
از ساحت فلسفه به دنیای ادبیات
گفتگویی پیرامون فلسفۀ صناعی، فلسفۀ ادبیات، ادبیات فلسفی جهان، و رابطۀ فلسفه و ادبیات در جامعۀ ما
مصاحبۀ بهاره بوذری از وبسایت چیستی ها با دکتر موسی اکرمی
* یکی از مباحث جذاب هم برای دوستداران فلسفه و هم برای دوستداران ادبیات رابطۀ میان این دو ساحت اندیشگی است. در آغاز بحث اگر موافق باشید اشارهای به این رابطه بفرمایید.
بسیار خوب! پس ابتدا ببينيم فلسفه با ادبيات به معناي عام يا هنر به معناي عامتر چه ارتباطي با هم دارند و هر كدام چگونه ميتوانند از دیگری بهره بگيرند و آيا بايد بهره بگيرند يا نه؟ در طول قرون با نمونههايي در كشور خودمان و كشورهاي ديگر از درهمآميزيِ اين دو شيوة اظهارِ سخن ــ صرفنظر از محتوا ــ روبهرو هستيم و ميتوانيم نمونههاي درخشاني را در فرهنگ خودمان و فرهنگهاي ديگر نام ببريم كه از تعاملِ اين دو سبك نشأت گرفتهاند. شايد بهتر باشد كلمات را دقيقتر بیان كنم. فكر ميكنم برای این کار بهتر است سراغ ارسطو برویم که در توجه به سه حوزۀ تئوریا و پراکسیس و پوئسیس (theoria, praxis, poiesis) در کنار بحث گسترده و ژرف دربارۀ فلسفۀ نظری و فلسفۀ عملی یا علاوه بر بحث و فلسفهورزی در این دو زمینه به فلسفۀ صناعی و فن شعر نیز توجه دارد. اگر به اين سه نوع شناخت یا فلسفه یا فرزانگی یا خردمندی یا حکمت توجه كنيم آنگاه ميتوانيم تا اندازهای دریابیم كه اينها چه پيوندهايي ميتوانند با هم داشته باشند. موضوعات شناخت نظري، كه ممکن است عدهای فلسفه را بیشتر با اين نام بشناسند، به هر حال مستقل از ذهن انسان و کنشگریهای اویند و در بارۀ هستی و چيستي و چرايي خود هستی و هستومندها و پديدارها و رویدادهاي گوناگوناند اعم از این که مجرد از ماده باشند یا با ماده پیوند داشته باشند. این حوزه مابعدالطبیعه و ریاضیات و طبیعیات را در برمیگیرد. ریاضیات و طبیعیات از فلسفۀ نظری جدا شدهاند ولی فلسفهورزی در زمینههای مورد توجه ریاضیات و طبیعیات آن گونه که ارسطو در نظر داشته تا اندازهای در فلسفۀ ریاضیات و فلسفۀ فیزیک دنبال میشوند. ولی مابعدالطبیعه همچنان به عنوان کانون فلسفۀ نظری موضوعات خاص خود را دارد و بیشترین توجه آن بر هستی و هستومند و احکام و عوارض آنها است. از هستی و هستومند كه بگذريم فیلسوفان به گونهای نظری به ذهن و زبان و شناخت و موضوعات همانند دیگری نیز میپردازند.
در عرصة فلسفۀ عملی هم ميدانيم كه فيلسوف به موضوعات مرتبط با کنشگریهای انسان میپردازد و دربارة انحای گوناگونِ کنشگری فردی یا جمعی انسان فلسفهورزي میكند. ما ميتوانيم نمونههاي مورد توجه ارسطو در معانی نسبتاً محدود آن روزی آنها، یعنی اخلاق و سياستِ مُدُن و تدبير منزل، را به عرصههای متنوعتر کنشگری انسان بسط دهيم و نمونههاي جديدتري از تجلي فلسفه یا حكمت يا دانشِ عملي تلقي شود.
اما آن بخشی از فلسفه که پوئسیس نام دارد به ساختههای آدمی به طور عام و به هنر و انواع هنرها به طور خاص میپردازد و شامل فلسفۀ فناوری و فلسفۀ هنر و فلسفۀ انواع هنرها است که ما جلوهای از آن را در آنچه از کتاب خود ارسطو به نام «پری پوئتیکس» یا همان «بوطیقا» و «فن شعر» و «هنر شاعری» باقی مانده میبینیم. بنابراین اگر در فلسفه به معناي نظري به آن چيزي ميپردازيم كه معمولاً ممكن است ساختة ما نباشد و ما دربارة وجود آن سخن ميگوييم و در فلسفة عملي دربارة کنش انسان در عرصههاي گوناگون فردی و اجتماعی سخن ميگوييم، در حوزة پوئسيس معمولاً به چيزهايي توجه داریم كه آفريدههاي انسان هستند. در این معناي عام است که كلمة پوئسيس را برای فرآوردههای آفرینشگری در جلوات گوناگون تخنه به كار میبريم. این گونه است که چيزي به نام فن شعر مطرح است و در كتاب معروفِ «فن شعر» ارسطو بحث در بارۀ جلوات گوناگوني از آن مانند موسيقي و ادبيات نمایشی از حماسه تا تراژدي و كمدي را ملاحظه میکنیم.
همۀ آنچه گفتم مقدمه برای بیان این نکته بود که با اين تقسيمبندي خودِ ارسطو ادبيات را باید از بخشهای نظري و عملي فلسفه، اعم از مابعدالطبیعه و روانشناسی فلسفی و فیزیک محض و اخلاق و سیاست، جدا بدانیم. پس حتی اگر ادبیات را بتوانیم به بخشی از فلسفه فرو بکاهیم باید بدانیم که ادبیات چیزی متفاوت با بحثهای فلسفی در زمینههای گوناگون فلسفۀ اولی و جهانشناسی و انسانشناسی و اخلاق و سیاست به مثابۀ محتوای احتمالی اشکالی از بیان ادبی است. اگر ما حوزة فلسفة نظري را شناختِ حوزة «هستی و هستها» تلقي كنيم، و فلسفة عملي را هم شناختِ حوزة «بايدها و نبايدها» در نظر بگيريم، فلسفة صناعي عبارت است از شناخت حوزۀ «آفریدههای انسانی». توجه داریم که اينجا عناصر بسيار مهمِ آفرینندگی ما علاوه بر شناخت تخيل، احساس، عاطفه و تأثرات ما از درگير شدن با موضوعات گوناگوناند كه جلوههاي گوناگون هنر را پديد ميآورند و طبعاً عليرغم اينكه همة اينها زير چتر عامِ هنر قرار ميگيرند، ولی تفاوتهاي ماهوي هم دارند و نبايد آنها را با هم خلط بكنيم.
پس در کل روشن است كه از یک سو فلسفه داريم و از سوی دیگر ادبيات. ادبيات و فلسفه ميتوانند با هم تعامل داشته باشند، به اين شكل كه ما از ادبيات به عنوان ابزاري براي بیان موضوعات فلسفی استفاده كنيم تا بتوانيم فلسفه را بهتر تفهيم يا عرضه كنيم. عکس این هم صادق است و ممکن است ما در انتخاب سبک ادبی یا حتی در انتخاب نوع هنر از فلسفه بهره گيريم. یا ادبیات میتواند به درک فلسفی ما مثلاً در زمینههائی چون فلسفۀ ذهن یا فلسفۀ زبان یا شناختشناسی کمک کند.
ميشود گفت از میان همة هنرها طبعاً ادبيات به فلسفه بسيار نزديكتر است، براي اينكه ابزاري كه ادبيات در برابر بقية هنرها از آن استفاده ميكند كلام است. فلسفه هم از کلام بهره میگیرد. منظورم از ادبیات در واقع هنر كلامي در برابر هنر صوتي يا موسيقايي يا هنر تجسمي، شامل نقاشي و مجسمهسازي و معماري، است. این هنری که از کلام و و دستگاه علاماتی چون زبان طبیعی بهره ميگيرد طبعاً نسبت به هنرهای غیرکلامی نزديكترين رابطه و پيوند را با فلسفه دارد. البته ممكن است لازم باشد زبان طبيعي دقيقتر و منطقيتر يا حتی تا حدی صوري بشود كه آن بحث ديگري است؛ ولی به هر حال نظر به اينكه هم فلسفه و هم ادبيات هر دو از كلام بهره ميگيرند، بنابراين نزديكيِ میان فلسفه با ادبيات بيشتر از همه هنرهاي ديگر است. بنابراين اين دو پتانسيل و قابليت اين را دارند كه از هم بهره بگيرند؛ ادبيات از فلسفه بهره بگيرد، موضوع خودش را فلسفي كند و يا فلسفه از ادبيات بهره بگيرد و روش و سبك عرضهاش را به زبان ادبي در بياورد كه من ميتوانم نمونههاي گوناگوني از آنها را ذکر کنم كه در طول تاريخ فلسفه و ادبيات نمونههاي اين چنيني زيادی داريم. شكل ديگري از پیوند فلسفه و ادبیات هم هست كه در چارچوب فلسفة مضاف قرار ميگيرد. در اين چارچوب ما معمولآً از فلسفة ايكس به عنوان شاخه يا شعبهاي از فلسفه نام ميبريم كه موضوع آن ايكس است كه اين ايكس ميتواند علم، دين، هنر به معناي عام، ادبيات، شعر يا رمان به صورت فلسفة ادبيات، فلسفة شعر، و فلسفة رمان باشد. همة اينها فلسفههای خاصي هستند كه ما دربارة حوزة موردنظرمان – ادبيات، شعر، رمان يا هر هنر ديگري – با نگاه و تحليل فلسفي مطالعه و بررسي ميكنيم و به موضوعات گوناگوني كه مورد توجهمان هستند ميپردازيم.
*سنتي كه قرنها در آثار ادبي ايران مرسوم بوده نوشتن داستانهاي تمثيلي و حكمي است؛ به طور مثال در سراسر كتاب گلستانِ سعدي مجموعهاي از حكمتها را داريم، يا ابنسينا «حيابنيقظان» را و سهروردي «عقل سرخ» را نوشته و عطار در «منطقالطير»، اگرچه اشعارش جنبةعرفاني دارد، ولی از حكمت و فلسفه هم سرشار است؛ و مخاطب را در جريان انديشة والاي خودش قرار ميدهد كه به حقيقتهاي جهان هستي فكر كند. منظور ما دقيقاً نقطة تلاقي فلسفه با روايتهاي تمثيلي و داستانوارههاييست كه جنبة آموزشي و تعليمي دارد. از ادبيات كهن كه بگذريم اكنون متأسفانه اگر موارد نادر را كنار بگذاريم، داستان يا رماني در ادبيات معاصر منتشر نمیشود كه ذهن مخاطب را درگير مسائل حكمي و فلسفي كند، البته نقد مدرنيته داريم و در فضاي مجازي انيميشن، كليپ، داستانك و… متذكر وضعيتِ امروز بشر هستند، ولی جاي خالی فلسفه به معناي جستجوي حقايق هستي در داستانها و روايتهاي ايراني نمایان است و ميتوان گفت صاحبان انديشه كمتر روي داستانگويي كار كردند و انديشههايشان را کمتر در قالب داستان به مخاطب عرضه كردهاند. با اين مقدمه ميخواستم در مورد اين سبك نوشتن با شما صحبت كنم و اينكه شما چقدر با نوشتن فلسفه در قالب رمان و داستان موافق هستيد و وضعيت امروزِ متونِ داستانيمان را خصوصاً در رابطه با رمان و داستان ايراني از اين لحاظ چگونه ميبينيد؟
در آغاز باید بگویم با توجه به آنچه در پاسخ به پرسش پیشینتان گفتم، اگر ما به تفاوتها و فاصلهها میان فلسفه و ادبیات توجه كنيم، ميتوانيم بپذیریم كه لزوماً اين گونه نيست كه ادبيات حتماً بايد در مصامین خود به گونهای مستقیم از فلسفه بهره بگيرد. همچنین لزوماً اين گونه نيست كه فلسفه بايد مستقیماً از ادبیات، بهویژه از آنچه برخی از ادیبان و فیلسوفان ادبیات ممکن است «ادبیات ناب» تلقی کنند سود برد. ولی فلسفه همواره ميتواند ادبيات را به مثابه موضوع خودش مورد بحث قرار بدهد و فلسفة ادبيات را با ابعاد و موضوعات گوناگون خود بپروراند. ما نمونههاي بسيار موفق و درخشاني داريم كه به خصوص در سدة بيستم فلسفههاي مضاف خيلي رشد كردهاند که یکی از آنها فلسفۀ ادبیات است که در کنار رشتههائی چون جامعهشناسي ادبیات به بلوغ رسیده است.
اینک پس از مقدمۀ نسبتاً طولانی مشخصاً به پرسش شما برمیگردم و میگويم بله ما نمونههاي بسيار موفقي در تاريخ خودمان و جهان داشتهایم كه ادبای بزرگ از موضوعات فلسفي بهره گرفتهاند و آنها را در ادبیات شعری و غیرشعری مطرح کردهاند. در این موارد حتي به يك معنا ميتوان گفت ادباي بزرگ در این موارد چهرههاي فيلسوفانه داشتهاند. هنگامی که شما از عطار، مولانا و ديگران نام ميبريد، كه از موضوعات حكمي يا فلسفي سخن ميگويند، آنجا عملاً در مقام فيلسوف نشستهاند كه از ابزار ادبي و شعري بهره ميگيرند تا نظر فلسفي خودشان را در سطح بسيار بالايي از تأثیرگذاری عرضه كنند. سعدي به عنوانِ يك اديبِ بزرگ، زماني كه نكات حكمي را بيان ميكند مطمئناً در مقام يك حكيم نشسته و نكات حكمي را بيان ميكند، منتها ابزار ادبي او که به نمونههايي از آن را اشاره كرديد، امثال و داستانها با زبان و پرداخت ويژهاياند كه خصوصاً در گلستان ميبينيم و بسيار جذاب و دلانگيزاند. ولی باید توجه کنیم که يك اثر ادبي به خودي خود لزوماً مقید به بهرهگيري از فلسفه نيست تا با این بهرهگیری ارزش ادبياش بالا رود. البته ما به هر حال آثار ادبي خيلي بزرگي داريم كه عمدتاً مسائل فلسفي را طرح كردهاند و به همين علت هم در تاريخ خيلي نامدار شدهاند، از آثار ايراني تا آثار غربيها. مثلاً در بعضي از آثار شكسپير يا دانته يا داستایفسکی نگرش و موضوعات فلسفي را ميبينيم که معمولاً آن آثار را جذابتر کردهاند. فیلسوفانی هم داریم كه به طور مشخص انديشههاي فلسفي خودشان را در قالب آثاری با بهرهگيري از ادبيات مطرح كردند، از همان افلاطون و شیوۀ گفتوگویی او بگیرید تا افراد ديگري كه ميتوانيم به ويژه در سدههاي ميانه و دوران رنسانس به اين سو از آنها نام ببريم. تقریباً در تمام رسالههاي افلاطون كه با صحنههای گفتوگو روبهرو میشویم از شيوة ادبي به بهترين شكل استفاده شده تا او بتواند موضوعات گوناگونِ فلسفي را با زبان هر چه سادهتر به صورت پرسش و پاسخ و درگير كردن افراد در تأملات فلسفي مطرح کند. یا عدهای از فيلسوفان روشنگري مانند ولتر و ژانژاك روسو و ديدرو از داستاننويسي بهره ميگيرند همچنان که در آلمان هم فيلسوفاني را ميبينيم كه از داستاننويسي استفاده ميکنند كه نشاندهندة اين است كه همواره فيلسوفاني بودهاند و هستند و خواهند بود كه روش ادبي را برای بیان فلسفه به کار ميبرند.
از اين جهت آثار بزرگي هم پديد آمدهاند؛ ولی میخواهم بگویم لزوماً اين گونه نيست كه آثار ادبی باید حتماً از موضوعات فلسفه بهره بگيرند، منتها چون موضوع گفتگوي ما رابطة میان ادبيات و فلسفه است، طبعاً بايد به آثار ادبيای هم بپردازيم كه از موضوعات فلسفي بهره ميگيرند؛ و باید به فلسفههايي توجه کنیم كه از ابزار ادبيات يا روش، سبك و ويژگيهاي خاص ادبيات بهره میگيرند تا موضوعات فلسفي را در درون آنها بريزند. با این رویکرد اینک من معتقدم كه اين كمابيش در غرب ادامه پيدا كرده است. رمان در غرب پديد آمد، مثلاً با دن كيشوت، بعد از سالها وارد ايران شده و ما تنها حدود صد سال است كه رماننويسي و داستان كوتاه را در كشور خودمان داريم. وقتي رمان پديد آمد انسان به خودش توجه كرد و از حوزههايي كه نظرش را از محوريت دادن به انسان دور ميكرد جدا شد؛ وقتي انسان متوجه خود و دیگر انسانها یا متوجه انسان به طور کلی انسان شد به ماجراي زندگي آدمي در اين جهان هستي، جامعۀ انسانی و پيوند انسان با خودش و دیگران و جهان و جامعه پرداخته است و انواع و اقسام رمانها و داستانها با سبکها و محتواهاي گوناگون پديد آمدهاند و شاهكارهايي هم در اين ميان خلق شدندهاند؛ و همچنان اين شاهكارها كمابيش در حال خلق شدن هستند و ادامه دارند که مثلاً میتوان به رمانها و نمایشنامهها و داستانهای کوتاه با نگرش اگزیستانسیالیستی اشاره کرد.
در كشور ما هم البته نسبت به زماني كه رمان وارد كشور شده، تا حدي آثار گرانقدري پديد آمدهاند. ولی اگر بخواهيم در پيوندِ با موضوع گفتگويمان نشان بدهيم كه تأثير فلسفه در ادبياتمان چيست، طبعاً نسبت به دوران کلاسیک شعر و ادبیات خودمان و نسبت به غرب چندان زیاد نيست. در قرون گذشته بزرگاني داشتیم چون سعدي، عطار، مولانا يا حتي فردوسي كه ميشود گفت در قلة حكمت و هنر خاص خودشان بودند و ميتوانستند به خوبي از ابزاري كه دارند – ابزار بياني شعر يا روايتنويسي و نوشتن داستانکهاي عرفانی یا حکمی – بهره بگيرند و انديشههاي خودشان را به خوبي عرضه و آثار ماندگاري را خلق كنند. در دورۀ رشد رماننویسی در غرب ما در ایران دورة فترتی داريم كه در آن اتفاق مهمي نميافتد؛ در حوزة شعر كه اتفاقي قابل توجهی نميافتد و در حوزة نثر هم تقريباً آنچنان اتفاق مهمی را نداريم. بنابراين وقتي به سمت ادبيات ميآييم، خواهناخواه به سمت ورود ادبيات غرب و سبك ادبيِ جديد در رماننويسي و داستانكوتاه نويسي ميآييم و باید دقت كنيم تا متوجه شويم كه چه اتفاقي و با چه کم و کیفی روی داده است. پدر داستاننويسيمان را اگر جمالزاده تلقي كنيم، آشکار است که جمالزاده درك فلسفي زيادي ندارد كه از او انتظار داشته باشيم بخواهد فلسفه را به اشكال مختلف در نوشتار خودش بازتاب دهد. از سوئی او دغدغههايش چيزهاي ديگري مانند جامعة سنتي است كه قصد دارد آن را نقد كند و از سوی دیگر به این ژانر ادبی توجه دارد و میخواهد آن را وارد زبان پارسی کند. در این راستا آثاري را پديد آورده كه گذشته از ارزش ادبی محض از نظر توجه به مسائل گوناگون جامعه هم ارزش خاص خودشان را دارند. پس از او به هدایت میرسیم که داستاننویسی با درونمایههای گوناگون از جمله درونمایۀ فلسفی متأثر از جریانهای گوناگون فلسفۀ اگزیستانس را اعتلا بخشید. شايد هنوز هم كه هنوز است متفكرتر از هدايت با دغدغههای فلسفی در ادبيات معاصرمانمان نداريم. طبعاً قصد ندارم شأن ديگر نویسندگان خوب کشورمان را پايين بياورم، بلكه چون بحثمان صرفاً رابطة ادبيات و فلسفه است عرض ميكنم تأملاتي كه هدايت دارد و نوعِ جهانبينياش ايجاب ميكند كه بيش از ديگران به وارد كردن فلسفه به درونِ داستان اهميت بدهد. به هر حال هدایت میشود گفت متأثر از فضاي فلسفه اگزيستانسیالیسم و مثلاً متأثر از كافكاست؛ و با اين تأثيرپذيري ظرف ادبيات را با الگوگيري از همان نویسندگان مورد علاقهاش در غرب مناسب ميداند تا انديشههاي فلسفي را در درون آثار خودش جای دهد. این را هم اشاره کنم که تقريباً ميتوان گفت به طور کلی فلسفههای اگزيستانس بيش از همة فلسفهها اين قابليت را دارند كه به درون ادبيات ريخته شوند و موضوع آنها در ادبيات طرح شود. زيرا فلسفههاي اگزيستانس مسئلهشان هستي، هستی انسانی، و دغدغهها و مسائل گوناگونِ انساني است، و طبعاً كسي مانند هدايت كه با اين نگرش آشناست و خودش دغدغهمند است و تأملاتي در مورد هستي انسانِ ايراني، موقعيت تاريخ ايران، پيوندِ میان سنت در ايران و مدرنيته (بهطور كلي) دارد، طبيعي است كه با زمينههاي مطالعاتي و حساسيتي كه داشته است، بيشتر از هر كس ادبيات ما با بهرهگيري از اين حوزههاي فلسفي غنا بخشد. ديگران خيلي به اين سو نرفتند، هرچند ما كساني را داريم كه از ادبيات سوسياليستي و رئاليسم سوسياليستي بهره گرفتند و آنها هم در سبك خاص خودشان آثار موفقي خلق كردند كه شايد بتوان گفت در رأس همة آنها احمد محمود قرار دارد. دولتآبادی هم در بهرهگیری از چنین نگرش و سبکی و هم در بهرهگیری از امکانات خود ادبیات به مثابۀ یک هنر آثار ارزشمندی را خلق کرده است.
در اینجا با توجه به جداییای که میان فلسفه و ادبیات قائل شدم باید به تأکید بگویم اگر نویسندهای لزوماً به فلسفه نپرداخته و خيلي دغدغۀ نوشتن آثار فلسفی نداشته و کوشیده باشد آثاري پديد بياورد كه صرفاً آثاری ادبياند نميتوانيم و نباید او را محكوم كنيم. هرچند تشخيص آن دشوار است كه آیا نويسندة مورد نظر ما – كه فلسفه را چندان وارد رمان يا داستانش نكرده است – از دانايي و آگاهی به رابطة میان فلسفه و ادبيات برخوردار بوده یا خیر؛ آيا از سر بياطلاعي بوده یا این كه صرفاً خواسته يك اثر ادبي را پديد بياورد بدون این که اثر او هيچگونه تعهد ايدئولوژيك یا اتکا به جهانبيني فلسفي خاصی داشته باشد.
با همۀ آنچه گفتم باید اضافه کنم که ما انسانها هم به فلسفه نياز داريم و هم به ادبيات. فلسفه نياز داريم براي اينكه هر كس در هر سطحي از زندگي ناگزير است تأملاتي دربارة چراييهاي گوناگون داشته باشد؛ چرايي دربارة جهان هستي، زيست آدمي، خاتمه و نهايتِ زندگي یا مسائل گوناگون اطراف انسان و مرتبط با انسان. اين مسائل هر كس را در حدي درگير مسائل فلسفي ميكند. هر کس از هر جنس و نژاد و ملیت و فرهنگ با هر شغل و هر سطحی و نوعی از تحصیلات پرسشهای فلسفی دارد و به تأملات فلسفي میپردازد. بنابراين فلسفه به يك معنا صرفنظر از شكل آكادميك آن كه ممكن است رسماً كسي آن را مطالعه كند، همواره همراه انسان هست. از سوي ديگر ادبيات هم همينطور است. ؛ شوق به ادبيات برای دیدن خود و دیگران در آیینۀ آن و لذت بردن از ویژگیهای گوناگون آن کمابیش نزد همگان هست. حال اگر كسي بتواند ادبياتي يا فلسفهاي عرضه كند كه از ديگري بهره بگيرد، به نظر ميآيد شايد خوشايندتر باشد. شايد ادبياتِ ناب بحثي باشد كه بتوانيم در چارچوب يك نوع فلسفة ادبيات از آن سخن بگوييم یا در قالب توجه به سبکهای ادبی و ویژگیها و قابلیتهای آنها از يك سبك ويژه در ادبيات سخن بگوییم. ولی به نظر ميآيد که ادبيات بهرهگیر از فلسفه، اگر چنان که شایسته است به نگارش درآید، جذابیت زیادی دارد. زیاد نیستند کسانی که ادبیات ناب بنویسند یا از ادبیات ناب لذت ببرند. نویسندگانی که در کاوش ژرف روح و روان انسان و مسائل گوناگون زیست انسانی آگاهانه یا ناآگاهانه به طرح مسائل فلسفی میپردازند مخاطبان زیادی دارند. كمتر كسي ميتواند با ادبياتِ نابي كه مثلاً برخی از نويسندگانِ فرانسوي خلق كردهاند ارتباط برقرار كند. همان فرانسویان از آثار ویکتور هوگو و بالزاک و زولا و کامو بیشتر لذت میبرند تا از آثار پست مدرنیستی و رمان نو که ممکن است ادعای عرضۀ ادبیات ناب را دارند (مثلاً آلن رب گریه). مخاطب داستايوفسكي از طریق رمانهای او با مسائل خاص فلسفیای که شخصیتها درگیرشان هستند درگير میشود و از آن آثار لذت ميبرد؛ هم داستان ميخواند و شوق و ذوق ادبياش ارضا ميشود و آن را براي خود آيينهای ميیابد و هم همراه شخصیتها فلسفه ميورزد بيآن كه لزوماً احساس كند یا مهم باشد که نويسنده كدام يك از آن شخصیتها است و در نگارش رمان آیا او یک فيلسوف است يا یک اديب. متأسفانه ما در كشور خودمان چنين افرادي را خيلي خيلي كم داريم يا ميتوان گفت نداريم. بعد از هدايت تقريباً نميشود گفت نويسندهاي در آن قد و قواره داشتهايم كه بتواند مسائل فلسفي را – حال گيرم يك نوع فلسفة خاص را – در درون قالب ادبيات متجلي كند و ادبياتي را به ما عرضه كند كه هم شوق و ذوق ادبي را برانگيزد و احساس و عواطف خاصِ ما را درگیر و ارضا كند و هم ميلمان را به فلسفه و اندیشهورزی بهویژه در بارۀ مسائلی که خود کمابیش درگیرشان هستیم.
* اگر بخواهيم به ديدگاههاي فلسفي رایج در کشورمان اشاره كنيم ديدگاهي است كه متعلق به سيدحسين نصر، تيتوس بوركهارت و همة سنتگرايان است. درست است كه دستگاه معرفتي اين سنتگرايان جهاني است، ولی به واسطۀ پرفسور نصر و كارهايي كه پيشتر هانري كربن در ايران داشته پيوند وثيقي میان اين ديدگاه با فضاي جامعة فرهنگيِ ما شكل گرفته است. اگر ممکن است شما ارزیابی مجمل خودتان از این جریان را بفرمایید.
ارزیابی اندیشهها و آثار این جریان هم دشواری خاص خود را دارد هم رمانبَر است. اجمالاً باید گفت آنچه با عنوان سنتگرايی شهرت یافته با رنه گنون فرانسوی شروع شده و توسط کسانی چون فریتیوف شوئون یا شوآن سوئیسی-آمریکایی و تیتوس بوركهارت سوئیسی و سپس توسط مارتين لينگز بریتانیایی و دکتر سيد حسين نصر ادامه یافته و نسل جدیدتری چون جیکوب نیدلمن و و ویلیام چیتیک و چند تن دیگر آن را ادامه میدهند. از یک جریان شرقی و همچنین کسانی از غرب نیز باید نام برد که در تمرکز بر عناصری از جهانبینی فلسفی و عرفانی و الهیاتی و همچنین هنر و سلوک فردی مشترکاتی با آنان داشته اند که میتوان به آناندا کومارا سوامی، دایستز تیتارو سوزوکی و هیوستون اسمیت و آلدوس هاکسلی و مارکو پالیس و چند تن دیگر نیز اشاره کرد. البته آنری کربن و کسان دیگری چون داریوش شایگان نیز همانندیهائی با آنان در نگاه خود به سنت و مدرنیته دارند. به هر حال آنچه به نام سنتگرایی یا سنتیباوری (Traditionalism) شناخته شده امروزه هم طرفداران و مروجان و ادامهدهندگانی در ایران و برخی از کشورهای جهان دارد. در کل میشود گفت این نگرش در گونهای گریز از فرهنگ و تمدن غرب و مدرنیته و مدرنیسم و علمگرایی و سکولاریسم تحت تأثیر برخی از جریانهای متأثر از تصوف و معتقدات اسلامی در آفریقا و کشورهائی چون مصر پدید آمده یا نضج و رشد یافته و در میان غربستیزان و مدرنیتهستیزان کشورهای اسلامی و غربی رواجی یافته است که باید با حساسیت به آن برخورد کرد و نقاط قوت و ضعفش را بازشناخت به گونهای که نه کاملاً بر صدر نشیند نه کاملاً طرد و نادیده گرفته شود. این سنتگرایی با دلزدگی از تمدن غربی در فضای فرهنگی متأثر از دو جنگ جهانی و رویآوری به جهان شرق و طرح مباحثی که از نظر آنان بنیادین و مشترک میان ادیان ابراهیمی و ادیان شرقیاند پدید آمده. مؤلفۀ اسلامی آن نیرومندتر از دیگر مؤلفهها بوده چنان که چهار از نامورترین افراد آن با این که زادۀ غرب و از آموزشهای اولیۀ غربی و مسیحی برخوردار بوده اند به اسلام روی آورده و مسلمان شده و نام اسلامی برای خود برگزیدهاند چنان که گنون و شوئون یا شوان و بورکهارت و لینگز به ترتیب نامهای عبدالواحد یحیی و عیسی نورالدین احمد و ابراهیم عزالدین و ابوبکر سراجالدین را برای خود برگزیده بوده و در حمایت رهبران و متنفذان دینی و برخی از مقامات حکومتی کشورهایی چون مصر و مراکش قرار گرفتهاند.
آموزههای این جریان از سالهای پيش از انقلاب 1357 وارد کشور ما شده و بعد از انقلاب كمابيش ادامه پيدا كرده و توانسته آثار مکتوبی را در تحلیل و تبیین باورهای فلسفی-کلامی-عرفانی و بررسی آثار هنری دینیای که در بازتابدهی آن باورها برچسب «مقدس» را گرفتهاند پدید آورد. این جریان دركي را از سنت عرضه كرده كه به معناي خاص كلمه (به برداشت خودشان) در درجة اول عبارت است از همة آن چيزهاي جاودانة مشترك میان همة اديان و جريانهاي صوفيانه و باطنی و رمزی و تجددستیزانه. ممكن است كمابيش نگاهي هم به بعضي آثار فلسفي سنتی داشته باشند، ولی آثار فلسفي را عمدتاً رقيب خودشان ميدانند زيرا ما معمولاً چنين تلقياي در هيچكدام از فلسفهها نداريم كه به سنت اينگونه نگاه كرده باشند. آنان، چه با آنها موافق باشيم چه مخالف، از يك رشته حقايق ازلي به هم پیوسته نام ميبرند كه به عنوان «حکمت جاودان» یا «جاودان-خرد» میان اديان گوناگون، البته با خوانش صوفیانه و رمزی و باطنی، مشتركاند. آنان ضمن توجه به بسیاری از ادیان شرقی و غربی و آنچه سنتاً میان اقوام و ملیتها و اقلیتهای بومی سرخپوست یا آفریقاییان رایجاند بیشتر به اديان، اديان ابراهيمي، بهویژه مسیحیت و اسلام، و همچنین هندوئيسم و بوديسم و مكتب لائوتسه تمرکز دارند. این جریان را در اصل رنه گنون آغاز كرد که خود ابتدا با انجمنهای نهانگرای فرانسه تماش داشت و از آن طریق با آموزههای اسلامی به روایت تصوف مغرب اسلامی آشنا شد و به مصر رفت تا با آن آموزهها آشنایی بیشتری بیابد و بتواند در برابر جریان نیرومند مدرنیته و مدرنیسم غربی آمیخته با آلودگیهای نظام مصرفگرا و ماشینی سرمایهداری بدیلی بیابد. شوئون یا شوان و بوركهارت مارتين لینگز نیز چنین نگرشی را پذیرفتند.
محور یا کانون این نگرش خوانشی ویژه از سنت به معنای مجموعۀ همان حقایق ازلی کمابیش ثابت در همۀ فرهنگهای کهن، بهویژه در آن پنج جریان دینی یا الهیاتی یا عرفانی است که فرازمانی-فرامکانیاند و با مدرنیته و علم جدید و مدرنیسم و سکولاریسم طرد شده یا در حجاب قرار گرفتهاند و درمان دردهای گوناگون فردی و اجتماعی در جوامع مدرن بازیابی آن سنت است. این سنت با سنت به معنای رایج کلمه تفاوت دارد هر چند در برابر مدرنیته مدرنیسم قرابتهائی با آن شان دارد. اينها معمولاً Tradition را با T (تي بزرگ) مينويسند تا تفاوت آن را با سنت به معنای معمولی کلمه (یعنی tradition، با تیِ کوچک) نشان دهند. سنت مورد توجه آنان طبعاً تفاوتهای زیادی با این سنت موجود در جامعهای چون جامعۀ ما است که برخی از آن به جریان معمولی زندگی و فرهنگ و آداب و رسوم مردمان عادی ارجاع دارد و نمایندۀ بخش دینی آن همان نهاد متشرعانۀ دینی در قالب حوزههای علمیه و چهرۀ علمای سنتی دینی است که حافظ خوانشهای معمولاً ارتودوکس و در چارچوب فقهی مبتنی بر روایت و سیرت و اصول مقبول رهبران متشرعاند.
سنتگرایان مورد بحث ما در باور به آن خرد جاودان یا حکمت جاودانی که هستۀ اصلی همۀ ادیان و جریانهای باطنی است به «وحدت متعالی ادیان» باور دارند و بدین سان در کثرتگرایی دینی خاص خود و عدم تقید تام به معیارهای فقهی حافظان خوانش ارتودوکس از سنت دینی رایج در جامعه که توسط حوزههای علمیه و علمای دینی متشرع پاسداری میشوند با اقبال این حوزهها و علما روبهرو نمیشوند. در اين سنتگرايي موردنظر ما نهتنها به دیگر ادیان ابراهیمی توجه میشود بلکه اولاً ممکن است به يك معنا همسطح با خودِ اسلام تلقی شوند، ثانیاً در برخورداری از حقايق ازلي و قرار گرفتن زیر چتر وحدت متعالی ادیان ممکن است همان سطح برخورداری از حقیقت و ارزش و حقانیت برای هندوئيسم و بوديسم نیز منظور شوند. این امر را هيچ متشرع فقهمداری برنمیتابد. علمای دینی فقهمدار که پاسداران اصلی سنت دینیاند حداكثر میپذيرند كه اديان ابراهيمي با هم مشتركاتي دارند. ولی برابری یهودیت و مسیحیت با اسلام در حدی که سنتگرایان مورد نظر ما قائلند پذیرفتنی نیست. در این سنت متشرعانۀ فقهی تنها اهل كتاب مسیحیان و یهودیان و مجوسان و صابئیناند و هندوان بوداییان کافرند. حکم فقهی رفتار با کافران که مشخص است. در بارۀ حکم فقهی رفتار با اهل کتب نظر یکسانی وجود ندارد. البته در عمل ممکن است تفاوتهائی با نظر وجود داشته باشند که به بحث ما ربطی ندارد. ولی به هر حال در نگرش اسلامي رایج در میان پیروان پنج فقه اسلامی چگونه کسی جرأت ميكند بگويد كه بودا يك پيامبر بوده يا هندوئيسم يك دين است و یا مانند داراشكوه چنان پيش برويد كه بگوييد اوپانيشادها سِرّ اكبر و لوح محفوظ است؟ تبعات دینی این سخنان بسیار است. هيچ متشرعی اصولاً اين حرفها را نميپذيرد.
البته از باب تسامح و مدارا و پذیرش همزیستی اهل کتاب بیش از آنچه شاید در احکام و استباطات فقهی بعضی از علما آمده تحمل میشوند. بجز اهل کتاب دین یا بیدینی هیچ عضوی از جامعه پذیرفته نیست.
البته هم متافیزیک خاص سنتگرایان و هم توجهشان به فرقههای صوفیانه و فرهنگهای بومی-سنتی کشورهای شرقی و برخی محافل غربی غربستیزان را خوش آمده است و نزد بعضی از نخبگان فکری و حتی بزرگان دینی که بیش از آن که فقیه باشند فلسفهورز و عارفمسلک بودهاند و همچنین روشنفکران خاصی که به اصالت شرقی در برابر غربی باور دارند و شعار «بازگشت به خود» سر میدهند جایگاهی یافتهاند. پیش از انقلاب دکتر نصر در نزدیکی به حاکمیت موقعیت ممتازی در جامعه داشت و با تأسیس انحمن شاهنشاهی فلسفه فضا را برای سنتگرایی باز کرد که احتمالاً مورد تأیید حاکمیت نیز بود. زمینه فراهم بود که نگرش او و کربن و داریوش شایگان گسترش یابد. جای بحث در این باره زیاد است و افرادی به این موضوع پرداختهاند. در فضای پی از انقلاب با رواج یافتن قرائت رسمی حکومتی از دین و مذهب شماری از تحصیلکردگان متدین آرام آرام مجذوب آثار دکتر نصر و دیگر سنتگرایان شدند. روایت دکتر نصر و آنان از دین و مذهب روایتی عیرسیاسی و غیرایدئولوژیک بود که هر چند در اوایل شاید حساسیتها عدهای را برانگیخت ولی آرام آرام احساس شد رواج آثار آنان نه تنها بیخطر باشد بلکه در جذب عدهای از سرخوردگان نسبت به روایت رسمی شاید سودمند باشد تا مبادا آنان به دام جریانهائی بیفتند که برای حاکمیت خطرناکتر و نامقبولتراند.
بدین سان آثار سنتگرایان مخاطبانی در کشور یافتند. این جریان در کشورهای دیگر نیز توانست مروجان و مخاطبانی بیابد. ولی اهمیتش به اندازۀ ایران نبود زیرا در ایران توانست به عنوان بدیلی هر چند نه چندان نیرومند هم در برابر قرائت رسمی حکومتی از دین و هم در برابر قرائت روشنفکران دینی هم در برابر قرائت ملیون و لیبرالهای دینی یا قرائت سوسیالیستهای دینی مطرح شود و احتمالاً بعضی از طرفداران آنها و حتی بعضی از مخالفان دین سیاسی را جلب کند.
صرف نظر از متافیزیک و آموزههای عرفانی و خنثایی سیاسی سنتگرایان، که هر کس میتواند با آنها موافق یا مخالف باشد، یکی از ویژگیهای جذاب سنتگرایان توجهشان به هنر در جلوههای گوناگون عمدتاً سنتی آن است. آنان عموماً تجلی آن متافیزیک و آموزههای سنت حقایق ازلی حکمت جاودان ادیان و فرقههای عرفانی را در هنر دینی و عرفانی مبتنی بر آن آموزهها میدانند که به اشکال گوناگون، چه در انواع شعایر و مراسم و مناسک و آیینها و چه در هنرهای بصری و سمعی و حتی کلامی ظاهر میشوند. آنان چنین هنری را در برابر هر گونه هنر فاقد مضامین دینی مانند همۀ سبکهای کلاسیک و واقعگرایانه و بیانگرایانه و فراواقعگرایان و طبیعتگرایانه «هنر مقدس» مینامند و در تحلیل هنرهای سنتی درون جریانهای دینی و صوفیانۀ مورد نظر خود از این نگرش خود بهره گرفتهاند و آثار بعضاً قابل توجهی را در تشریح نشانهها و نمادها در پرتو آموزههای ذیربط منتشر کردهاند که شاید تیتوس بورکهارت از این نظر مقام نخست را داشته باشد. طبیعی است که این گونه آثار میتوانند برای دانشجویان و استادان و علاقهمندان حوزههائی چون تاریخ هنر، فلسفۀ هنر، پژوهش هنر و تحلیل هنر جذاب باشند و دستکم به عنوان نوعی تاریخ یا فلسفه یا تحلیل و تبیین هنری خاص خوانده شوند. این خود میتواند تعداد مخاطبان آنان را نسبت به رقیبهایشان بالا برد. در میان همۀ طرفداران گوناگون جدید و قدیم و روشنفکر و غیرروشنفکر و شرقی و غربی انواع دینها و مذهبها تنها سنتگرایاناند که تا این اندازه به هنر و آثار هنری درون ادیان و مذاهب و فرقههای صوفیانۀ اقصی نقاط جهان توجه دارند. چنین است که مثلاً آقای جلال ستاری اسطورهپژوه دست به ترجمۀ اثری از بورکهارت میزند. این ذوق هنری را نزد دیگر جریانهای دینی نمیبینیم مگر مثلاً نزد دکتر عبدالکریم سروش که ذوق هنری او البته تنها متوجه نوع خاصی از هنر، یعنی هنر کلامی متجلی در آثار ادبی عارفانه و حکمی است.
به هر حال، این جریان آن اندازه که در ایران مطرح است در جاهای دیگر مطرح نیست. همان طور که گفتم بنیادگذاران اصلی مسلمان شدند و این به خودی خود امتیازی بود که از سوی جامعۀ رهبران دینی غربستیز تا اندازهای پذیرفته شوند. در ایران قبل و بعد از انقلاب نیز این حکم صادق بوده است. ولی توجه آنان به هنر بیشتر در همین ایران مقبول افتاده است زیرا جوامع مسلمان دیگر توجه کمتری به هنر و مظاهر هنری، اعم از هنرهای تجسمی، بهویژه تندیسسازی و نقاشی، و هنر موسیقی دارند. در ایران مدارا نسبت به هنرهای تجسمی و موسیقایی بسیار بیشتر است البته به شرط آن که این هنرها به پیامبر و امامان نپردازند در حالی مثلاً یهودیان یا پیروان چهار مذهب فقهی اسلامی دیگر چندان سازشی با هنرهای تجسمی و موسیقی ندارند. جامعۀ ایرانی ویژگی دیگری نیز دارد و آن توجه به فلسفه و عرفان در فضای عمومی نسبت به فضای عمومی کشورهای سنیمذهب است. چنین است که هم به علت توجه جامعۀ ایرانی به فلسفه و عرفان، هم توجه آن به هنرهای تجسمی و موسیقایی و هم وجود جریانهای سیاسی و ایدئولوژیک گوناگون دینی و نیاز به یک جریان دینی سیاستگریز و غیرایدئولوژیک باعث توجه به آثار این جریان شده است. در نبود آزادی قابل توجه بحثهای فلسفی و عرفانی و همچنین حمایت بیش از حد مراکز فرهنگی از نگرش هنری این جریان فضای فکر هنری کشور تا حد زیادی سنتگرایانه شده است. فرهنگستان هنر و فرهنگسراها عموماً مروج دیدگاهها و تحلیلهای هنری این جریان بودهاند و هستند. اشتراک نگرش آنان با نگرش ایدئولوژیک نسبت به هنر بخش زیادی از انرژی هنری کشور را به رود سنتگرایی انداخته است.
پس در جمع بندی باید گفت اولاً سنتگرایی خاص مورد نظر ما در سطح ملی کشورهای سنیمذهب جلوهای ندارد، ثانیاً به علت امکان طرح آموزههای فلسفی و عرفانی گوناگون و نگرشهای هنری گوناگون و وجود آزادی نسبی اندیشه و بیان و امکان بهرهگیری از انواع ابزارهای بیانی در کشورهای غربی و برخی از کشورهای آسیایی و آفریقایی و آمریکای لاتینی نیز این سنتگرایی از جای چندانی برای طرح و رشد برخوردار نیست. ثانیاً بنا بر اهمیت بیشتر فلسفه و عرفان و هنر در کشور ما و نبود فضای مناسب برای طرح انواع مکاتب فلسفی و فرقههای عرفانی و سبکهای هنری و بهرهگیری نهادهای ذیربط حاکمیتی از خوانش سنتگرایانۀ هنر این جریان از سوی افراد و نهادهایی از حکومت و عدهای از متنفذان حمایت میشود. ما افرادي را از مقامات حكومتي یا متنفذان میشناسیم که کمابیش وابسته و علاقهمند به جریاناند و این امر خطرِ چنداني هم برايشان ندارد. پس اگر آثار و انديشههاي این جریان تا حدی در ایران مطرحاند گمان نبریم که با این کموکیف در سطح جهاني هم مطرحاند و طرفدار دارند.
در پایان این را اضافه کنم كه در مطالعۀ آثار سنتگرایان باید دقت کافی داشت تا صرف نظر از هر نظری که دربارۀ آنها داریم آنها را حتیالمقدور دریابیم و بیان کنیم. من در درسی که با عنوان «هنر و زیبایی نزد سنتگرایان» با دانشجویان دکتری فلسفۀ هنر دارم میکوشم همدلانه به آنان و اندیشههایشان بنگرم و گزارش بیطرفانهای از فلسفۀ هنرشان در پیوند با متافیزیک و آموزههای الهیاتی و عرفانیشان عرضه کنم. طبعاً اگر بيطرفانه نگاه كنيم ممکن است بپذیریم که حقايقي در اندیشهورزیها و تحلیلها و نگاهشان به آثار هنری وجود دارند. هر کس به آثارِ هنريِ هندويي، بودايي، مسيحي و اسلامي و مثلاً سرخپوستی نگاه كند و به آموزههای دینی مرتبط با آنها توجه داشته باشد چه بسا در آنها جلواتي از درك، بينش و بصيرتِ فرازماني ـ فرامكاني کمابیش مشترك بیابد كه به خودي خود جذاب و قابل توجهاند و هر كس كه به مطالعة تطبیقی ادیان و جهانبینیها و هنرهای سنتی ميپردازد بايد به نگرش و تحلیل سنتگرایان توجه كند.
* حال این پرسش مطرح میشود که آيا ميشود بر اساس اين ديدگاه رمان يا داستان نوشت؟ اساساً چقدر نويسندگانِ ما با نظرات اين اشخاص آشنا هستند؟ به نظر ميرسد نظرات سنتگراها فقط در كتابهاي نظريِ فلسفه و هنر و در كتابخانههاي آكادميها بايگاني شده و در بطن جامعه نيامده و به كار عمليِ نويسندة امروز نميآيد. به نظر شما علت چيست؟
اولاً با توجه به آنچه گفتم اينها به آن معنا جايگاه چندان چشمگیری در فضای فلسفی و هنری آکادمیک ندارند هر چند نهادهای ذیربط کوشیدهاند با اعمال نگرشهای ایدئولوژیک خود جائی را برای طرفداران این نگرش بهویژه در زمینۀ هنر مقبول فضاهای فرهنگی باز کنند و بعضاً به طرفداران سنتگرایی مقام و موقعیت قابل توجهی را عرضه کنند به شرط آن که نه تنها هیچ گرایشی به جریانهای رقیب افراد صاحب قدرت نداشته باشند بلکه اگر گرایشی دارند به سمت صاحبان قدرت باشد. ثانیاً توجه این جریان عمدتاً به هنرهای تجسمی بوده است و هنوز نیز چنین است. هیچ یک از سنتگرایان توجه چندانی به شعر و ادبیات نداشتهاند و حتی تا کنون چنین بوده است که تقریباً هيچ یک از آنان ذوق ادبي نداشته است. شاید علت آن این بوده است که هنر بیشتر ادیان به صورت هنر بصری و هنر سمعی غیرکلامی جلوهگر شده است. البته متون مقدس دینی ارزشهای ادبی خاص خود را داشتهاند، ولی جلوۀ هنرهای سمعی و بصری بیشتر بوده است بهویژه که تودههای مؤمنین نیز با آنها رابطۀ ژرفتری برقرار میکنند. از متون آموزهای و اعتقادی مقدس که بگذریم، تنها هندوئیسم است که منظومههای اسطورهای- اعتقادی-ادبی عظیمی چون مهابهاراتا و رامایانا را پدید آورده است که هنوز خوانده میشوند و الهامبخش آثار هنری دیگریاند.
بنابراین عليرغم اينكه بیشتر سنتگرایان هنر را هنر مقدسی میدانند که مجلا و مظهر اعتقادات فلسفی و الهیاتی ذیربطاند، و علیرغم این که بدین دلیل به هنر، البته به آنچه خود هنر مقدس میدانند، علاقهمندند این علاقه متوجه هنر بصري و تجسمي و موسیقایی (مانند معماری و تندیسسازی و نقاشی و موسیقی و رقص) در هندوئیسم و مسیحیت یا خطاطي اسلامي و معماريِ اسلامي است. یهودیت نسبت به هنرها شک دارد. در اسلام هم كه علیالاصول مجسمهسازی و نقاشی و رقص و موسیقی ممنوعاند. تجسم خداياني كه در هندوئيسم وجود دارند یا مطرحاند در اسلام حرام است و کسی به آن نمیپردازد. سنتگرایان حتی در حد مفسران به ادبیات قرآن توجه نداشتهاند. البته که به متون عرفانی و زیبایی صوری و محتوایی آنها توجه داشتهاند ولی همواره برای آنان محتوا مهم بوده و چندان به ادبیات سخن توجه نکردهاند.
با آنچه گقتم به این نتیجه میرسم که اولاً توجه سنتگرایان تا کنون به هنر کلامی و داستان و شعر قابل توجه نبوده است و نظر به ظرف هنری خاصی که ادیان و مذاهب مورد نظر آنان طی قرون و اعصار به کار رفته دلشمغولی آنان هنرهای تجسمی و تا اندازهای هنر موسیقی بوده است. در این هنرها نیز خودشان اثری را تا کنون خلق نکردهاند. طبعاً در هنر داستاننویسی و هنر شاعری ذوق و ورزیدگی کمتری دارند. در این صورت اين قابليت را ندارند كه فعلاً خودشان به خودي خود ادبيات توليد كنند. ولی از آنجا كه اينها به هنر بسیار بها ميدهند و آن را اصولاً مجلای تجلی و ابزار بیان آموزههای سنت مورد نظر خود میدانند این ظرفیت را دارند که اگر به وجوه کلامی تجلی حقایق ازلی سنت توجه کنند اولاً به فلسفۀ هنرهای کلامی مرتبط با دیدگاههای خود دست یابند ثانیاً در صورت برخورداری از ذوق و توان شخصی به خلق آثار ادبی بپردازند و روزي روزگاري ما شاهد ادبيات ويژهشان باشيم.
همان گونه که گفتم اگر از زبان متون مقدس و اهمیت ادبی آنها بگذریم، شايد برترين تجلی ادبيات اسطورهای-دینی-عرفانی-آیینی سنتگرایانۀ همان مهابهاراتا و رامایانا باشند که در سنت هندوئيسم پديد آمدهاند. شاید برخی متون تائویی را هم بر آنها بیفزاییم. سالهای سال گشته است و آثار ماندگاری در هنر کلامی در متن و بطن این سنتها پدید نیامده. ممکن است کسی در کشور خودمان آثاری چون مثنوی معنوی مولانا یا برخی از آثار عطار و نظامی یا غزلهای درخشان ادبیات کلاسیک ما را از از این دیدگاه بنگرد و بازخوانی کند چنان که چنین رویکردی تا حدی رایج است ولی این رویکرد هنوز به بلوغ لازم نرسیده و سنتگرایان نشان ندادهاند که خود قادر با خلق آثاری در آن قد و قوارهاند. حتي هنرشناسان و مفسران هنری ِ بزرگتری مانند كوماراسوآمي كه به هر حال در شناخت هنرهای هندویی و بودایی ذوق و دانش زیادی داشته و سالهاي سال، از کودکی تا پیری در مقامهائی چون تخصص در تأسیس موزه و برگزاری نمایشگاه و نگارش مقاله و کتاب برای شناخت و حفظ این گونه هنرها، برای شناخت و شناساندن آثار مربوط کوششها کرده است خود يك اثر هنري درخور و ماندگار حوزة هنرهاي تجسمي مقبول خود پديد نیاورد. ديگراني مانند دكتر نصر اگر به هنر پرداختهاند صرفاً مفسرند و خودشان هنرمند نيستند، علاوه بر آن که در حوزة هنر كلامي و در حیطۀ شعر اصولاً کار مهمی نکردهاند. افراد ديگري از جریانهای رقیب سنتگرایی در درون جريانِ فکری ديني هستند که ذوق ادبي بيشتري دارند. برای مثال دكتر عبدالکریم سروش ذوق ادبي بيشتري دارد و ذوق و شوق و موأنست با مولانا و سعدی و حافظ و دیگران ذوق و شوق او را برانگیخته و پرورش داده تا هرازگاهي قصيدهاي یا غزلی بسراید. ولی از دكتر نصر چنین ذوقورزیای مشاهده نشده زیرا اگر ذوق و استعداد ادبی هم برخوردار بوده باشد نظر به این که دغدغههای دیگری داشته آن ذوق و استعداد شکوفا نشدهاند.
البته باید دانست که منتقدان ادبی هم بیکار ننشستهاند و بیکار نمینشینند و اگر این گونه افراد آثار ادبیای را پدید آورند آنها را متعلق به جریان ادبی کلاسیک میدانند که در بهترین حالت تکرار عطار یا مولانا یا حافظ خواهند بود در صورتی عصر ما و جامعۀ ما مقتضیات و نیازها و ذوقهای ادبی خاص خود را دارند و اقبال چشمگیری به آثار جدیدی در قالب چنان ادبیاتی نخواهند داشت. چه بخواهیم و چه نخواهیم جامعۀ ما نیز خواسته یا ناخواسته دستخوش مدرنیته شده و نگرش و روش متناسب با این موج نیرومند رویکردهای کلاسیک و سنتگرایانه به ادبیات را برنمیتابد.
سنتگرایان نظر به ستیزی که با مدرنیته دارند با ابزارهای بیانی و هنریای چون نقاشی و موسیقی و داستان و شعر در دوران مدرن آشنا نشدهاند و از توانشهای آنها بیاطلاعاند و احتمالاً بیاطلاع خواهند ماند. بنابراین اولاً آنان به احتمال زیاد نمیتوانند آثاری در سطح آثار کلاسیک ما خلق کنند؛ ثانیاً اگر روزی چنین آثاری را خلق کنند از سوی مخاطبان و منتقدان ادبی نقد و نفی میشوند؛ ثالثاً آنان نظر به پایبندی خود به سنت نه در نظر و نه در عمل قادر به ایجاد فرصت برای آشنایی ژرف با هنر مدرن و هنر متناسب به این دوران نیستند، پس به احتمال زیاد نخواهند توانست آثار ادبی درخوری را خلق کنند.
از اینها که بگذریم جامعة كنونيِ ما آبستن حوادث و انديشههاي گوناگوني است که طالب و مقتضی فلسفهها و جهانبینیها و سیاستها و هنرهای مناسبتری است. من بعيد ميدانم جامعة ما در آینده بیش از این به سمت سنتگرايان برود. تعدادی از دانشجویان من که الزاماً باید درس «هنر و زیبایی نزد سنتگرایان» را بگذرانند نه تنها با محتویات چنین درسی چندان ارتباطی برقرار نمیکنند بلکه چه بسا مخالف آن باشند. البته نظر به لزوم توجه به مبانی اعتقادی نهفته در پس تجلیات هنری سنن هندویی و بودایی و مسیحی و اسلامی درک فلسفۀ هنر سنتگرایان هم دشوار است هم گویی متعلق به گذشتهای است که شاید در زندگی دانشجوی امروزی فلسفۀ هنر جائی نداشته باشد. پس نه تنها ظرفیت تولید اثر ادبی متناسب با زندگی و ذهن امروزی در سنتگرایی بسیار اندک است بلکه مخاطبان چندان رغبتی به آن ندارند. من تصور نميكنم در آينده هم چنین ظرفیتی پدید آید یا اگر به گونهای نهفته وجود دارد بعید است که فعلیت یابد و کسی را جلب کند. بی آن که به خودم اجازه بدهم به زندگی واقعی بعضی از مدعیان سنتگرایی بپردازم نمیتوانم به این نکته اشاره نکنم که در زندگی بعضی از آنان نکات مشکوکی در زمینۀ روابط درونی و گرایشهای آلودۀ اخلاقی و سیاسی وجود دارند که یک تشنۀ جویندۀ آب دانایی یا یک جویندۀ آب حیات بعید است آبی را که در طلبش هستند در چشمۀ کمآب یا شاید آلودۀ نهفته در درههای پیچاپیچ و تنگ و مغارههایی که برخی از سنتگرایان در نظر دارند بیابند. آثاری که سنتگرایان بر آنها دست گذاشتهاند بیگمان از بهترین آفریدههای توان هنری انسان در جلوههای گوناگون آناند و به همۀ بشریت در همۀ مکانها و همۀ زمانها تعلق دارند و کسی یا جریانی نمیتواند و نباید آن را به نام خود مصادره کند. در عین حال راه بر خلاقیتهای ادبی و هنری پس از دورانی که سنتگرایان در نظر دارند بسته نبوده و بسته نیست و حجم عظیمی چندین برابر آقار هنری و ادبی مورد نظر آنان طی قرون پدید آمده است. چگونه میتوان چشم را بر این همه دستاورد بست به صرف این که آنها مثلاً به یونان باستان یا به دوران رنسانس به بعد یا سدههای میانۀ مسیحی و اسلامی به بعد تعلق دارند؟ اینها حجم عظیمی از معماری و پیکرنراشی و نقاشی و موسیقی و داستان و شعر را که چندین برابر حجم هنر سنتگرایانه به روایت خودشان است نادیده میگیرند یا حتی نفی میکنند و بر آن لعن و نفرین میفرستند. هر تاریخ هنر، هر موزۀ هنر و هر عرصۀ هنریای را در هر زمینهای درمییابید تا چه اندازه نگرش آنها خودمحورانه و دگرستیزانه و تنگنظرانه و ناواقعبینانه است که هیچ با واقعیت خلاقیت هنری طی قرون باستان و قرون وسطی و طی دوران پس از قرون وسطی تا کنون نمیخواند.
بد نیست دربارۀ دوری سنتگرایان از واقعیت معرفتی این را هم اضافه کنم که علاوه بر این که آنان این گونه در لابیرنتهای سنت مورد نظر خود در حوزۀ برداشتهای الهیاتی و عرفانی و هنری گیر کردهاند و در درون همان جریان دینی و هنری با مخالفتهای زیادی روبهرو میشوند، علمستیزی آنان یا ستیز آنان با آنچه در عصر جدید «علم» تلقی شده هرگز قابل دفاع نیست و در جامعهای که علم یکی از ارکان معرفتی بسیار تأثیرگذار و ضروری آن است هرگز نمیتوانند مخاطبی بیابد. آنان نه تنها با علم جدید سر ستیز دارند بلکه آنچه «علم مقدس» میدانند با نگاه امروزی چیزی جز ضدّ علم یا پیشاعلم یا شبهعلم نیست که هرگز قادر به رقابت با علم در آنچه از جامعه از آن در نظر دارد نیست. آنان از علوم غریبه مانند جفر و کیمیاگری و رمل و اسطرلاب به عنوان علم مقدسی که جزو حکمتهای ازلی است دفاع میکنند. در هر صورت از هر دیدگاهی که نگاه کنیم آنان که با جریانهای مهم فلسفۀ یونان و فلسفههای متأثر از آنها مخالفاند هم قادر به عرضۀ فلسفۀ غنی قابل رقابت با فلسفههای موجود، اعم از فلسفههای موصوف به اسلامی و فلسفههای قارهای و فلسفۀ تحلیلی، نیستند و در ستیزشان با مظاهر جدید علم و هنر مخاطب چندانی ندارند و خود قادر به خلق هنر قابل توجه در تداوم هنر سنتی مورد نظر خود نیستند. از این رو، سنتگرایی با همۀ تبلیغات ضد غربی و ضد مدرنیتهای که ممکن است از سوی قدرتهای سیاسی برخی از کشورها حمایت شوند چندان آیندهای به عنوان بدیلی در برابر جریانهای فلسفی و علمی و هنری دیگر نخواهد داشت. بسیاری از افراد حساس نسبت به این گونه جریانها نمیتوانند در درازمدت با سنتگرایی همدلي چنداني داشته باشند. هر نگرشی که با مدرنيته مخالف باشد لاجرم به واپسماندگی و محافظهکاری و نابهنگامی و نابجایی دچار میشود. مدرنیته اگر عیوبی دارد راه حل نفی آن نیست بلکه اصلاح آن است. همۀ جریانها ضدمدرنیته، چه سنتگرا باشند و چه پسامدرن، به گونهای ویرانگری دستاوردهای بزرگ فکری و احساسی میانجامند در حالی که سیر معقول حیات فکری و فرهنگی و تمدنی پذیرفتن مدرنیته و تطبیق دادن آن با مقتضیات بومی و اصلاح آن را ایجاب میکند. من در جاي ديگري گفتهام كه اين سرنوشت بشر بوده است كه سرانجام به مدرنيته با همۀ محاسن و معایبش برسد؛ حال گيريم كه در اروپا شکل گرفته و پدید آمده و سپس به سرزمینهای دیگر از جمله به ایران کشیده شده است. این مدرنیته باید اصلاح شود نه این که نادیده گرفته شود و برای نابودیاش بکوشند. کوشندگان نابودی آن در خوشبینانهترین حالت دُن کیشوتهای سادهاندیشی هستند که هر چند حسن نیت داشته باشند دچار توهماند و با واقعیت فلسفه جدید و علم جدید و هنر جدید میجنگند و از چیزی دفاع میکنند که عناصر ماندگارشان به فراتاریخ رفتهاند و البته باید از آنها بهره گرفت چنان ما از آنها بهره میگیریم ولی باید بدانیم که آنها بخش اندکی از نیازهای ما را برآورده میکنند و ما به بسا از چیزهای دیگر نیاز داریم که بیرون از دایرۀ سنت مورد نظر سنتگرایان پدید آمدهاند و پدید خواهند آمد. رقابت ویرانگر با این همه فلسفه و علم و هنری که مطرود سنتگرایاناند بردن عِرض خود و احتمالاً ایجاد زحمت برای دیگران است.
*قصد دارم در اینجا به انديشهورزي قبل از توليد اثر و در مرحلة قبل از نوشتن اشاره کنم که معمولاً نزد نویسندگان غربی دیده میشود. در آثار نويسندگاني چون داستايوفسكي، تولستوي، تورگينف، ازرا پاوند و ديگران هميشه يك مرحله قبلتر از نوشتن هم داريم كه آن مرحلة تفكر در فضای فلسفی است. به نظر شما اين مرحلة انديشهورزي در جامعة ما چقدر مورد توجه قرار گرفته و، به صورت مشخصتر، نویسندگان ما چقدر براي آموزههاي فلسفي معاصر وقت ميگذارند، نه براي آموختن صرف نظريات و احياناً اظهار فضل كه با اين مكاتب فلسفي آشنایند و بخواهند در محافل از آنها استفاده كنند، بلکه منظورم فلسفهورزي است و اينكه با اين مكاتب كلنجار بروند، آنها را به چالش بكشند و براي نقدكردن، حتي نوشتن و آموزش نويسندگي (چه داستان و چه رمان) دستمايه قرار بدهند. نظر شما در مورد فكرِ قبل از خلق اثر چيست و چقدر بايد به آن اهميت داده شود؟
برداشت من این است که متأسفانه در كشورِ ما اين اندیشیدن فلسفی پیش از نگارش یا فلسفهورزی نویسندگان چندان قابل توجه نیست. در همین آغاز بگویم که اصولاً عدهای از نظریهپردازان ادبی و نویسندگان، مثلاً رضا براهنی، ممکن است دست کم در مقطعی از زندگی ادبی خود بر این باور باشند که نویسنده نباید با طرح قبلی شروع به نوشتن کند. به قول عطار کافی است نویسنده آغاز کند و پای در راه بگذارد تا خود راه به او بگوید که چگونه باید برود. البته این به معنای نفی لزوم مطالعات گستردۀ نویسندگان در زمینههای گوناگون، از جمله فلسفه، نیست. بعضی هم بر این باورند که نویسنده باید طرح کلی نوشتهاش را در ذهن داشته باشد. بعضی به لزوم چینش ذهنی جزئیات قبل از آوردن بر کاغذ یا بر صفحۀ نمایش رایانه هم باور دارند. به هر حال اگر بحثمان دربارۀ باید و نباید مطالعات فلسفی از سوی نویسندگان و کم و کیف آن باشد من به عنوان یک حکم کلی آن را تأیید میکنم. نویسنده به هر حال دارای جهانبینی و نگاه خاص مطلوب خود به موضوعات اثر ادبی خویش است. حتی اگر جهانبینی یا نگرش فلسفی خود را مستقیماً به اثر خود راه ندهد به گونهای آگاهانه یا ناآگاهانه از آن متأثر است.
بنابراین نویسندگان مسلماً هم علائق فلسفی دارند و هم باید از علائق فلسفی برخوردار و به این یا آن جریان فلسفی تا حدی، کم یا زیاد، دلبستگی داشته باشند. در ادبیات غربی یا آمریکای لاتینی میتوان اندیشههای فلسفی و تأملات فلسفی را نرد نویسندگان و شخصیتهای داستانها و رمانهای آنان دید. بجز کسانی که شما نام بردید من میتوانم از نویسندگان دارای سبک واقعگرایی سوسیالیستی در روسیه و نویسندگان-فیلسوفان اگزیستانسیالیست مانند سارتر و دو بوار و کامو یا از کافکا و توماس مان و هرمان هسه و مارکز و بورخس و هاینریش بل و امبرتو اکو و ساراماگو میلان کوندرا و بسا کسان دیگر هم نام ببرم.
در مورد نویسندگان ایرانی باید بگویم که متأسفانه بعید است شمار زیادی از آنان از فلسفهورزی ژرف برخوردار باشند هر چند مسلماً علائق و مطالعات فلسفی دارند. در دورانی بیشتر نویسندگان ما به عنوان هستۀ روشنفکری کشور از طریق آثار دست دوم و دست سوم ترجمه شده با مارکسیسم آشنا میشدند و با تأثیرپذیری از نمونههای موجود رئالیسم سوسیالیستی میکوشیدند خود نیز چنین نگرشی را به کار بندند. عدهای نیز از کافکا و اگزیستانسیالیسم در روایتهای گوناگون آن متأثر بودند. بعضی نیز آثار خود را با نگرشی دور از نگرشهای مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی یا حتی در تقابل با آنها مینوشتند که آثارشان در کم و کیف به هر حال ضعیفتر از آثار متأثر از مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم بودند. در آن دوران اندیشههای فلسفی نیرومندی که رقیب مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم باشند و نویسندگان و شاعران محتواهای آثار خود را با عینک آن اندیشهها بنگرند وجود نداشتند یا از جاذبۀ چشمگیری برخوردار نبودند.
پس از انقلاب اندیشههای فلسفی متنوعتری به فضای فرهنگی کشور راه یافتند که مهمترین آنها فلسفههای قارهای و فلسفههای پسامدرن و نگرشهای روانکاوانۀ پسافرویدی و پسایونگی بودند. البته با این که فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک وابسته به آن و استحالۀ حکومت چین ضربههایی به واقعگرایی سوسیالیستی وارد ساخت این سبک نگارش کوشید رگههایی از خود را در پیوند با سبکها و نگرشهای فلسفی دیگر حفظ کند. به طور کلی اگر ادبیات متأثر از فلسفه و کلام و عرفان اسلامی را کنار بگذاریم (که متأسفانه آثار درخوری با این نگرشها پدید نیامدهاند) میتوان گفت که سبکها و محتواهای آثار ادبی پس از انقلاب متأثر از آثار مطرح غربی و آمریکای لاتینی بودهاند هر چند به نظر نمیآید در زمینههایی بجز مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم فلسفهورزی نویسندگان به اندازۀ فلسفهورزی در همان مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم بوده باشد. مارکسیسم تا حدی با نگرشهای انتقادیتر و روایتهای غیرارتودوکستر به حضور خود ادامه داد ولی به هر حال در بهرهگیری پساانقلابی از مارکسیسم هم چندان نشانی از خوانش عمیق و همچنین خوانش انتقادی سیستماتیک درونگروهی وجود نداشت.
در قضاوت کلی آشکار است که ادبیات تولید شده پس از انقلاب از کمیت بیشتری نسبت به پیش از انقلاب برخوردار است ولی به تراز کیفی آن نرسیده و شماری از آثار قابل توجه پس از انقلاب را نویسندگان تربیت شده در فضای پیش از انقلاب یا به جوانی رسیده در دوران پیش از انقلاب پدید آوردهاند و آنان همچنان کمابیش از مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم متأثر بودهاند. من شخصاً از وجود آثار ماندگار خارج از نگرش مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی اطلاع ندارم ولی در یک حکم کلی میتوانم بگویم آثار قبل از انقلاب یا آثار پس از انقلاب که توسط نویسندگان رشد یافته در قبل از انقلاب نوشته شدهاند نسبت به آثار نویسندگانی که در فضای پس از انقلاب رشد کرده و نویسنده شدهاند برتری کمی و کیفی چشمگیری دارند و بسیار ماندگارترند. در حوزۀ شعر که آشکار است شعر پس از انقلاب به هیچ وجه قابلمقایسه با شعر قبل از انقلاب، در دو گسترۀ شعر نو و شعر در قالب کلاسیک، نیست.
همین جا است که باید گفت یکی از لازمههای رشد نگرش فلسفی همراه با ژرفا و نقادی درخور در جمع نویسندگان آزادی بیان و وجود محافل و انجمنهای ادبی برای طرح جهانبینیها و آشنایی انتقادی با آنها است. این دردناك است كه در كشورِ ما يك انجمن ادبيِ درست و حسابي وجود ندارد كه افراد بتوانند از آن طريق با هم پيوند داشته باشند، گرد هم بيايند و صحبت كنند، بحث كنند، شعر و داستان بخوانند، و در پرتو هم نظریههای ادبی و هم نگرشهای فلسفی نقد کنند و نقد بشوند. ما چنين فضایي نداريم. متأسفم كه بگويم حتي كانون نويسندگانِ ما غيرقانوني است. كاري به سازوکار و كم و كيف مسائل مطرح در آن و موضعگيريهاي آن در زمینههای گوناگون فرهنگی و سیاسی و اجتماعی ندارم. ولی به هر حال اين حق نويسندگان است كه به گونهای مستقل از نهادهاي حكومتي براي خودشان تشکل و نهاد صنفياي داشته باشند و در آنجا بشود هم داستان و شعر و مقاله خواند و نقادی کرد و نقد شنيد هم بحثهای فلسفی داشت یا برای پیگیری مطالعات فلسفی انگیزه یافت. همچنین در هيچ دانشگاهي نهادي را نميتوان یافت كه افراد برخوردار از ذوق ادبي و انديشههاي فلسفي خاص، دور از نگاههاي سياسي و ايدئولوژيك و امنيتي، و حتي دور از نگاههاي ناشی از حبّ و بغض ویرانگر درون جمع همکاران، نظراتشان را طرح كنند.
به هر حال ما تعداد زيادي دانشگاه داريم. كمتر كشوري هست كه به اندازة ما دانشگاه داشته باشد؛ اگر قرار باشد كه سرانة دانشگاهی خودمان را نسبت به خيلي از كشورها در نظر بگيريم در زمینۀ تعداد دانشگاهها، تعداد دانشجويان و حتی تعداد استادان از نظر كمي جزو كشورهاي پيشرفتهایم. تعداد استادان و دانشجويانمان در زمينة فلسفه و ادبيات نیز نسبتاً زیاداند. بجز دانشگاههائي چون شریف و امیرکبیر و علم و صنعت و صنعتی اصفهان و صنعتی شیراز و چند دانشگاه دیگر که رشتههایشان فنی و مهندسی و علوم پایهاند بسیاری از دانشگاههاي نسبتاً خوب ما رشتههای فلسفه و ادبيات را دارند و فارغالتحصيلان زيادي از آنها بيرون آمدهاند. شايد كمتر كشوري وجود داشته باشد كه به اندازة ما فارغالتحصيل در مقاطع كارشناسي ارشد و دكتري مثلاً در فلسفۀ غرب داشته باشد که موضوع پاياننامه و رسالۀ آنان کانت یا فلسفۀ تطبیقی یا هنرهای نمایشی باشد. ولی نتيجه چيست؟ ما اين همه استاد و دانشجو و فارغالتحصیل در این زمینهها و زمینههای دیگر داريم، ولی آيا به همان نسبت از توليدِ جديِ فلسفه یا ادبیات یا نقد فلسفی یا نقد ادبی و پیوند میان فلسفه و ادبیات برخورداریم؟ متأسفانه پاسخ منفی است. خب ندارند. البته ما انتظار نداريم از اتاقهاي فكر یا محافل و انجمنها و گروههای ادبی و فلسفيای که مثلاً در آینده پديد آیند لزوماً نويسنده و فيلسوف بيرون بيايند، چنان که در غرب هم كساني كه متفكر يا هنرمنداند لزوماً از اين محافل و گروهها بيرون نميآيند.
وجود فضاي عمومي كه در آن بحث ادبيات و فلسفه و تعامل اين دو با هم مطرح باشد، مهم است. حتي نويسندگان جامعهگريز، كه به خلوت تنهايي خودشان پناه ميبرند و ممكن است در خلوت تنهايي خودشان دست به خلاقيت و آفرينشگري بزنند، در چنین فضاهای تعاملی بهتر رشد میکنند. ولی در چنین وضعیتی که در حال حاضر قرار داریم امکان شکوفایی استعداد و تربیت فکری و کسب لوازم تفلسف و نویسندگی و شاعری چندان فراهم نیست. غرب نویسندگان و شاعران فلسفهورزان و فیلسوفان خوبی که جامعهگریز بودهاند زیاد داشته است. ولی یک جامعهگریز نیز برای رشد فکری و احساسی باید در فضائی زندگی کند که سرشار از آزادی بیان و مبارزه و رقابت اندیشههای فلسفی و سبکهای ادبی و شعری باشد تا نویسنده و شاعر و فیلسوف از آن متأثر شود و خود را تربیت کند و بی هیچ ترسی از مقامات امنیتی و ممیزی اندیشههای فلسفی و آفریدههای هنریاش را انتشار دهد. چرا فیلسوف و نویسنده در تراز جهانی در جامعة ما پدید نمیآید یا نمیتواند رشد کند؟ دلایل و علل زیادی میتوان برای این امر برشمرد. آنچه به بحث ما مبرط میشود نبود فضای مناسب طرح نظرهای گوناگون بهویژه نظرات فلسفی و نقادی راستین از همۀ جنبهها است به گونهای که سیاست و ایدئولوژی مانع جستجوگری و ایجاد معرکۀ آراء در سپهر عمومی نشوند. کدام اندیشهورز اصیل در این جامعه میتواند آزادانه طرح نظر کند و آزادانه نقد شود؟ چند تن از نویسندگان ما آموزش فلسفهورزی و نطرپردازی دقیق و انتقادی آموختهاند یا اگر آموخته باشند چگونه میتوانند آموختههای خود را آزادانه در نگارش و نقادی به کار بندند؟
با این که گفتم آدمهاي خلاق و آفرينشگر لزوماً از دل دانشگاهها و انجمنها بيرون نميآيند، ولی این واقعیتی است که در غرب و حتی آمریکای لاتین فضاهاي فرهنگي پر از جنب و جوشی بر پایۀ آزادي اندیشه و آزادی بیان و آزادي نسبی بهرهگيري از ابزارهاي گوناگونِ بیانی و انتشاراتي وجود دارند که اجازه ميدهند استعدادها شكوفا شوند و نویسندگان و اندیشهورزان در برابر هم قرار بگيرند و طرح نظر داشته باشند و همديگر را به گونهای کمابیش اصولی نقد كنند. گفتنی است که این ایراد تنها به فضای طرح نظر و نقادی در حوزۀ ادبيات و فلسفه وارد نیست: در حوزههاي ديگر هم همينگونه است. مگر در نقاشي عليرغم اينكه اين همه تحصيلكردة نقاشي داريم كه ميتوانستند در کل آثار ماندگاری را در سبک و موضوع بیافرینند با همین ضعف در کیفیت روبهرو نیستیم؟ اگر هم آثار مهمی پس از انقلاب خلق شده باشند هنوز نتوانستهاند عرضه شوند و توجه را در سطحی همتراز سطح نقاشی نقاشان پیش از انقلاب جلب كنند. با این همه دانشجو و فارغالتحصیل از دانشگاه و آموزشگاه اندکاند چهرههائي كه در سطح جهاني بتوانند بدرخشند. يا بعضي از آثارِ فيلمسازان ما ممكن است به كَن و اسكار و دیگر جشنوارههای جهانی هم بروند، ولی با توجه به تعداد تحصيلكردگاني كه در اين زمينهها داريم دستاوردهايمان بايد خيلي بيشتر از اينها باشد. یا تحصيلكردگان ما در زمینۀ تئاترمسلماً خيلي زياداند ولی نمایشنامهنویسان ما قبل از انقلاب کجا و نمایشنامهنویسان پس از انقلاب کجا؟ هنوز مهمترین نمایشنامهنویس ما بهرام بیضایی است که تربیت شدۀ قبل از انقلاب است و او هم که چند سالی است که حضور مستقیم در کشور ندارد. حوزۀ موسیقی هم همین گونه است. جاهائی چون خانۀ موسیقی یا خانۀ سینما داریم. ولی آنها در پرورش افکار و تربیت آهنگسازان و سینماگران خلاق چه نقشی دارند؟ بسیاری از میان افرادي كه از دانشگاههاي ما بيرون ميآيند از سطح دانش نسبتاً قابل قبولی برخورداراند که اگر در رابطة خوبي در فضاي مناسبي قرار بگيرند، ميتوانند آثار خيلي ارزندهاي را در حوزههاي فلسفه، ادبيات، شعر و دیگر هنرها خلق كنند. کشور ما سرزمین شعر است. ایران عظیمترین میراث شعری جهان را دارد. ولی در حوزة شعر طي اين دهههای اخیر چه اتفاقاتي افتاده است؟ استعدادهای خوبی یا در برهوت کویر جستجو به سترونی و نازایی گرفتار شدهاند یا در پیچ و خم تکرار سبکهای کلاسیک با مضامین مثلاً امروزیتر. نهادهای حکومتی با سلایق ضعیف حامی واپسروی و درجازنی شاعراناند. اگر محافلی و انجمنهائی وجود دارند جز در خدمت تثبیت رخوت و سترونی و درجازنی و تکرار مکررات نیستند حتی اگر حسن نیت داشته باشند. بعضی از استعدادهای خوب شاعري آن را رها كردهاند زیرا فضا فضای پرورش استعداد و ترویج شعر خوب و رویش مخاطب نکتهسنج نیست و یا کسی کتاب شعر قابل توجهی چاپ نمیکند یا اگر چاپ کند ممکن است اثرش شناخته نشود و کتاب فروش نرود و سرمایهگذار چه خود شاعر باشد و چه شاعر دچار زیان شود.
اين است كه در چنين فضاي فرهنگياي متأسفانه بايد بگويم از نظر اندیشهورزی پیرامون شکل و محتوای آثار ادبی ضعيف هستيم و کموکیف اتاقهاي فكر، انجمنها و نهادهایي كه بتوانند كاملاً حمايت شوند و اجازه داشته باشند مستقل بمانند نگرانکننده است. اگر فضاي فكري آن گونه كه فيلسوفان دغدغهمند و اندیشهورز، از سقراط تا اسپینوزا و مارکس و نیچه و مثلاً راسل و سارتر و آلن بدیو دوست داشتهاند و دوست دارند، گشوده باشد انديشهورزی توان مییابد و از سترونی بیرون میآید و زايا میشود. هم اینک علیرغم انتشار آثار نسبتاً قابل توجهی در حوزۀ فلسفه و نقد ادبی اندیشه خفته است یا سر در گریبان فرو برده و خودش فرو رفته است. در این حالت یا دچار اضمحلال و گندیدگی و پوسیدگی میشود یا شاید روزی چون یک غدة چركين سر باز کند. بعید است که چون جوانهای سر بر زند چنان که گویی در خاک مناسبی جای گرفته بوده و آب داده شده تا بروید. پاسخ دادن به پرسشهایی در این باره و پيشبيني آیندۀ اندیشهورزی اصیل و سازنده دشوار است. متأسفم که بگویم مسبب این امر تا حد زیادی نهادهای گوناگون اجرایی و نظارتی کشوراند.
در اینجا باید به فضاي ترکتازی رسانههای همگانی و شبکههای اجتماعی هم اشاره کنم که با همۀ ارزش فینفسهای که دارند از این نظر زیانبارند که در برابر رسانههای حکومتی و کتابهایی که باید منتشر شوند به مراجع اصلی تقریباً همۀ افراد تبدیل شدهاند. عمدة وقت افراد صرف وبگردی و شبکهگردی و خواندن اخبار و تحلیلهای هیجانانگیز نه چندان راست و دقیق نهچندان مهم دیگران یا اعلام نظر در بارۀ آنها و بازفرست آنها برای دوستان و آشنایان میشود. اين همه بهرهگیری سهلگیرانه از فضای مجازی را باید آسیبشناسی کرد. ما با گونهای گريز از شبکهها و رسانههای حکومتی و از آثار جدی فلسفی و ادبی در چاپهای فیزیکی و مجازی روبهروییم. فضای مجازی برای بیشتر ایرانیها گریزگاه و پناهگاه است كه در فضاي واقعي نميتوانند به طرح و دریافت مطالب مطلوب خود برسند و به فضاي مجازي ميروند و این گونه عمومی شدن فضاي مجازي آن را به محل مناسبی برای رشد مبتذلات تبدیل میکند و اجازه نمیدهد افراد در پی آثار جدی و اصیل باشند و به افقهاي دور نگاه كنند. در این صورت بهرهگیری از کتاب و خواندن آثار خوب کاهش مییابند و به تدريج سلیقهها و ذوقها دچار کژی میشوند و قدرتِ نگرش انتقادی و خلاقيت در افراد از میان ميرود و انديشه و پسند هنري و پسند فكري مبتذل ميشود و سطح تشخیص پايين ميآيد. بنابراين کلیت جامعه در گریز از رسانهها و شبکههای حکومتی به سمت يك نوع ستروني ذوقی و فکری ميرود که متأسفانه تا حد زیادی اين اتفاق روی داده است.
تا آنجا که من میدانم در هيچ كشوري به اندازة كشور ما از فضاي مجازي برای ارسال و اشتراکگذاری مطالب نه چندان ارزشمند استفاده نميشود و اين خوب نيست. البته که بايد از فضاي مجازي استفاده كرد و باید آزادي وجود داشته باشد. ولی اين همه اختصاص زمان به خواندن و ارسال کردن مطالب از طریق فضاي مجازي و بريدن از كتابهای خوبی كه به صورت فيزيكي یا مجازی منتشر میشوند افراد را سطحینگر میکنند و اگر هم به سوی فلسفه یا ادبیات بروند به دنبال خوراک فکری و هنری سهلالوصول همچون غذاهای موسوم به فستفود هستند و چنین است که مثلاً در ادبیات رمانهای کوتاه یا داستانهاي كوتاهي گل ميكنند كه سلايق بسيار مبتذلي را به خود جلب میکنند و مخاطبان بسیار مییابند در حالی که آثار جدّی ادبی و فلسفی چندان مخاطبی نمییابند، پس نه ناشر برای آنها سرمایهگذاری میکند نه خود نویسنده یا مترجم. این همه آثار ادبی و فلسفی فستفودی در این کشور نوبرند و جای آثار ماندگار را تنگ کردهاند و به سطح دانش و درک و سلیقۀ خوانندگان و فضای عمومی کشور آسیب میزنند. چنین است که اگر نوشتهاي طولاني و اثري كلاسيك نوشته یا ترجمه شود در كشور ما يا ناشر چاپ نميكند يا اگر چاپ شود كسي آن را نميخرد يا اگر بخرد آن را نميخواند. ما با دشتی که رو به سترونی میرود روبهرو هستيم.
* بعد از رنسانس اومانيسم را در همۀ عرصهها از جمله در ادبیات داريم كه پرچمدارِ انديشهورزی بشر برای درک جهان و ایجاد تغییر در جامعه شده است. سپس انواع مکتبهای ادبی به وجود آمدهاند و نویسندگان نامداری در آنها قلم زدهاند چنان که به نویسندگان مهمی در سبکهای گوناگون برمیخوریم مثلاً نویسندگان رمانتیک آلمان و فرانسه تا نویسندگان رئالیتسی چون بالزاك. رئالیسم در همۀ دنیا اهمیت زیادی پیدا کرد و علیرغم پیدایش سبکهای دیگر رئاليسم همچنان یکی از سبکهای مهم ادبی باقی ماند. ميشود گفت ايران هم تا حدودي متأثر از كليت اين جريانهاي فكري و ديدگاههاي نو در دنياي غرب بوده (هر چند با تأخير). ولی چيزي كه ميتوانيم در مورد ادبيات و هنر معاصرمان بگوييم اين است كه از جنبة واقعگرايي و نسبت برقرار كردن با واقعيتهاي موجودِ زندگي ما ايرانيها هنوز هم فاصلة زيادي وجود دارد و هنوز هم در توليدات تصويري، سريالها، فيلمها و مستندات، واقعيت با تصنع عجين شده است. البته نميشود منكر خلق شاهكارهاي هنرمندانی شد و نميشود كلي صحبت كرد، ولی منظورِ ما دقيقاً توجه لازم به بازتابِ واقعيت در هنر معاصر امروزمان برميگردد. به نظر شما علت اين موضوع از كجا نشأت ميگيرد كه ما هنوز نتوانستهايم مانند بالزاك و یا ايبسن وقایع جامعه را به بهترين نحو ممكن در آثار ادبی یا حتی سینمایی خود منعكس كنيم. ممنون میشوم اگر نظرتان را دربارۀ آثار استاداني مانند آقاي علي حاتمي، رخشان بنياعتماد يا محمودِ دولتآبادي هم به طور مختصر بفرمایید كه اين استادان چقدر در بازتاب دادن واقعيت زندگي ايراني مؤثر بودند و نسل امروز چطور ميتواند واقعنگاري را تمرين و دنبال كند؟
مباحث زیادی را مطرح کردید ولی تا آنجا که من فهمیدم محور توجه شما به اهمیت سبک رئالیسم در آثار ادبی و سینمایی کشور است که شما در آخر صحبتتان به نمونههائی خوبي اشاره كرديد. همان گونه که گفتید این سبک در غرب پدید آمده و رشد کرده و تحولاتی یافته و وارد کشورهای دیگر از جمله ایران شده و با متقضیات بومی درآمیخته و موجب پدید آمدن آثار مهمی شده است، هم در داستاننویسی، هم در نمایشنامهنویسی و هم در سینما. سبك رئاليستي براي انساني كه در جامعه زيست ميكند و تعهد اجتماعي دارد و مسائل اجتماعي برايش مهم است مناسبترین و مهمترین سبک است. اصولاً میتوان گفت که سبک رنالیستی شايد مادر همة سبكها و مهمترین سبک است و هر چند تشخص خاص آن را در سدۀ نوزدهم و در واکنش به رمانتیسم داریم ولی میتوانیم رد آن را در آثار کهنی که بر محور داستان شکل گرفتهاند بیابیم. در هر صورت به نظر من هنوز نیز این سبک محور هستۀ اصلی هر گونه روایت از زیست فردی و جمعی است هر چند از نظر من سبكهاي ديگر نیز ارزش و اهميت و جايگاه خاص خود را دارند.
نخستین نویسندگان ایرانی نیز از آن متأثر بودهاند. جمالزاده در کل یک واقعگرا است؛ هدایت در آثاری چون «حاجی آقا» واقعگرا است؛ بزرگ علوی واقعگرا است؛ صادق چوبک واقعگرا یا طبیعیگرا است که خود طبیعیگرایی زیرشاخۀ واقعگرایی است. واقعگرایی به آثار آل احمد تا احمد محمود و دولتآبادی راه یافتهاست که البته نزد این دو، بهویژه نزد احمد محمود، جلوۀ سوسیالیستی زیادی دارد. میبینیم که بیشترین بخش ادبیات داستانی در سبک واقعگرایی و زیرشاخههای آن خلق شدهاند.
سبکها اصولاً متعلق به دورانهای خاصاند که پدید میآیند و رشد میکنند و مُد میشوند و رو به افول میگذارند و جای خود را به سبکهای نوپدید دیگری میدهند. با این همه همواره ممکن است که سبکهای پدید آمده در دورانهای سیطرۀ سبکهای دیگر نیز تا حدی بقای خود را حفظ کنند تا روزی روزگاری از سوی هنرمندی به کار بسته شوند. با این که هر سبک ارزش و کاربرد خاص خود را دارد و نویسنده یا فیلمساز یا نقاش ترجیح میدهد موضوع مورد نظر خود را در سبک خاصی عرضه کند ولی واقعگرایی پایستگی بیشتری برای انطباق با خواست هنرمند در بیان زیست فردی و جمعی دارد که هم با نگرش عموم مردم سازگار است هم با نگرش علمی. نگرش و سبک رئالیستی همواره در سینمای ایران، اعم از فیلم کوتاه و بلند و سریال یا فیلم کودک و نوجوان و فیلم بزرگسال، یا فیلم و سریال تاریخی جایگاه مهمی داشته است. فرصت برای بحث جدی دربارۀ فیلمهای رخشان بنی اعتماد و علی حاتمی فراهم نیست ولی در هر دو عنصر رئالیستی نیرومند است هر چند علی حاتمی بجز در فانتزیهائی چون حسن کچل و بابا شمل رئالیسم خود را عمدتاً بر متن خوانشی خاص از تاریخ و سنت سوار میکند که در مواردی از رئالیسم کامل دور میشود. خانم بنی اعتماد که دغدغههای اجتماعی بیشتری دارد از همان فیلم «خارج از محدوده» تا «زیر پوست شهر» و «گیلانه» و فیلمهای مستندشان گونهای پایبندی به رئالیسم را حفظ کردهاند هر چند گاهی در نمایش تفسیری موضعگیری خود از رئالیسم ناب فاصله میگیرد. مسائل او نسبت به مسائل علمی حاتمی در پیوند با زندگی روزمرۀ مردم است و در سبک خود که محورش همچنان رئالیسم است آثار ماندگاری را هم به عنوان فیلمنامهنویس، هم به عنوان فیلمساز خلق کرده است.
آثار ادبی مهم محمود دولتآبادي را هم باید جزو ادبیات رئالیستی با گرایش کمابیش سوسیالیستی یا انقلابی ردهبندی کرد هر چند او کوشیده از سبکهای دیگری بهویژه سبکهایی چون جریان سیال ذهن و نمادگرایی و حتی رمانتیسیسم نیز بهره بگیرد. مهمترین آثار او ریشه در دوران نویسندگی پیش از انقلاب ریشه دارند ولو آن که پس از انقلاب منتشر شده باشند. این پرسش مهم بر جا است که چرا دولت آبادی در دوران پس از انقلاب نتوانسته آثاری در تراز کلیدر و جای خالی سلوچ منتشر کند؟ پاسخ تا اندازهای با پاسخ به پرسش پیشین پیوند دارد: فضایی درخور برای نویسندگی جدی و انتشار آثار جدی نیست.
اگر احمد محمود هم در سالهای آغازین انقلاب آثاري چون «داستان یک شهر» و «زمین سوخته» را نوشت در فضای انقلابی پس از انقلاب و فضای سالهای اولیۀ جنگ بود. «مدار صفر درجه» که در سال 1372 منتشر شد هم روایتگر وقایع دوران 1332 تا 1357 در شهری چون اهواز است. همۀ این آثار در ادامۀ «همسایه»ها نمونههای خوبی، با درجاتی، از رئالیسم سوسیالیستیاند. هر چند احمد محمود در رمان «درخت انجیر معابد» از این سبک دور میشود ولی به هر حال بهترین نویسندۀ ما در این سبک است. نهادهای دولتی ذیربط هیچگاه ارزش درخور را برای احمد محمود و آثارش قائل نشدند. منتقدان نیز نتوانستند اهمیت آثار او را نشان دهند. بنابراین نویسنده با چه امیدی میتواند دست به خلق دیگر آثار رئالیستی بزند؟ فضايي كه به هنرمند تحميل شده، اجازه نميدهد كه هنرمند مسئلة روز جامعة خودش را در قالب یک اثر بلند رئالیستی بيان كند. پس هنرمندي كه پیرو رئاليسم است نمیتواند اثر درخوری را بیافریند و مسائل جامعه را طرح كند. او ناگزیر میشود یا مسئلهاش را در روزگاری بجز دوران معاصر، مثلاً زمان قديم یا دوران قاجار یا پهلوي طرح کند یا از کشور برود و بکوشد در فضای بیرون از کشور بنویسد، هر چند تجربۀ مستقیم حال و هوای وطن و محیط داستان خود را از دست میدهد.
البته شاید لازم باشد این را نیز بگویم که شماری از نویسندگان خوب لزوماً از سبک رئالیستی بهره نمیگیرند. نمیتوان نادیده گرفت که نامدارترین رمان فارسی – که اتفاقاً اشارات اجتماعی و تاریخی بسیار نیز دارد و عدهای از منتقدان و مفسران آن موضع نویسنده در برابر جامعه و تاریخ ایران را در آن متجلی یافتهاند – رمان «بوف کور» است که سبک آن را در کل باید سوررئالیستی دانست. خانم سیمین دانشور که یکی از بهترین رمانهای تاریخ کشور ما را نوشته هم در «سووشون» و هم در «جزیرۀ سرگردانی» و «ساربان سرگردان» از نمادگرایی در کنار واقعگرایی بهره گرفته است. هوشنگ گلشیری که بخشی از ادبیات ماندگار ما را آفریده است با تأثیرپذیری از شگردهای مدرن و پسامدرن تمثیلات و روایتهای پاره-پارۀ برگرفته از متون کهن عرفانی و دینی را در قالبی سوررئالیستی ریخته تا تاریخ و جامعه را در آثار خود بازتاب دهد. عباس معروفی نیز با تأثیرپذیری از گلشیری و پرورش دادن آنچه از او آموخته در راستای دستیابی به استقلال ادبی خاص خود در رمان کمنظیر «سمفونی مردگان» به سوی سوررئالیسم رفته و جریان سیال ذهن را به خوبی به کار برده است.
عباس معروفی و بعداً کسانی چون شهریار مندنیپور از کشور رفتند و در گسترش و ژرفادهی به فضای ادبی مهاجرت کوشیدند. اتفاقاً شاهد این هستیم که دبياتي در میان مهاجران ایرانی پديد آمده که دارد روز به روز رشد میکند چنان که هر چند هنوز زود است که دربارة کم و کیف آن قضاوت كنيم، ولی در کل چنین به نظر ميآيد که ممکن است غنيتر از چيزي شود كه در داخل کشور پديد ميآيد. البته هنوز باید منتظر بمانيم و در آینده قضاوت کنیم، ولی دورنما فعلاً نشان ميدهد كه شايد ادبیات در جمع مهاجران موفقتر از ادبیات داخلی شود. این نشان میدهد که در داخل اتفاقاتي روی داده كه اين ستروني و ناآفرينندگي نسبی در جامعة ما حاكم شده است. باید افسوس خورد که چرا نویسندگان ما نمیتوانند در داخل کشور رشد کنند و آثار ارزشمندی را بیافرینند. این دردناک خواهد بود که آثار ادبيِ خوب ما عمدتاً در خارج از كشور خلق شوند. چرا دو لتآبادي دیگر اثری در تراز کلیدر یا جای خالی سلوچ منتشر نکرده است؟ چرا شاملو بعد از انقلاب آثاری در تراز کم و کیف پیش از انقلاب منتشر نکرد؟ جامعهشناسی ادبیات چه تحلیلی دارد؟ آثاری که امروز منتشر میشوند عمدتاً داستانها یا رمانهائیاند که در حجمی نه چندان زیاد برای سرگرمی خوانندگان با ذائقههای منحرف و نااصیل نوشته شدهاند كه ممكن است در نگارش بد نباشند، ولی به لحاظ محتوا معمولاً كيفيت درخوري ندارند و ممكن است به چاپ 20، 30 و 50 هم برسند. نهادهای فرهنگی حکومتی در این زمینه احساس مسئولیت نمیکنند بهویژه که ممکن است بر این حساب و کتاب باشند که همین ادبیات نسبت به ادبیات خوب و ماندگار احتمالی برای آنها کمتر مسئلهساز است.
با افسوس بسیار باید پرسید کجایند دهههای هزار و سیصد و چهل و هزار و سیصد پنجاه خورشیدی در كشور ما با آن همه شكوفايي در ادبیات داستانی و شعر و موسیقی و حتی فیلم و سریال؟ جامعۀ سی یا سی و پنج میلیونی آن روزی با تعداد تحصیلکردگان نه چندان زیاد ادبیاتی داشتههایش بسیار غنیتر است از ادبیات جامعۀ تقریباً هشتاد و پنج میلیونی با تعداد بس بیشتر تحصیلکردگان. در دوران پس از انقلاب آثار ماندگاری در ادب و شعر فارسی پدید نیامده است که فضای کشور را در این دوران بازتاب دهد. نویسندگان خوب ما یا نتوانستند آثار درخوری را بیافرینند یا آثارشان اجازۀ نشر نمییافت. چرا در چنین جامعهای با آن تاریخ و این جمعیت و این پیچیدگی و تراکم بحرانی مسائل، تعداد عباس معروفیها و شهریار مندنیپورها اندک بود و هست و آن دو و همچنین استعدادهای دیگری از ایران رفتند؟ این واقعیتها نیازمند یک آسیبشناسی جدیاند که دلایل و علل آن البته با دلایل و علل دیگر ناکامیها در حوزۀ فرهنگ و سیاست و اخلاق پیوند دارند. آموختهایم و عادت کردهایم و ظاهراً چارهای نداریم جز این که ابراز اميدواري کنیم كه همۀ دلسوزان در همۀ مسئوليتهای ذیربط فرهنگی و سیاسی و ایدئولوژیک هر چه زودتر متوجه این وضع ناگوار شوند و بپذيرند كه فضا براي رشدِ فرهنگ، هنر، و ادبيات، و همچنین برای رشد فلسفهورزی نامناسب است. پس باید به فکر چاره باشند!
*به عنوان سئوال آخر اشارهاي به فضاي دانشگاهيمان داشته باشيم. همانطور كه فرموديد ما تحصيلكردگان بسياري داريم، ولی خروجي درخوري وجود ندارد. ارتباط میان گروه فلسفة دانشگاه با گروه ادبيات را چطور ارزيابي ميكنيد؟ اساتيد دانشكده چقدر از دانشگاه و حوزة كاري خودشان خارج ميشوند و حداقل تمايل نشان ميدهند در كلاسهاي ادبيات يا انجمنهاي نويسندگي شركت كنند و به دانشجويان علاقهمند نظريات فلسفي را آموزش بدهند؟ به نظر ميرسد فاصلة خيلي زيادي وجود دارد. ميتوانم مثال بزنم كه اساتيد ادبيات نمايشي و سينما هم همينطور هستند و در دورههاي آموزشی و همایشهای مثلاً انجمن حکمت و فلسفه شركت نميكنند و خودشان را نيازمند به كسب آموزههاي فلسفي نميبينند و رغبتي نشان نميدهند. به نظر شما چه كار بايد كرد؟ شما اين موضوع را تأييد ميكنيد كه ما كمتر شاهد هستيم اساتيد دانشكدة هنر و ادبيات وارد كلاسهاي فلسفي شوند و بالعكس و اينكه چه كار بايد كرد؟
بله، متأسفانه همينطور است كه ميفرماييد. این قصۀ پر غصۀ اهالی فلسفه و ادبیات است که از نشست و برخاست و داد و ستد درونگروهی و میانگروهی مهمی برخوردار نیستند. البته در هر یک از این دو حوزه همایشهای گوناگون، از سمینار تا کنگره چه در سطح ملی و چه در سطح بینالمللی برگزار شده و ممکن است کمابیش برگزار شود. ولی اولاً این همایشها بیشتر در حوزههای همان ادبیات صرف یا فلسفۀ صرفاند و به مسائل و مباحث مشترک و لزوم داد و ستد میان ادبیات و فلسفه نمیپردازند، ثانیاً صرف برگزاری همایش اصلاً کافی نیست. آنچه شما مطرح کردید و من نیز مطرح تأیید میکنم داد و ستد میان ادبیات و فلسفه از طریق گفتوگوی گسترده میان اهالی ادبیات و اهالی فلسفه است در حالی که در وضعيت كنوني نه شاهد بروز جدی علاقة اهل فلسفه، بهویژه كساني كه به شكل آكادميك به كار تدریس فلسفه و فلسفهپژوهی و احتمالاً فلسفهورزی میپردازند، به ادبيات هستیم، نه شاهد بروز جدی علاقۀ اهالی آکادمیک ادبیات به فلسفه. اگر هم جلوههایی از این علائق مشاهده شوند بسيار گذرا و اندك هستند، مثلاً ممكن است در حد بحث گفتاری یا نوشتاری استاد فلسفهاي باشد كه بعضي آثار ادبي را دوست دارد و میخواند و دنبال میكند يا به عكس، ممکن است استاد ادبياتی باشد كه بعضي از آثار فلسفی را میپسندد و دنبال میكند و میخواند. حتی میتوان از ترجمۀ آثار فلسفی توسط استادان ادبیات یا ترجمۀ آثار ادبی توسط استادان فلسفه نمونه آورد. بالاتر از این میتوان نمونههایی از پایاننامهها و رسالههای دانشجویی در فلسفه را ذکر کرد که به درونمایۀ بعضی از آثار ادبی از منظر فلسفی پرداختهاند، همچنان که میتوان به پایاننامهها و رسالههای دانشجویی در ادبیات اشاره کرد که بعضی از آثار فلسفی را از منظر ادبی و نتایج مستقیم و نامستقیمی که یک منظر یا باور یا آموزۀ فلسفی برای ادبیات دارد بررسی کردهاند. هر دو گروه پایاننامهها و رسالههای دانشجویی زیر نظر استادان راهنما و استادان مشاوری نوشته شدهاند که لابد با تخصص در حوزۀ فلسفه علائق ادبی نیز دارند یا با تعلق به حوزۀ ادبیات از دلبستگی کم یا زیاد به فلسفه نیز برخورداراند. گاهی نتیجۀ این پایاننامهها و رسالهها به صورت مقالات یا حتی در قالب کتاب منتشر میشوند که صرف از محتوا به خودی خود امر مبارکی است. ولی این همه اولاً چندان زیاد نیست ثانیاً به یک جریان نیرومند و نهادینه و پایدار و ماندگار تبدیل نشده است.
بنابراین من منکر فعالیتهای هرازگاهی از این گونهها نیستم. هم در میان استادان فلسفه و ادبیات چنین علائقی وجود دارند هم در میان جمعیت نسبتاً زیاد دانشجویان فلسفه و ادبیات چنین علائقی پدید میآیند و رشد میکنند و سرانجام نتایج حاصل از پژوهشها را، با هر کیفیتی، در پایاننامهها و رسالهها و مقالات دانشجویی متجلی میسازند. آنچه شما و من در نظر داریم عبارتند از 1) نبود علاقۀ گسترده و ژرف به ادبیات در میان اهالی فلسفه و نبود علاقۀ گسترده و ژرف به فلسفه در میان اهالی فلسفه، و 2) نبود ارتباط ارگانيك نهادینه شده میان دو گروه برای گفتوگو و تعامل فکری و برگزاری همایشهای میانرشتهای مناسب و درگیری جدی در مباحث و موضوعات مشترک میان ادبیات و فلسفه. علت این فقدانها هم از یک سو به نبود فضای ترویجی و تشویقی درخور برمیگردد و از سوی دیگر به نبود نهادهایي كه بايد اين پيوندها را برقرار كنند که این خود تا حدی معلول علت قبلی، یعنی نبود فضای ترویجی و تشویقی درخور، و بلکه وجود فضای مقابله و نفی اندیشهورزی و تعامل فکریای است که به گمان عدهای از مسئولان فرهنگی ممکن است خطرهایی را در بر داشته باشند. این نگاه سیاسی و ایدئولوژیک و امنیتی به فعالیت ادبی و فلسفی مستقل واقعیای که دغدغه و مسئله داشته باشد برای رشد ادبیات و فلسفه و تعامل آنها کشنده است. چنین نگاهی در پدید نیامدن خانههای ادبیات و فلسفۀ مستقل نقش داشته است.
در کشوری با جمعیت بالای هشتاد میلیون و شمار زیادی تحصیلکرده و سرشار از چالشهای گوناگون مثبت و منفی فرهنگی و سیاسی و ایدئولوژیک و اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی و قومی و منطقهای و زیستمحیطی و این تعداد عنوان کتابهای ترجمه شده میبایست فضای ادبی و فلسفی بسیار پرشوری میداشتیم. پیش از این گفتم که حاکمیت وجود کانون نویسندگان را برنتابیده است. نهادهای متولی رشد ادبیات در کشور حکومتیاند که بیشتر کارشان دخالت برای سوق دادن ادبیات به سمت دلخواه سیاسی و ایدئولوژیک است که حتی اگر حسن نیت صددرصدی هم در کار باشد همواره مخل رشد طبیعی ادبیات و شکوفایی استعداد ادبی و جریان سالم نقد ادبی است.
این کشور باید دهها و بلکه صدها و حتی هزاران انجمن ادبی بزرگ یا کوچک مستقل و برخوردار از آزادی بیان داشته باشد که فعلاً چنین نیست. در حوزۀ فلسفه هم ما باید یک خانۀ فلسفۀ مستقل در سطح ملی و دهها و بلکه صدها انجمن و محفل علنی فلسفه باشیم. پيش از انقلاب «انجمن شاهنشاهي حکمت و فلسفۀ ایران» به همت دکتر حسین نصر و با حمایت دفتر پهلوی ایجاد شد که هر چند تا حدی فاقد استقلال کامل بود و هم مطابق اساسنامه و هم در عمل بسیاری از جریانهای فلسفی دیگر بدان راه نداشتند و بیشتر در خدمت نگرشهای دکتر نصر در چارچوب همان سنتگرایی و ترویج فلسفه و کلام و عرفان اسلامی و عرفان شرقی بود ولی بالاخره جایي بود كه شماری از علاقهمندان به فلسفه در همان طیف به آنجا ميرفتند و در آنجا سخنرانيها، مراسم، جلسات و همایشهائی برگزار ميشدند و به دعوت آن و از طریق آن شماری از نامداران جهانی فلسفه که البته تفکراتشان مقبول دکتر نصر بود و احساس میشد برای حکومت خطرناک نیستند به ایران میآمدند که این خود با همۀ یکجانبهنگری حاکم بر انجمن برای تفکر فلسفی در کشور سودهائی داشت. پس از انقلاب مسئولان آن تغيير كردند و نام آن به «انجمن حكمت و فلسفة ايران» و سپس، در قالب یک مرکز آموزش و پژوهش عالی، به «مؤسسة پژوهشي حکمت و فلسفۀ ايران» تبدیل شد. من هرگز نمیخواهم ارزش این مرکز در پیش و پس از انقلاب را اندک تلقی کنم. ولی اولاً در هر دو دوران سیاستهای آن متأثر از سیاستهای حاکمیت بوده و چه در استخدام افراد و چه در گزینش دانشجو (در دورۀ پس از 1380 که از پژوهشگاه علوم انسانی جدا شد و خود اقدام به پذیرش دانشجو کرد) و چه در نوع همایشها و سخنرانی فاقد استقلال لازم بوده است؛ ثانیاً حتی اگر هیچ ایرادی به فعالیتهای آن هم نباشد از سو تعداد چنین مؤسسهای برای کشور کم است و از سوی دیگر قادر نیست در نقش یک انجمن مستقل مردم-نهاد یا غیردولتی ملجأ و خانۀ دوم هر فلسفهدوستی با هر نگرش فلسفیای باشد. نام «انجمن حکمت و فلسفه» برای یک انجمن مستقل مردم-نهاد یا غیردولتی حفظ شد و این انجمن ثبت هم شده است و هیأت مدیرۀ انتخابی هم دارد ولی تاکنون فاقد آن ساختار و کارکرد مورد نظر من بوده است. اگر ما میتوانستیم دارای یک خانۀ فلسفه با برخورداری از حمایت مالی دولت در مواردی چون ساختمان و بودجۀ نگهداری و برگزاری همایش باشیم که در مدیریت و پذیرش افراد کاملاً دموکراتیک باشد آنگاه شاید میشد به گسترش و ژرفابخشی فلسفهورزی در کشور به گونهای هم مستقل از آکادمی هم در تعامل با آن پرداخت و واسطهای برای تعامل فلسفه با ادبیات یا با علوم اجتماعی یا با اقتصاد و بسا نهادها شد.
اگر بخواهم در پایان سخنانم از علائق گروهی اهالی فلسفه به ادبیات و لزوم رشد توجه آنان به انواع هنرها بهویژه به هنرهای کلامیای چون ادبیات داستانی ادبیات نمایشی بگویم ناگزیرم تأسف خود را از خلأ موجود در این زمینه اعلام کنم. در میان همکاران گروه فلسفه من شاهد نشستها و گفتوگوهای خودمانی یا جدی و رسمی دربارۀ ادبیات و نمایشنامه و شعر که هیچ، حتی شاهد چنین نشستها و گفتوگوهائی دربارۀ فلسفه هم نبودهام. البته ممکن است سمینارهای کوچک یا بزرگ فرادانشگاهی در زمینۀ فلسفه برگزار کنیم، ولی از برگزاری جلساتی که بدون محدودیت نسبی زمانی هر کس بخواهد و بتواند، چه به گونهای ابتدا به ساکن چه با برنامهریزی قبلی، در موضوعی ادبی سخن بگوید و بی هیچ محافظهکاری و احتیاطی نظر خود را دربارۀ ادبیات یا یک داستان یا یک شعر بیان کند محرومیم. اصولاً ما از نشستهایی که در آنها ممکن است کسی چهرهای متفاوت با چهرۀ رسمی دانشگاهی خود را به نمایش بگذارد و از علائق و پسندها و ذوقورزیهای خود بگوید و دیگران را متلذذ سازد و از نقد مشفقانۀ دیگران بهره گیرد محرومیم. من آرزو داشتهام که در میان همکارانم در گروه آموزشی رسمی دانشگاهی کسی را بیابم که به ادبيات و موضوع ارتباط میان فلسفه با ادبیان علاقه دارد و حاضر است فرصت درخوری را در اختیار من و دیگر همکاران قرار دهد تا دربارۀ این یا آن اثر ادبی ارزشمند خلق شده توسط فيلسوفان يا اديبان گفتوگو شود و دامنۀ بحث به آفرینش ادبی متأثر از فلسفه هم به لحاظ محتوايي و هم به لحاظ شكلي و همچنین نتايج فلسفي آن گونه از آثار ادبی بکشد. من چندان از ذوق ادبی همکارانم اطلاع ندارم. البته کمابیش میدانم که همکارانی در گروه فلسفه دارم که متخصص در فلسفههای اگزيستانساند و علائقی به آثار کیئرکگور، سارتر، كامو، كافكا يا سيموندوبوار یا داستایفسکی دارند. ولی از کم و کیف علاقه و سطح آگاهی آنان به این گونه آثار اطلاع دقیقی ندارم زیرا ما از فرصت تبادل نظر برخوردار نیستیم. من نمیدانم آنان دقیقاً در بارۀ ترس و لرز کیئرکگور یا تهوع سارتر یا بیگانۀ کامو چه نظری دارند. نمیدانم آن همکاری که رسالهاش در بارۀ هگل بوده و هم اینک استاد درس هگل است آیا این آثار را میشناسد و آنها را خوانده است و چه نظری در بارۀ آنها دارد. اگر ارتباط درونگروهی ما در حوزۀ فلسفه چنین است، ارتباط میانگروهی با استادان ادبیات نوعاً بسیار ضعیفتر و در حد هیچ است. از این بدتر کم و کیف ارتباط ما با دانشجویان است چنان که با آنان نیز جز در سر کلاس درس جز در در سطح مطالب درسی ارتباط نداریم و از علائق شخصی و دغدغههایشان در زمینههائی که ممکن است در داستان و شعر بازتاب یابند بیاطلاعیم. فضا چنان مسموم و آمیخته با بدگمانی است که نمیتوان با دانشجویان جلسات دیگری برای این گونه بحثها داشت. نمیتوان با دانشجویان به بوفه رفت یا جائی بر روی چمنی در محوطه، اگر وجود داشته باشد، نشست و دوستانه از هر دری گفت و شنید و در بارۀ موضوعاتی چون ادبیات و شعر و دیگر هنرها با آنان گفتوگو کرد. در فضای عمومی روشنفکری نیز چنین فضای مسمومی حاکم است که نه جائی برای گفتوگوی روشنفکری وجود دارد نه مجوزی برای چنین جائی صادر میشود. کجا شدند کافهنادریها؟! همه فضای مسموم و محافظهکاری جمعگریزی گریبان استادان ادبیات را نیز گرفته است. آنان نیز احتمالاً اگر آشنایی قابل توجهی با فلسفه و اهمیت آن برای ادبیات داشته باشند ممکن است نه فرصتی برای مطلع ساختن همکاران خود و همچنین استادان فلسفه داشته باشد نه اصولاً در پی دستیابی به چنین فرصتی باشد و خود را گرفتار مخمصههای احتمالی نکند. شاید اغراقآمیز باشد که به شعر «زمستان» اخوان ثالث متوشل بشوم و بگویم در چنین شرایطی گویی زمستان یخبندان خلاقیت فکری و ذوقی حاکم میشود و کسی سلام کس دیگری را پاسخ نمیگوید زیرا سرها در گریبان فرو میروند. همه در در زندگي آكادميكشان در لاك خودشان فرو میروند و در زندگي غيرآكادميكشان نیز همين گونه است. ولی اگر در ظاهر امر چنین نباشد و فضا رنگی از سبزی گیاهان و گلهای ذوق و اندیشه داشته باشند انکار نمیتوان کرد که فضا به هر حال گرفتار گونهای از خزانزدگی است.
برنامهریزی درسی و سیلابسها هم چنان نیستند که حتی در سطح آکادمیک و به عنوان وظیفه استادان فلسفه نیازمند درک ادبی و همکاری با استادان ادبیات باشند و استادان ادبیات نیز به کسب دانش فلسفی و همکاری استادان فلسفه نیاز داشته باشند. برنامهریزان میتوانستند دروس میانرشتهای خاصی را در پیوند و همکاری فلسفه و ادبیات طراحی کنند و همکاری میان گروههای فلسفه و ادبیات را تشویق و حتی ضروری سازند. حتی در طراحی دروسی در بارۀ ادبیات معاصر که ممکن است نویسندگان و شاعران مورد نظر از دید مسدولان حکومتی مسئلهدار باشند دستها باز نبوده است. در مواردی که درسی در این زمینه عرضه شده یا استاد به بسا مباحث »مسئلهدار» نپرداخته است یا در صورت پرداختن به آنها ممکن است فشارهائی از سوی برخی نهادهای نطارتی متحمل شده باشند.
فضای آموزش و پژوهش به گونهای شکل گرفته است که سخن گفتن، یا دست کم سخن گفتن دقیق و مستوفا، در بارۀ بعضی از نویسندگان و شاعران که از سوی نهادهای نطارتی «عیرخودی» و «دگراندیش» تلقی میشوند دشوار و هزینهبر است اگر ممنوع نباشد. البته دانشگاه دراین موارد همواره با فراز و فرود امواج ممنوعیت روبهرو بوده. گاه استادان بیش از اندازه محافظهکاری و احتیاز پیشه میکردهاند و فضا آن گونه که آنان گمان بردهاند رعبانگیز نبوده و استاد چندان هزینهای نمیپرداخته است؛ ولی در شرایطی که امنیت شغلی عضو هیأت علمی یا امنیت دانشجویی دانشجو در معرض خطر آسیبدیدگی از سوی نهادهای رسمی یا عیررسمی است محافظهکاری گشترش مییابد و ممکن است نهادینه شود.
طبعاً در آمریکا و کشورهای اروپایی که ادبیات و فلسفه در آنها بالندگی خاصی دارد اين گونه نيست. صرف نظر از فضای عمومی یا سپهر همگانی که برای طرح هر نظری در بارۀ مباحث فلسفی و محتوا و صورت آثار ادبی آماده است، در گروههای آموزشی مباحث و مسائل بسیار متنوع طرح میشوند و میان گروههای آموزشی همکاریهای قابل توجهی در دروس میانرشتهای وجود دارند. در آنجا فضای دوستی و گفتوگو میان استادان در بارۀ مسائل گوناگونی که میتواند به ارتقای کیفیت دروس و آموزش و پژوهش بینجامد فراهم است. همواره به مناسبتهای گوناگون، چه به صورت سمینارهای گوناگون کوچک یا بزرگ و چه حتی در بحثهای کمابیش رسمیتیافته یا عادتشده در سر میز ناهار یا هنگام نوشیدن قهوه در ساعتی از روز یا در همنشینی هفتگی به دور کیکی که هر هفته کسی تهیه میکند سخنان رسمی و غیر رسمی در بارۀ یک موضوع یا یک مقالۀ مهم رد و بدل میشود. در اینجا نه تنها زمینه یا انگیزه یا جاذبهای در این باره وجود ندارد بلکه ممکن است دافعه و مانع نیز وجود داشته باشد. اگر هم افرادی علائقي به حوزههای دیگر داشته باشند ترجیح میدهند در خلوت خویش به آن علائق بپردازند و دلبستگیها و اطلاعات خود را به بيرون درز ندهند. در چنین شرایطی است که این سخن رواج مییابد که ایرانیها مثلاً فردگرایند و از کار جمعی میگریزند و در کار فردی موفق و در کار جمعی ناموفقاند. گویی آنچه به ما ایرانیها تحمیل شده است به عنوان صفت و ویژگی ذاتی ما جار زده میشود! این جمعگریزی با ما چنان کرده است که در یک گروه آموزشی دانشگاهی حتی شوقی برای اطلاع از آثار یکدیگر نشان نمیدهیم و معمولاً از آثار یکدیگر بیاطلاعایم یا رغبتی به مطالعۀ آثار یکدیگر نداریم. گفتنی است که البته در چنین فضائی آثار خلق شده چندان چنگی هم به دل نمیزنند. زیرا اصولاً یم یا رغبتی
خلق راستینی در حوزۀ ادبيات و فلسفه، دست کم در آکادمی، صورت نمیگیرد. اگر از پایاننامهها و رسالهها و مقالات دانشجویان و استادان که بیشترشان در سطح کیفی نازلی هستند بگذریم، بیشتر کار دانشگاهیان تألیف و ترجمۀ کتابهای درسی است که آنها نیز معمولاً چندان ارزشی ندارند.
ما با کمتر تألیف یا ترجمۀ ارزشمندی از سوی دانشگاهیان روبهرو میشویم. بیشتر تألیفها و ترجمههای دانشگاهیان ضعیفاند و بعضاً به عنوان تکلیف دانشگاهی برای ترفیع و ارتقا انجام میشوند. بهترینهای تألیف و ترجمه معمولاً بیرون از آکادمی روی میدهند و عرضه میشوند. آثار تألیف شده از سوی دانشگاهیان نه تنها از کیفیت خوبی در تألیف برخوردار نیستند بلکه کمتر به مسائل و مشکلات مبتلابه روز جامعه میپردازند چنان که گویی هگل، بهدرستی، نگفته است که اندیشه روح زمانه است و اگر کسی میخواهد انسان بزرگی باشد باید روج زمانه را دریابد و آن را بیان کند. اگر هگل فیلسوف را فرزند زمان خود میداند میتوان گفت نویسنده و شاعر نیز فرزند زمان خودند. این دردی بس عظیم است که اهالی فلسفه و اهالی ادبیات در جامعۀ ما نمیتوانند زمان یا زمانۀ خود را به خوبی بیان کنند تا فرزند راستین زمان یا زمانۀ خود باشند. همۀ اهالی فلسفه و اهالی ادبیات باید به خود و موقعیت خود بیندیشند و اگر خود را دچار سترونی در آفرینندگی آثاری در راستای بیان روح زمانۀ خود مییابند به درون و بیرون بنگرند و علت را دریابند و برای از میان بردن آن علت بکوشند که همان خود عملی در راستای بیان روح زمانه است.