانگی از این معلومات را دارند؟ دقیقالنظر بودنی که نظامی هزارسال پیش میگوید، امروزه، به دقت در دانشها و معارف روز ادبی و فلسفی و… و در یک کلام، علوم انسانی و اجتماعی ترجمه میشود.
پس ما اگر بخواهيم يك مطالعة تطبيقي انجام دهيم بايد جوهرِ مدرنيته، بُن انديشة غرب و ريشههاي خودمان را بشناسيم. خيلي وقتها ممكن است دربارة فلسفة غرب مطالعة خوبي داشته باشيم، اما خاستگاههاي فكري خودمان را نشناسيم و بالعکس. بالاخره بايد اين نقيصهها را جبران و حل و رفع كنيم.
- ما کمتر گعدههایی داریم که به تعبیری اتاق فکر محسوب شوند. روند دانشگاه و آکادمی و مقاله نویسیها را که بهتر میدانید. به نظر شما این حفره هایی که هست، این خلأ در حوزۀ کار جدی و عملی چطور پر می شود؟ مثلاً شب شعرهایی که در فرهنگسراها و جاهای دیگر برگزار می شوند یا معمولاً به تعارفات می گذرد بجای اینکه نقد اساسی شوند. اینکه جایی باشد که در آن جریان شناسی صورت بگیرد. نظریهها و پارادایمهای فکری علوم اجتماعی و فلسفه واردش شود. جشنواره ها و مراسم رونمایی از کتاب های شاعران و جلساتی از این دست انگار یک کاریکاتور و یک ماکت است؛ هیچ جایی برای تبادل اندیشه نیست. اتاق های فکرسازی در کشور ما انگار فرمالیته است. شما راهکاری برایش می بینید؟
دالِ مركزيِ پرسش شما معطوف به دو خصيصة عامّ ما ايرانيها، حداقل در دوران جديد، است كه عبارت است از: اول فقدان فرهنگ گفتگو و دوم فقدانِ روحية كار جمعي. اين دو ويژگي فارغ از اينكه خوب است يا بد، در پيشينة تاريخي ما ايجاد شده و دلايلِ فرهنگي و تمدني دارد كه جاي بحث آن اينجا نيست و شايد در صلاحيت بنده هم نباشد؛ اما به هر حال خيلي مشهود است و كافي است نگاهِ ژرفنگرانه به پيرامونمان در مراكز فرهنگي، علمي، ورزشي، مديريتي و ديني داشته باشيم تا ببينيم اولاً هيچكس، ديگری را قبول ندارد، ثانياً هيچ كس هم نميخواهد عضو يك تيمِ اجرايي يا علمي بشود. همه دوست دارند، اگر هم ميخواهند كاري انجام دهند، خودشان تنهايي پيش ببرند و تجربه هم ثابت كرده كارهاي گروهي هميشه با مشكل مواجه ميشود و اگر هم استثنائاً در یک بخش افرادي با روحية كار جمعي توانستند كنار هم قرار بگيرند، اتفاقاً نتايج درخشاني به وجود آمده است؛ اهل گفتگو هم نيستيم چون اصولاً جوامع استبدادزده كه پيشينه بلندِ تاريخيِ مشحون از فشار، تماميتخواهي و استبداد از طرف حاكمان دارند، اينها طوري بار ميآيند كه يا خودشان دوست دارند حرف آخر را بزنند يا برعكس دوست دارند كسي ديگر حرف آخر را بزند و اينها يا اطاعت كنند يا تمرد؛ شكل سومي در اين موضوع وجود ندارد. بنابراين محصولِ اين دو خصيصة تاريخيـفرهنگي اين شده كه در دانشگاهها و حوزههاي علميه و مراكزِ اجرايي، ورزشي و حتي تفريحي، نهادي كه بتواند از خرد جمعيِ كارگزارانِ آن بخش نمايندگي كند، نداريم. و اگر داريم به شكلِ يك سيستم و بخشِ اداري و تهي از معناست كه فقط كارش اين است كه پروتكلهاي اجرايي و اداري را رعايت كرده و گزارش كار بدهد كه معمولاً هم چيزي از آن در نميآيد و ثمري ندارد. من اگر بخواهم نمونههايي عرض كنم، هم به متن پرسش شما ارجاع ميدهم كه خودتان در سؤالتان به آن اشاره كرديد و هم ميتوانم به روابطي كه در دانشگاهها و مراكز علمي و حوزههاي علوم ديني بين استادان و دانشجويان و طلاب برقرار است اشاره كنم. تقريباً در دانشگاهها هيچ استادي مقالة استادِ ديگر را نميخواند. ممكن است يك استادِ دانشگاه بيست سال با يك همكار در دانشكدهاي تدريس كند و حتي هماتاق باشند، اما از آثار همکار خود باخبر نباشد و رغبتي به شنيدن يافتههاي جديدِ پژوهشي همكار خود نداشته باشد؛ حتي اندك منافذي هم كه برای گفتگو وجود دارد، مانند جلسات دفاع از پاياننامهها، آنها را هم تبديل به مناسك و مراسمي خالي از معنا ميكنند كه از دو حال خارج نيست؛ يا استادان در این جلسات به هم نان قرض ميدهند و از هم تعریف و تمجید بیمبنا میکنند، يا در غیر اینصورت بنابه ملاحظاتي وارد هيچ بحث جدي نميشوند، مبادا كه اركان دانشگاه و دانشكده، گروه يا دپارتمان آموزشي، يا همكارشان را از خود برنجانند. يعني دنبال دردسر نميگردند. اين سبب ميشود هيچ گفتگوي معناداري كه محصول آن يافتهاي علمي و تحقيقي باشد شكل نگيرد. در حوزههاي علميه هم وضع به همين منوال است؛ مراجع ديني تقريباً هيچيك به لحاظ علمي و سلوكي همديگر را قبول ندارند و حاضر نيستند يك مجمع استفتاء تشكيل دهند تا چند مرجع بلندپايه دانشها و خردهایشان را تجميع كنند و فتوايي آوانگارد و پيشرفته را به دينداران ارائه كنند. در نتيجه همة نهادهايي كه علیالقاعده بايد نقش توليدِ فكر و انديشه، توليد محتوا، توليد علم و ايجادِ فضاي تحقيقي و پژوهشي را برعهده داشتهباشند، نميتوانند مأموريت خودشان را انجام بدهند و خالي از معنا و مفهوم ميشوند و اين سبب ميشود ما از قافلة علم و معرفتِ بشري عقب بيفتيم. شما به كشورهاي پيشرفته نگاه كنيد، ميبينيد كه تينكتنكها (Think Tank)، انديشكدهها و اتاقهاي فكر متعددي وجود دارد كه هم به وسيلة افراد خيّر و نهادهای خیریه، هم توسط دولتها پشتيباني مالي ميشوند و باعث ميشوند متفكران، انديشمندان و صاحبنظران در آن نهادها جمع شده و فكرهايشان را روي هم بريزند و براي دولتمردان و سياستگذاران، مواد خام تهيه كرده و استراتژي تعيين كنند كه نتيجهاش پيشرفت است، اما من بعيد ميدانم حتي يك بار هم وزارتخانههاي امور خارجه، ارشاد يا كار و رفاه اجتماعي و از اين قبيل وزارتخانهها كه جامعه را اداره ميكنند، صادقانه دست نيازِ به سوي دانشگاهها و مراكز علمي دراز كنند. زيرا دانشگاهها به دلايلي كه گفتم تهي از معنا شده و شكست خوردهاند. تينكتنكها و انديشكدههای خارج از دانشگاهها در ایران هم كه نيمنفسي ميكشند، نه پشتيباني مادي ميشوند و نه حمایت معنوي؛ از طرفي هم مورد شك، ترديد و سوءظن حاكمان هم هستند. يعني اگر چهار استاد دانشگاه بخواهند يك مجمع تشكيل دهند، نشريهاي بيرون دهند و حلقه و اتاق فكري ايجاد كنند و دربارة مسائل اساسيِ كشور بحث و تحقيق ميداني كنند، اينها نهتنها تشويق نميشوند بلكه در مواردي تنبيه هم ميشوند، زندان ميروند و انگ امنيتي ميخورند.
همة اينها به فقدانِ فرهنگ گفتگو و عدم تحمل همديگر و عدم تولرانس و رواداري نسبت به انديشههاي مخالف مربوط ميشود. اگر فقط اين يك جمله ولتر را نصبالعين خودمان قرار دهيم و به تأسي از او بگوييم «من يك كلمه از آنچه ميگويي قبول ندارم، اما حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزني» آن وقت ممكن است تكاني به خودمان بدهيم. من در حاشيه بايد عرض كنم كه ميزانِ عقبماندگيِ ما به عنوانِ جامعة ايراني از كاروانِ علوم انساني در جهان، به قدري وحشتناك است كه قابل تصور نيست. ما در علوم انساني و اجتماعي تقريباً هيچچيزي براي گفتن نداريم و اگر هم چيزي بر زبان و قلمِ برخي از انديشمندانِ بومي جاري ميشود ترجمان همان تفكرات غربي است. ما نه روانشناسي داريم نه جامعهشناسي نه فلسفه و نه چيز ديگري. زيرساختِ بناي علم و تمدن و فرهنگ، گفتگوست. همة تمدنها در ساية گفتگو، امتزاج، آميزش و داد و ستد به وجود آمدهاند. وقتي شما به عنوان يك ايراني معتقد باشيد كه بهترين قوم و ملت دنيا هستيد و پاسخ همة سؤالها را در چنتة خود داريد، ديگر رغبت و انگيزهاي براي گفتگو با ديگران نخواهيد داشت، زيرا گفتگو باعث پيشرفت ميشود و در فقدانِ اين خصلت از قطار تمدن فرهنگ، علم و دانش باز ميمانيد.
- به نظر میرسد ذوق در نسل امروز به وفور هست. کمااینکه خلاقیتهایی که در فضای مجازی جوانان از خودشان نشان میدهند گویای این مطلب است. اما با یک نگاه کلی به عناوین پایاننامههای دانشکدههای ادبیات متوجه میشویم که کماکان بررسیها و تحقیقها روی همان چند شاعر معاصر است و در نسل امروز هیچ نامی نیست. یعنی هم عامۀ مردم و هم متخصصان ادبیات معاصر ما دارند به شاعران چهل پنجاه سال پیش ارجاع می دهند. آیا این خبر ناگواری نمی تواند باشد؟ نوعی انسداد اندیشه یا امتناع تفکر. چون به هر حال، وقتی که جامعه زمینۀ رشد فکری را برآورده می کند بلافاصله نوابغ هم خود را نشان می دهند. آیا اینطور نیست؟ اکنون شاعران عرب زبان را می بینیم که چقدر رشد داشته اند، چه به لحاظ مضامین شعری و چه به لحاظ تنوع دیدگاه ها و سبک ها و چه تعداد شاعران.
اينكه ميفرماييد پاياننامههاي دانشگاهي كه بر روي شاعران معاصر كار ميشود منحصر به همان چهار، پنج شاعر بزرگ و نوگراي ماست، درست است. اما اينكه چه دلیل یا علتي دارد و چرا شاهدِ ظهورِ شاعراني در حدّ و اندازة بزرگاني چون شاملو، نيما، فروغ، اخوان ثالث و حتي سهراب و فريدون مشيري نيستيم، نيازمندِ بررسيِ همهجانبه با ديدگاههاي مختلف ازجمله جامعهشناسيِ ادبيات يا نقد ادبي و تمرکز بر روی مسائل سياسيـفرهنگي و اقتصادي است. حقيقت امر اين است كه براي تكرارِ بزرگانِ شعر و ادب پارسي (البته اگراين تكرار مطلوب هم باشد) بايد شرايط زيادي فراهم شود تا شاهدِ ظهور و درخششِ شاعران طراز اولي باشيم كه نام بردم. از طرفي هم هر دورهاي شاعر و نويسندة خودش را دارد، فارغ از اينكه بزرگ باشد يا كوچك. ما در ادوار گذشتة ادبي خودمان نیز، فراز، فرود، افول و اوجهايي داشتهايم. طي يك دورة صد ساله، سعدي، حافظ و مولانا را داشتيم كه قلّههاي ادب پارسي هستند. در دورههاي 200، 300 سالهای هم پیش آمده که شاعرانِ درجه يكی نداشتهباشیم. مثلاً در دورة قاجاريه، زنديه و افشاريه تقريباً به اين صورت بوده است. بعد بهيكباره در دورة پس از قاجار يعني پهلويِ اول و دوم، شاهدِ ظهور شاعران طراز اولِ مدرن بوديم، حتي در كنارِ آن شاعرانِ مدرن، شاعران سنتگرايي داشتيم كه قابل رقابت و قياس با استادانِ شعر دوران كلاسيكمان بودند. مانند ملكالشعراي بهار، استاد شهريار، استاد اميری فيروزكوهي و… كه در زمانة خودشان پرچمدارانِ شعر كلاسيك ما بودهاند. من قبول دارم كه در شعرِ پس از انقلاب، ما دچار نوعي فتور شدهايم؛ هم در شعر سنتي و هم شعر نو و مدرن دچار افولِ شعری شدهايم كه شايد مهمترين عامل آن اين است كه شعر، جايگاه و كاركردِ پيشين خودش را از دست داده و كاركردهاي ديگري پيدا كرده است و در كاركرد و جايگاه جديدِ خودش اصولاً امكانِ پرورش ذوقِ سليم و به تبع آن ظهورِ شاعرانِ طراز اول وجود نداشته است. يك عامل آن ايدئولوژيك شدن فضاي ادبي است، بهخصوص فضاي شعري كه انقلاب و پس از آن جنگ، باعث شد كه ذوقهايي مورد توجه قرار بگيرد كه در خدمت ايدئولوژي انقلاب و جنگ بودهاند، آن هم چه در حوزة شعرِ نو، چه در حوزة ترانهسرايي و چه در شعرِ كلاسيك و سنتي. ناگفته نماند که این ایدئولوژیک شدن، دوسویه بودهاست؛ یعنی همانقدر که دستگاهاههای تولید گفتمان رسمی، شاعران و نویسندههای خود را پروردهاند، از آن سو نیز شاهد یک کنش عکسالعملی بودهایم و متأسفانه در این میان، حقیقتِ شعر و ادب و هنر گم شده و به محاق خاموشی و فراموشی رفتهاست.
عامل دوم اين است كه فضاها و محافل ادبيِ ما ارتباطشان با محافل و مجامعِ ادبيِ خارج از كشور در دوره پس از انقلاب 57 يا به كلي قطع شد يا اينكه آن ارتباطات به گونهاي نبود كه باعثِ پرورشِ ذوق و باز شدن چشم و گوش شعرا و منتقدانِ ادبي شود. به هر حال ارتباط ما با مجامع و محافلِ ادبيِ خارج از كشور حتي با محافلي كه به شعر فارسي توجه دارند و توليدات شعري فارسي دارند، مانند افغانستان، پاكستان و تاجيكستان گسسته است و ارتباط سازمان یافته و معناداري با محافل ما ندارند. همين گسست ارتباط، باعث فتور و افول ميشود، در حالي كه در گذشته اينطور نبود و داد و ستدهاي فرهنگي هم بين كشورهاي فارسيزبان و هم بين ساير كشورها با ايران زياد بود و اين باعث ميشد افقهاي وسيعتري پيش چشم شعراي ما باشد. مسؤولان سیاسی کشورهایی همچون تاجیکستان و افغانستان و پاکستان، بهحق یا ناحق، نسبت به رایزنهای فرهنگی ما به چشم یک عنصر سیاسی، امنیتی مینگرند و در نتیجه تمایلی به همکاری ثمربخش با ایشان پیدا نمیکنند. البته عملکرد سفیران فرهنگیمان هم قابل دفاع نیست و بر این سوءتفاهم دامن میزند. متأسفانه تجربه شخصی من هم مؤید این مدعاست که بیشتر مسؤولان امور علمی و فرهنگی سفارتخانههای ما در خارج از کشور، از بدایات شرایط یک مأمور فرهنگی، بیبهرهاند و تبلیغ و ترویج زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را با تبلیغ و ترویج عقاید اسلامی و بهخصوص شیعی، عوضی گرفتهاند. وقتی رایزن فرهنگی ما در کشور سنّی مذهبی همچون تاجیکستان، درس نهجالبلاغه راه بیاندازد و نکات جهادی متون اسلامی و شیعی را برجسته کند، طبیعی است که جز ایجاد سوءظن نتیجهای نخواهد داشت و دیگر فعالیتهای ادبی و فرهنگی را تحتالشعاع قرار خواهد داد.
بگذریم؛ در گذشته شاعراني مانند شاملو يا اخوان يا نظاير آنها به خارج از كشور دعوت ميشدند، شعر ميسرودند و شعر ميخوانندند و شعرشان مورد نقد قرار ميگرفت. مجلاتي بود كه اينها را معرفي و نقد ميكرد كه اين روند، سبب پيشرفت ذوق شاعران ميشد. اخیراً کتابی خواندم از آقای علی قلیپور با عنوان پرورش ذوق عامه در عصر پهلوی، که بصیرتهای تأمل برانگیزی در آن بود که توصیه میکنم محققان این حوزه آن را مطالعه کنند.
دليل ديگري كه باعث فتورِ شعر در اين دوره شده است، پيشرفتِ حيرتانگيزِ نثر فارسي است. يعني ما اگر در دهة 30 يا 20 شمسي حتي در دهة 40 شمسي شاعران طراز اولي داشتيم، در مقابل، نويسندگانِ بزرگِ پرشماري نداشتيم. يعني در آن دههها با چند چهرة شاخص مواجه هستيم از جمالزاده گرفته كه البته ايشان آغازگر بود و نمونة خيلي عالي از نثر فارسي نبود يا صادق هدايت، بزرگ علوي، چوبك، ابراهیم گلستان و آل احمد را داشتيم. همينها بودند و بين خانمها هم فقط سيمين دانشور بود كه نويسندهاي درجه يك به شمار ميرفت. اما در همان دوره شاعرِ طراز اول زياد داشتيم؛ هم سنّتي و هم مدرن. در عوض، در سه چهار دهة گذشته نويسندگانِ خوبي پرورش دادهايم و دور، دست رماننويسي و داستاننويسي و داستانكوتاه نويسي افتاده است و داستان جايگاه و كاركردِ وسيعتري پيدا كردهاست و اين طبعاً باعث ميشود مشتري بازارِ رمان و داستان بيشتر از شعر باشد و از نظر جامعهشناسيِ ادبيات اين عرضه و تقاضا به نفعِ داستاننويسي چربيده است و طبعاً در آن حوزه بيشتر رشد كردهايم، در حوزة شعر كمتر. زيرا حتي اگر به بازار نشر نگاه كنيد، متوجه خواهيد شد كه شمار زیادی از شاعرانِ ما فارغ از اينكه شاعر خوب باشند يا متوسط، دفترهاي شعرشان را خودشان با هزینه شخصی چاپ و منتشر ميكنند. بسيار به ندرت اتفاق ميافتد كه ناشري رضايت بدهد و رغبت کند كه دفتر شعر يك شاعرِ جوان را با خرج خودش به چاپ و انتشار برساند. اين روي اقتصادِ نشر و توليد آثار ادبي تأثيرگذار است كه در جامعهشناسي ادبيات مقولهاي است بااهمیت و تعیین کننده. در مجموع من قبول دارم كه ما در بين شاعرانِ پس از انقلاب به ندرت شاعري داريم كه توجه محافل آكادميك را به خودش جلب كرده باشد، دربارة آن پاياننامه نوشته شده و آثار او نقد شده باشد. همين ضعف در سنت نقدنويسي هم يكي از عواملِ عدمِ پيشرفتِ شعر، شاعري و به طبع آن ظهور شاعران بزرگ است. البته من به نوبه خود، دانشجویانم را ترغیب میکنم که بر روی آثار شاعران پس از انقلاب کار کنند اما همانطور که عرض کردم تعداد ایشان اندک است و آثارشان چندان پرمایه نیست.
- بسیاری ازچند شاعری هم که در این دهه های اخیر داریم بسیاری به حاکمیت در ایران نزدیک هستند (به طور مثال علی معلم؛ یا فاطمه راکعی) و خود این موضوع به نظر شما نمیتواند موضوع تحقیق باشد؟ اینکه ما شعر را محمل سیاستورزی بدانیم؛ اصلاً همین سیاست زدگی ها نیست که به ما ضربه زده است؟ همه چیز را در چارچوب سیاست قرار دادن. البته این سیاست زدگی مسبوق به سابقه است. هم در دوران پهلوی دوم [جلال آل احمد، صمد بهرنگی، شاملو و…]؛ و هم قبل تر در شعر و ادبیات دوران مشروطه [عشقی، دهخدا، عارف قزوینی، ایرج میرزا، عارف قزوینی، ملک الشعرا بهار، و…] این توجه بیش از حد به سیاست، و به تعبیری سیاست زدگی دیده می شود. آیا قبول دارید صرفاً نگاه سیاسی داشتن، به ادبیات لطمه میزند؟ اینکه مدام ذهن شاعر برود سراغ مسائل وطن و میهن و وقایع سیاسی روز بجای اینکه بپردازد به خود فلسفه آزادی به فرض. منظور آگاهی شاعران است از مباحث نظری در حوزۀ ادبیات و فلسفه.
قبل از هرچیز باید بگویم که لَعَن الله عَلَی السّیاسَهِ وَ مَااشتَقّ مِنهَا! چراکه قطار خالی سیاست، به تعبیر سهراب، همچون ویروسی واگیردار، خلاء محتوایی خود را به همه اقلیمهایی که گذارش میافتد، سرایت میدهد. در اساس، سیاستزدگی در هر حوزهای وارد شده، اعم از هنر و ادبیات و دین و عرفان و… نهتنها ارزش افزودهای به ارمغان نیاورده، بلکه خسارتهای جبرانناپذیری به بار آوردهاست. البته با اندکی مسامحه باید پذیرفت که سیاست شرّ بالذّات نیست و در جای خود شرّ لازم است و از تن دادن به توالی فاسد آن گزیر و گریزی نیست؛ اما در جامعه ما دو نکته بسیار مهم در این باره هست که بر پیامدهای منفی آن میافزاید. نخست آنکه سیاست ذاتاً توسعهطلب است و اگر کنترل نشود میل دارد به همهجا سرک بکشد و بر دامنه اثر خود بیافزاید. از آنجا که نهادهایی که کارویژه اصلیشان مهار قدرت و سیاست است، مثل احزاب و NGO ها، در جامعهما غایب یا بیاثر هستند، امر سیاسی غلبه گفتمانی بر همه شؤون انسانی و مدنی پیدا میکند، از جمله شعر و ادب و هنر. از این رو آفرینندگان ادبی بر سر دوراهی تراژیکی قرار میگیرند؛ بر سیاست و قدرت بودن یا باسیاست و قدرت بودن. این دوقطبی ساختگی، خلاقیت ادبی و هنری را به مذبحی تأثربرانگیز میبرد که قربانی آن جوهر و حقیقتِ هنر و ادبیات است. بر این موقعیت فاجعهبار بیافزایید این واقعیت را که حتی ادبیات سیاسی به معنی حقیقی کلمه، با همه عواقب غیر هنریاش، نیز مجال بروز و ظهور موفق در این دیار نیافته و جز در موارد نادر و شاذّ، نوع مسخ شده و مبتذل آن که همان ادبیات ایدئولوژی زده است سیطره نسبی یافته است. وقتی از «سیطره» حرف میزنم، منظورم این نیست که هیج اثر ادبی خارج از سیاست رسمی تولید و منتشر نمی شود؛ مقصودم آن است که ادبیات مستقل و نزدیک به جوهره اصلی هنر، نه قدر میبیند و نه بر صدر می نشیند. این چالش مخرب دومی است که به جامعه ما اختصاص دارد.
بنابر قاعده «عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی» باید خاطرنشان شوم که این مشکلات و مصائبی که دامنگیر هنر و ادبیات و سینما و تئاتر و شعر و داستان ما شده، یک پیامد نسبتاً مثبت هم داشته و آن عبارت است از تقویت ادبیات مهاجرت که عربها از آن به «ادب المهجر»، تعبیر می کنند؛ ادبیاتی که در جهان عرب با آثار ادبی مهاجران از کشورهای لبنان، سوریه و فلسطین به آمریکا در اوایل قرن بیستم شکل گرفت. ادبیات مهاجرت پارسی نیز، اگر دوره مهاجرات شاعران سبک هندی را به هندوستان نادیده بگیریم، پیشینهای حدود نیم قرنی دارد. به هرحال وقتی طبق آمارهای غیررسمی حدود هشت میلیون نفر ایرانی در خارج از کشور زندگی می کنند و اکنون به نسل سوم نیز رسیده اند، دور از انتظار نیست که در میان آنان شاعران و نویسندگانی قابل اعتنا ظهور نمایند. البته این قصه سر دراز دارد که جای بحثش شاید اینجا نباشد.
کوتاه سخن اینکه چندین و چند برابر لطمهای که سیاستزدگی ایدئولوژیک به دینداری مردمان این سامان زدهاست، موجب خسران هنر و ادبیات شدهاست؛ هرچند ادبیات سیاسی به خودی خود بد نیست و حتی ممکن است در پارهای موارد نتایج مثبتی نیز داشته باشد؛ همچنانکه در جنبش دانشجویی 1968 در فرانسه عدهای از فیلمسازان نامدار سینما همچون فرانسیس تروفو و ژان لوک گدار و فیلسوفان و ادیبان بزرگی مثل میشل فوکو و… به اعتراضات سیاسی پیوستند و حتی ادبیاتی غنی در این مورد آفریدند. سیاست اگر حدّ خود را بداند و ادبیات هم قدرِ خود را، ادبیات سیاسی نمی تواند به گوهر و هنر و ادبیات خسارتی وارد کند.
- در مورد مباحث فلسفی گفتیم. مقدار زیادی از این فلسفههای زندگی در اسطورههای هر قومی نهفته است. مضامین و تمهایی که ریشههای اسطوره ای دارد. حال نه فقط هم در اساطیر خودمان، حتی اساطیر هند و چین و جهان عرب و میان روسها و آذربایجانیها و … به هر حال ما این میان در جهان خاورمیانه و میان رودان و جاده ابریشم یک سری ریشههای مشترک با همسایگان فرهنگیمان داریم. چطور از این اشتراکات میتوانیم بهره مند شویم؟ چه کار کنیم که نسل جوان امروز ما به این مباحث علاقمند شوند؟
به نکته بسیار مهم و حساسی اشاره کردید که دامنه ای فراخ دارد و خود، موضوع گفتگویی مستقل میتواند باشد. اما در این مجال اندک این مقدار می توان گفت که نسل جوان را از طریق دو جاده موازی باید در این مسیر پیش برد؛ نخست اینکه از طریق ترویج اندیشه های فلسفی، به ویژه فلسفه تحلیلی، این موضوع بنیادین را در ذهن ایشان جا انداخت که تمام حقیقت در دستان یک فرد یا گروه یا قوم یا حزب و دسته و گروه و ایسم خاصی نیست؛ بلکه حقیقت، به فرض وجود، ماهیتی بینالاذهانی دارد و در چکاچاک شمشیرهای اندیشهورزی است که برق حقیقت می جهد و درخشیدن میآغازد. باید به جوان امروزی از طرق مختلف و به وسیله مدیومهای متنوع، فهماند که هرکس مدعای مالکیت حق و حقیقت مطلق را داشت یا نادان است یا شارلاتان. در گام دوم نیز به واسطه ارائه اساطیر و آثار ادب عامه و فولکلور اقوام مختلف، که گنجینه های بکر و بی بدیل اندیشه بشری هستند، به نحوی عملی نشان داد که گوهر وجودی انسان از یک آبشخور نشأت گرفته است و آدمیان همه ساکنان یک کویند و این همه نقش عجب که بر در و دیوار جوامع بشری نمایان است، حاصل خواب جمعی و در مرحله سپستر خرد جمعی موجودی به نام انسان است. اگر اِلیت جامعه و نخبگان هر قوم و قبیله و ملتی در این مسیر توفیقی پیدا کردند و توانستند این نکته نغز را در ذهن و زبان عامه، تبدیل به برترین حقیقت کنند که: «خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها»، آنگاه همگان شاهد خواهند بود که به قول صائب، «گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا میرسد».
[1] William Wordsworth (1770–1850)
3 پاسخ
عالی توضیح دادند وصحبتهاشون نقص نداشت ، من پسندیدم وکلی مطلب وسوال که درذهنم بود پاسخ گرفتم .پیشنهاد میکنم همه مطالعه کنند .
من پسندیدم وکلی مطلب وسوال که درذهنم بود پاسخ گرفتم .پیشنهاد میکنم همه مطالعه کنند .
خیلی ممنون از شما. منتظر نظرات بعدی شما هم هستیم.
موفق باشید.