همدردی در آيين بودايی و فلسفه شوپنهاور
فاطمه كوكبی دلاور
علی حقی
مهدی حسنزاده
«همدردي» (كرونا)، يكي از آموزههايي است كه اهميت آن در دو جريان اصلي آيين بودا (ترواده و مهايانه)، به يك ميزان نيست. همدردي سومين مقام از مقامات چهارگانه معنوي است كه در ترواده، تنها مقامي براي ارهت و در مهايانه، علاوه بر ويژگي اصلي بوديستوه، منجر به نجات نيز ميگردد. براي آرتور شوپنهاور (1788-1860)، آموزۀ ودايي «تو هماني»، همان وحدت متافيزيكي است كه همواره از آن سخن ميگفت. وي همين آموزه را زيربناي اصل همدردي ميداند. او زيربناي رنج را مايا دانسته و معتقد است زدودن مايا از طريق درك حقيقت هستي، يعني درك همان آموزه تو هماني، منجر به تحقق آموزۀ «نه- خود» و فرادانش حقيقي ميگردد. رهايي از سنساره نيز زماني اتفاق ميافتد كه آموزۀ «نه- خود» عملي گردد؛ يعني كرونا و پس از آن، نيروانه محقق ميگردد. اين سير در آيين بوداي مهايانه بسيار پررنگ است. درواقع، همدردي مشخصۀ اصلي آيين بوداي مهايانه است كه هدف نهايي بوديستوه است. نجات يا رستگاري، چيزي است كه فلسفۀ شوپنهاور آن را به سختي ممكن ميداند و از اين جهت، فلسفۀ وي به آيين بوداي ترواده نزديك ميشود.
مقدمه
موضوع همدردي يا شفقت، يكي از مهم ترين مباحث مطرح در اخلاق، اديان و آيين هاي گوناگون است. اديان و آيين ها گوناگون، با بيان هايي متفاوت، همدردي را توصيه كرده اند. با وجود اينكه موضوع همدردي در اسلام بسيار عميق تر، جامع تر و پررنگ تر از ساير اديان است و از اهميت والايي برخوردار است، مقاله حاضر به بررسي تطبيقي و نه ترويجي موضوع موردنظر در آيين بودايي و فلسفة شوپنهاور مي پردازد (براي بررسي بيشتر در مورد آيين بودا ر.ك: آزاديان، 1390؛ احمدي، 1390؛ حسيني قلعه بهمن، 1388؛ ). در فلسفه غرب در ميان مكاتب مختلف فلسفي و فيلسوفان گوناگون تنها آرتور شوپنهاور بود كه همدردي را به عنوان بنياني براي اخلاق خود برشمرد. ازآنجاكه همدردي مورد بيان او رنگ و بويي بودايي دارد در اين پژوهش به بررسي تطبيقي اين مفهوم در اين دو مكتب مي پردازيم. در آيين بودا، همدردي مشخصه و خصوصيت انسان رستگار است. در اين آيين رستگاري و نجات از سنساره، تنها در گرو درك اين حقيقت است كه ما يك روحيم در هزاران بدن. در فلسفة غرب، در ميان مكاتب گوناگون فلسفي و فيلسوفان گوناگون، تنها آرتور شوپنهاور بود كه همدردي را به عنوان بنياني براي اخلاق خود برشمرد. آموزۀ همدردي در فلسفۀ شوپنهاور، هدف نهايي انسان متعالي است. اين آيين، از اين جهت، به شدت با آيين بودايي همخواني دارد. ازاين رو، بررسي ديدگاه وي و شباهت آن با آيين بودا از جايگاهي ويژه برخوردار است. آرتور شوپنهاور، كه در 22 فوريه 1788 در شهر مستقل دانزيگ (Gdansk كنوني در لهستان) متولد شد، اولين فيلسوف غربي است كه آيين بودايي را جدي گرفت و تشابه بنيادين آن را بر فلسفة خود، به رسميت شناخت. در فلسفۀ شوپنهاور، همدلي با دين بودايي جلوة بسياري دارد. شوپنهاور، همچون بودا، زندگي پارسايانه، فقر و كشتن نفس و تن سپردن به مرگ براي رهايي از خواست زندگي را بزرگ مي دارد. در نظر وي، انسان چنان در دام مايا افتاده است كه ديگران را ناديده مي گيرد و جز خود را نمي بيند. وي همچون دين بودايي، به صراحت كامل و با شكلي سلبي، تنها راه رهايي را نيروانه مي داند. شوپنهاور، در مقدمة اثر اصلي خود در 1818 عنوان كرد كه خواننده بايد كاملاً با فلسفۀ كانت آشنا باشد و دانش افلاطون خواننده را آمادۀ پذيرش ديدگاه وي مي سازد و اينكه خواننده اي كه از وداها و اوپه نيشدها مطلع باشد، بسيار بهتر فلسفه وي را درك خواهد كرد؛ زيرا در اين صورت، زبان شوپنهاور براي اين فرد، عجيب و حتي بيگانه نخواهد بود. شور و شوق شوپنهاور به بودا با چاپ اثري از او با عنوان On Will in nature (در باب اراده در طبيعت) در سال 1836 نمود بيشتري يافت. وي هرچند در اين كتاب، سخني از آموزه هاي بودايي به ميان نياورده، اما در مقاله اي در چين شناسي، بخش قابل توجهي را به آيين بودايي اختصاص داد كه شامل فهرستي از خواندني هاي پيشنهادي او براي مطالعات عمومي زندگي و آموزش بودا بود. شوپنهاور معتقد است: فرد خوب از طريق زدودن پرده مايا، به همدردي بيكران دست مي يابد و به عكس، فرد بدسيرت، كه ديگران را غيرخود مي داند، در پردۀ مايا گرفتار مي ماند. تأكيد و اهميت او بر همدردي، به اندازه اي است كه آن را نه تنها راز بزرگ اخلاق، بلكه نشانه رستگاري فرد مي داند. در اين راه، شوپنهاور با نقد عقل كانتي و بهره گيري از آموزه هاي هندويي-بودايي، به اين نظريه دست يافت. همين امر، علت بررسي آموزه همدردي ميان اين دو مكتب در اين تحقيق است. اين مقاله، به بررسي مبحث همدردي در دو جريان ترواده و مهايانه و نيز در فلسفه شوپنهاورمي پردازد.
1. همدردي (كرونا) در آيين بوداي ترواده
در آيين بوداي ترواده، همدردي يا كرونا، يكي از چهار برهمه ويهاره (Brahma-Vihāra) است. چهار برهمه ويهاره، يا مقامات چهارگانۀ معنوي، معروف به چهار بي كرانه، مهر (mettā)، همدردي (Karuā)، از شادي ديگران شاد بودن (muditā) و يكساندلي (upekkhā) هستند. در آيين بودا، هريك از چهار مقام برهمه ويهاره، به يكديگر وابسته اند. ع. پاشايي، با توصيف زير از كرونا به درك اين وابستگي كمك بسياري مي كند:
نيكان چون ديگران را دستخوش رنج ببينند، دلشان مي لرزد و قسمي حالت دل نمودگي و غمخوارگي در آنان پيدا مي شود كه كرونا خوانده مي شود؛ يعني غمخوارگي يا دلسوزي. برجسته ترين نشانه كرونا، از ميان بردن رنج و اندوه ديگران است، و نه دلسوزي تنها، به معني كنوني ترحم. كرونا همدردي عميق است.[…] از كروناست كه حقيقت رنج همواره پيش چشم ما روشن و آشكار است، بنياد واقعي غمخوارگي، حقيقت رنج است؛ يعني اين حقيقت كه جانداران همه از ناداني دستخوش رنج اند، درحالي كه نه ريشه واقعي آن را مي دانند و نه راه رهايي از آن را. برترين تجلي غمخوارگي، نشان دادن راه هشت گانۀ برين به ديگران است؛ چون اين راه آنان را به رهايي از رنج و آزادي مي برد. […] تجلي غمخوارگي در رهايي از آزار و ستم است، و اوج آن از ميان بردن هرگونه آزردن و رنجاندن و ستم رواداشتن به ديگران است (پاشايي، 1386، ص63ـ64).
در كانون پالي آمده است: ميتا (مـهر)، حالتي است كه دل را نرم مي كند. بـوداگوسه (Bhadantācariya Buddhaghoṣa) مفسر و دانشمند آيين بوداي ترواده در قرن 5م، مي گويد: موريتا، شاد بودن از شادي ديگران است. اوپكا يا يكسان دلي نيز در دلي پيدا مي شود كه در بند هشت شرط اين جهاني نباشد؛ يعني دستخوش ستايش و سرزنش، رنج و خوشي، سود و زيان، نام و ننگ نشود. اگر غمخوارگي نباشد، يكسان دلي بدل به گونه اي بي اعتنايي و بي دردي و گوشه گيري مي شود. شادي موجب مي شود كه غمخوارگي، از مشاهدۀ رنج هاي ديگران تبديل به ترحم و دلسوزي پست نشود. اگر شادي همدلانه نباشد، غمخوارگي لبخندي به لبان هيچ كس باقي نمي گذارد (همان، ص62-66).
در آيين بوداي ترواده، تحقق كرونا به گونه اي كه وصف شد، منجر به پايان سنساره مي شود. مفسران ترواده اي، كرونا را تمايل به حذف آسيب و درد و رنج از ديگران مي دانند و ميتا را ميل به خوب و شاد بودن براي ديگران مي انگارند (گِتين، 1998، ص 186-187).
2. همدردي (كرونا) در آيين بوداي مهايانه
كرونا يا همدردي، مشخصۀ اصلي بوديستوه Bodhisattva (اصطلاح بوداي بالقوه و وجود روشن شده اي كه به همدردي عميق مي پردازد) است. همچنين كرونا يكي از چهار برهمه ويهاره است. كرونا، ويژگي هاي دل و قلب را نشان مي دهد. عشق و احترام به تمام موجودات زنده، مهاكرونا (همدردي عميق)، آخرين فضيلت از فضائل هجده گانه بودا است (آيرونز، 2008، ص 278). گسترش كرونا، اختصاص به انسان ها ندارد. از نظر آيين بودا، كرونا همدردي نسبت به تمام موجوداتِ مُدرِك هستي و درنتيجه، نسبت به تمام موجوداتِ زنده است. اما درك و تجلي كرونا، مختص به انسان هاست: بوديستوه از كرونا نيرو گرفته و عهد مي كند كه همۀ موجودات با ادراك را آزاد كند (گياتسو، 2003، ص 42-43). در آيين بوداي مهايانه، كرونا ويژگي پرگيا (prajña) (فرادانش يا فراشناخت از مشخصه هاي اصلي بوديستوه در آيين بوداي مهايانه) است و با آن همراهي مي كند؛ به اين معنا كه كرونا با افزايش فرادانش (پرگيا) بارور مي گردد. فرادانش، ديدن حقيقت اشياء است، چنان كه هستند. اين اصطلاح، معادل اصطلاح ارني الاشياء كما هي در عرفان اسلامي است. اين تفسير در مهايانه، يكي از نقاط تمايز ميان ترواده و مهايانه است كه در آرمان ارهت و بوديستوه خود را نشان مي دهد (گِتين، 1998، ص 228). فرادانش حقيقي به انسان كمك مي كند كه كيفيات ذاتي همۀ چيزهاي اين جهان را ببيند و قانون عليت و تغيير مؤثر در همۀ پديده ها را بشناسد. با فرادانش حقيقي، مي توان همه چيز در جهان را به هم وابسته و به هم سرشته، درك كرد. اگر تنها ما داراي فرادانش باشيم، يا تنها ما محق باشيم، جهان همچون يك كل، بهتر نخواهد شد. بنابراين، مردم زيادي كه از فرادانشي برخوردار نيستند و از راه رستگاري جدا شده اند، انگيزه رهانيدن آنها را از يك چنين موقعيتي، حس مي شود و درواقع، روح همدردي در دل هاي ما مي جوشد (نيوانو، 1389، ص340-341).
در سراسر جهان مهاياني، بوديستوه اولوكيتشوره، در چين گوآن يين (GuanYin)، در ژاپن (Kuan Yin) و در تبت (Chenresi) مظهر كروناست.
در آيين بوداي تبت، يكي از معتبرترين متون در مسير بوديستوه شدن، كتاب بوديستوه چَرياوَتاره (Bodhisattva caryāvatāra)، اثر شانتي دِوَه(Shantideva) است. شانتي دوه، در بخش هشت اين كتاب، اين گونه به توصيف مراقبه براي وصول به كرونا مي پردازد: در ابتدا تلاش براي تفكر بر يكساني خود و ديگران. در خوشي و ناخوشي همه يكسان هستند. بنابراين، نگهبان همه باش همان گونه كه نگهبان خود هستي. دست ها و ديگر اندام ها بسيار و مجزا هستند. اما همه يكي هستند. ما يك روحيم در هزاران بدن (شانتي دِوَه، 2006، ص 122ـ123).
3. نجات در ترواده و مهايانه
در ترواده، راه نجات به وسيله ارهت شدن است. مقام ارهتي، از راه تلاش انسان قابل كسب است. در اين ميان، راهبان بيشترين امكان ارهت شدن را دارند؛ زيرا داراي آگاهي از حقيقت دوكه و نيز داراي اعمالي خالصانه هستند. راهب ترواده، كه شايستۀ مقام ارهتي باشد، در همين حيات دنيايي به نيروانه نايل مي شود (وايمَن، 1987، ج 13، ص 423). آيين بودا، چون دين هاي ديگر، در درجۀ اول به فرد بستگي دارد؛ زيرا با تعالي فرد به يك زندگي عالي تر، بهتر مي توان به جامعه ياري رساند. اما آيين بوداي مهايانه، به جامعه هم بستگي دارد. اين دين، بر بنياد نوع دوستي نهاده شده و راه بوديستوه شالوده آن است. بوديستوه، وجودي است كه براي رهايي ديگران مي كوشد، و چون هدف بوداييان حقيقي مهايانه ديني است كه زندگي اش را اساساً در نيكي به ديگران مي گذراند، پس هم فرد و هم جامعه را در نظر دارد (سوزوكي، 1380، ص123). از نظر مهاياني ها، هدف زندگي بودايي نه رسيدن به مقام ارهتي، بلكه به مقام بوديستيوه اي است. وقتي كه اين مقام حاصل شد، بوداگي يا بوداييت آسان تر تحقق خواهد يافت. وقتي بودا ديگر تاريخي نباشد، به اين معناست كه تابع به اصطلاح قوانين طبيعت هم نيست، پس چيزي است كه در اصطلاح به سم بوگه كايه (Sambugakaya) معروف است؛ يعني كالبد بهره مندي يا خوشدلي، و هر گفتاري كه از او در سوره هاي مهايانه آورده و در اين مقام گفته شده است. به اين ترتيب، در اين مقام ديگر، در جهان نسبيت نيستيم، بلكه به گونه اي اسرارآميز به فرمان وحدت وجودي برتر، رخت به جهاني ديگر كشيده ايم. مهاياني ها اين حالت فراتر از طبيعت بودن را تجلي مهاكرونا، يعني همدردي بي كران، يعني عشق و مهر بي كران دل بوديسيتوه مي دانند. كساني كه انديشه خود يا من در سر دارند، نمي توانند اين همدردي بي كران را دريابند؛ زيرا كه بزرگ يا بي كران، يعني فرارونده و متعالي يا مطلق، يعني همدردي كه اساس هرگونه عشق است. اين مهر و همدلي بي كران است كه بودا را از عوالم ديانه يا تفكر بيرون مي كشد تا آزادي را به جهان عرضه كند (همان، ص48). در مهايانه، هر انساني مي تواند با خاموشي عطش و اميال خود، بوديستوه شود. بر خلاف ترواده، كه در آن تنها راهبان نجات مي يابند (پوزين، 1980، ج 8، ص 332). همچنين در مهايانه، هدف از بوديستوه شدن، گسترش كرونا است. بوديستوه، آراسته به فضائل اخلاقي زير است:
1. كمال بخشندگي؛ 2. كمال سلوك؛ 3. كمال ترك؛ 4. كمال فراشناخت؛ 5. كمال همت؛ 6. كمال بردباري؛ 7. كمال حقيقت؛ 8. كمال پايداري؛ 9. كمال مهر؛ 10. كمال يكسان دلي. اگر اين فضائل در وجود انسان روشن شده باشد، مي تواند انسان هاي ديگر را نجات دهد (پُل، 2009، ص 202).
با آنكه ترواده، به هيچ وجه همدردي و همدلي با ديگران را ناديده نمي گيرد، اما تأكيدش بر روشن شدگي فردي است. مهايانه نيز با آنكه از فرزانگي و فراشناخت غافل نيست، اما تأكيدش بر همدلي به حدي آشكار است كه در اين بخش از آيين بودا، بر ترواده سايه مي اندازد. در مهايانه رسيدن به فراشناخت، براي پرداختن به همدردي است. مهايانه مي پرسد: ارزش روشن شدگي، اگر نه در اين است كه ديگران را به والاترين نيك يا خير اعلي برساند، پس در چيست؟ (سوزوكي، 1380، ص38). به همين دليل، بوديستوه همه دارايي خود را بخشيده، هديه مي دهد: ثروت، غذا، پوشاك، زندگي و يا حتي اندام، همسر و فرزندانش، به غير از پدر و مادرش را. داستان هاي زيادي در جاتكه وجود دارند كه در آنها، بوديستوه آزادانه و بدون اينكه حتي از او درخواست شود، چيزهاي باارزشي را مي بخشد (پُل، 2009، ص 203). پس اصلي ترين عامل براي كسب فضائل، كمك به ديگران و نجات آنهاست.
با نگاهي به تحولات آيين بوداي مهايانه از قرن دوم ق.م تا قرن هفتم ميلادي، به روشني اهميت روزافزون همدردي را مي توان مشاهده كرد. مهايانه در آغاز كوشش نيك خواهانه را، يكي از راه هاي رسيدن به روشني و بيداري مي داند، اما گويا مهايانۀ دورۀ آخر، آن مقصد دور را فراموش كرده، و ترجيح مي دهد كه در راه، درنگ كند. بوديستوه، براي رسيدن به بودي و بودا شدن، شتابي ندارد؛ زيرا او مي تواند در همان مقام بوديستوه اي، همۀ زندگان را در كار اين جهاني شدن به طور مؤثري ياري كند. كشش آشكاري به اين جهت وجود دارد كه خود انسان، دوستي مقصد شمرده شود؛ زيرا به نظر نمي رسد اولوكيتيشوره، به طور جدي به بودا شدن بينديشد. همچنين در همين قرون مشاهده مي كنيم كه در ابتداي مهايانه، هشت بوديستوه در يك گروه هم طراز قرار دارند و فرمان مي رانند. فقط منجوشري (Mañjuśrī) بالاتر از ديگران است. در مهايانۀ دور متأخر، اين فرمانروايي دست جمعي بوديستوه ها، به فرمانروايي مطلق تبديل مي شود؛ به اين معنا كه اولوكيشوره، همۀ هنرها و نيروها، كارها و برتري هاي بوديستوه هاي ديگر را جذب مي كند؛ چراكه او خداي مهر و همدردي است. او در جهان مقامي والا مي يابد و بلامنازع فرمان مي راند (پاشايي، 1380، ص333ـ334). بوديستوه، از طريق مراقبه و تفكر بر روي چهار حقيقت برين، همدردي (كرونا) خود را تا بالاترين حد ممكن افزايش مي دهد (پُل، 2009، ص 205). درحقيقت، كرونا نقطه تفاوت نجات در ترواده و مهايانه است.
4. همدردي در فلسفة شوپنهاور
شوپنهاور، جامع ترين تجزيه و تحليل در مورد طبيعت و اهميت اخلاقي همدردي را در فلسفۀ غرب تحقق بخشيد. وي همچنين از ارتباط عميق مفهوم كرونا ميان فلسفه و آيين بودايي بسيار خرسند شد؛ چراكه هر دوي آنها، تأكيد خاصي بر روي نقش اساسي همدردي و غمخوارگي بر زندگي اخلاقي انسان دارند. گسترده ترين بحث وي در مورد همدردي را مي توان در كتاب بنيان اخلاق يافت. بنابر فلسفۀ وي، براساس اخلاقيات اين سؤال مطرح مي شود: چه چيزي فرد را تشويق مي كند تا بر اميال خودخواهانه اش غلبه كند؟ از نظر شوپنهاور، تمام امور اخلاقي را مي توان در اين عبارت لاتين نشان داد: به هيچ كس گزند مزن. در عوض، هر چقدر مي تواني به همه كمك كن. او مي گويد: بررسي هاي تجربي نشان مي دهد كه تنها سه انگيزۀ بنيادي است كه محرك كارهاي انسان مي شود:
الف. خودمداري (خودخواهي): ميل به سعادت خود؛
ب. بدخواهي، خبث: ميل به بدبختي ديگري؛
ج. همدردي: ميل به سعادت ديگري.
اين سه محرك بنيادي اخلاقي انسان، به نظر شوپنهاور در همۀ افراد، به ميزان بي اندازه متفاوت و نابرابر وجود دارد. بر اين اساس، محرك ها بر انسان اثر گذاشته و فعل پديد مي آيد (شوپنهاور، 2007، ص 29).
شوپنهاور معتقد است: كرونا انگيزه نهايي يا اساسي انسان است. به اين ترتيب، وي ادعا مي كند كه همۀ انسان ها تا حدي آن را احساس مي كنند و اين همدردي توسط طيف وسيعي از رفتارهايي كه افراد انجام مي دهند، بيان مي شود تا از طريق آن انسان ديگري را به سعادت برسانند. اين رفتارها، مي تواند به سادگي مهار خود از انجام كاري باشد كه موجب اذيت ديگران مي شود يا ممكن است، رفتارهايي باشد كه نيازمند ايثار و ازخودگذشتگي در وقت، انرژي، منابع و يا حتي گذشتن از جان براي فراهم كردن آسايش فرد ديگري شود. درنتيجه، وي همدردي را ميل و خواستِ سعادت و رفاه ديگري تعريف كرده، و تأكيد مي كند كه انسان هاي مشفق با ديگران همزادپنداري مي كنند و سعادت و رفاه ديگران را سعادت و رفاه خود مي دانند.
شوپنهاور، خود شخصي مشفق و دلسوز بود. نگراني وي براي رنج حيوانات، همواره پررنگ بوده است. وي مي نويسد: بيشترين فايدۀ راه آهن اين است كه زندگي فلاكت بار ميليون ها اسب باركش را نجات مي دهد (شوپنهاور، 2004، ص 171). همين شفقت يا نوع دوستي است كه شوپنهاور معتقد است: اساس اخلاق است. در فلسفۀ او، ضروري ترين چيزها، شكيبايي، صبر، گذشت و عطوفت هستند كه همۀ ما به آن نيازمنديم و بنابراين، همه به آن مديونيم (op. cit. p.50).
در توضيح ويژگي پويايي همدردي و اينكه چگونه انسان مشفق را به اين مسير هدايت مي كند كه خواهان سعادت فرد ديگري باشد، شوپنهاور معتقد است: همدردي شامل يك تجربه فوق العاده از غم و اندوه فرد ديگر است. اين تجربه از غم و اندوه فرد ديگر، كه فرد مشفق در ذهن خود آن را تجربه مي كند، به اين امر منجر مي شود كه فرد مشفق با غم و اندوه ديگري، دقيقاً همچون غم و اندوه خودش برخورد كند. به عبارت ديگر، افراد مشفق، مي خواهند ديگري را از غم و رنج برهانند، همان گونه كه اگر خود فرد غم و رنج داشته باشند، به طور طبيعي براي از بين بردن آن تلاش مي كردند. شوپنهاور معتقد است: اين همزادپنداري به اين دليل رخ مي دهد كه در همدردي كردن با ديگري، يك فرد رنج ديگري را همچون رنج خود، اما در بدن ديگري تجربه مي كند. او مي گويد: اين تجربۀ فوق العاده را نمي توان از لحاظ روان شناسي توضيح داد و همدردي، رفتار ارزشمند اخلاقي، يا چيزي است كه تمام رفتارهاي اخلاقي را توصيف مي كند. در عين حال، به وسيلۀ هيچ يك از اين رفتارها توصيف نمي شود (كارترايت، 2005، ص 30-32)؛ چراكه گويا هر عمل خيري كه با نيت خالص صورت گرفته باشد، اعلام مي كند كه فرد انجام دهنده آن، در تضاد مستقيم با دنياي نمودها عمل مي كند؛ زيرا او خود را با فرد ديگري كه كاملاً از او جداست، يكي مي داند. بنابراين، مهرباني بدون غرض امري توضيح ناپذير و يك راز است (شوپنهاور، 1392، ص22). به دليل نقش اوليه و اصلي همدردي در توصيف شوپنهاور از رفتار با ارزش اخلاقي، وي همدردي را راز بزرگ اخلاق ناميد، معتقد است: براي شناخت آن به توضيحي متافيزيكي نياز است.
شوپنهاور براي اثبات اينكه همدردي پايه و اساس اخلاق است، استدلال هايي ارائه مي كند. اين استدلال ها، شامل استدلال هاي رسمي، تجديدنظر در مورد ديدگاه هاي فلسفي و ديني گذشته و تجديدنظر نسبت به حساسيت هاي خوانندگان خود مي شد. دو مورد از قابل توجه ترين استدلال هاي وي، دو استدلال زير هستند:
استدلال اول، استدلالي است كه با حذف فضائلي كه به نظر مي رسيد سرچشمه هاي رفتارهاي با ارزش اخلاقي باشند، ثابت مي كرد همدردي سرچشمه اصلي است. استدلال دوم نيز به دنبال نشان دادن اين بود كه ارزش ها و فضيلت هاي اساسي عدالت و انسان دوستي، از همدردي نشئت مي گيرند (كارترايت، 2005، ص 30-32). علاوه بر اين، شوپنهاور احساس غرور خاصي از اين نظريۀ خود داشت؛ چراكه تصور مي كرد به همگان نشان داده است كه همدردي، خودخواهي و خودپرستي را شكست داده است. شوپهناور بيان مي كند كه اين امر، براي هر نظام اخلاقي ضروري است؛ چراكه عدم وجود انگيزه هاي خودخواهانه، شرطي ضروري براي هر عملي است كه داراي بار اخلاقي است (همان، ص 33-31). اين همان استدلالي است كه او بيان مي كند، اما نظام اخلاق كانت از بيان آن عاجز است. ازجمله مشكلاتي كه شوپنهاور در اخلاق كانت مي بيند، شيوۀ استفاده كانت از حكم قديمي لاتيني يا قاعدة زرين چينيانِ با ديگران كاري نكن كه نمي خواهي با تو بكنند، براي معنا بخشيدن به آيين اخلاقي خويش است. به زعم شوپنهاور، اين كلمه در اخلاق هيچ معنايي ندارد؛ زيرا اصلي است كه نه به كنش، بلكه به احساسي منفعل در ما بازمي گردد كه همانا رنج است. پس اين نگرش منفعلانه، ازآنجاكه درواقع به دغدغۀ سعادت، يعني خودخواهي بازمي گردد، پذيرفتني نيست (جهانبگلو، 1377، ص147).
شوپنهاور با روشن كردن مفهوم خودخواهي، به آموزۀ ودايي توهماني مي رسد؛ يكي از سخنان بزرگ و مهمي كه در چاندوگيه اوپه نيشد بيان شده است. اين اصل از سانسكريت و به معناي (that thou art)، و به طور ضمني اشاره به اين دارد كه حقيقت نهايي(برهمن) در درون (آتمن) همۀ موجودات حاضر است. شوپنهاور ادعا مي كند كه اين عبارت، بيانگر شناخت و معرفت به اين امر است كه كثرت و تنوع افراد در جهان، صرفاً ظاهري است و اينكه وجود دروني و جوهر در همۀ افراد، يكسان است. اين شناخت، همان چيزي است كه از طريق همدردي اظهار مي شود؛ پايه و اصلي كه تمام فضايل به آن وابسته است و در آن با رنج و درد ديگري، دقيقاً همچون رنج و درد خود، برخورد مي شود. شوپنهاور ادعا مي كند انسان هايي از نظر اخلاقي خوب هستند كه با به رسميت شناختن خود در ديگران، در جهاني خارجي زندگي مي كنند كه همگون با وجود واقعي و ماهيت آنهاست و با ديگران به عنوان غيرخودي برخورد نمي كنند، بلكه آنها را المثناي خود مي دانند (كارترايت، 2005، ص 169-170). و سرانجام، مفهومي بسيار جديد از تناسخ ارائه مي دهد؛ به گفتۀ او:
هر فردي، با نگاه به درون، در وجود دروني خود، كه ارادۀ او است، شيء في نفسه، و بنابراين يگانه چيزي را كه در همه جا واقعي است، تشخيص مي دهد. ازاين رو، خود را هسته و مركز جهان مي انگارد، و خود را بي نهايت مهم مي داند. از سوي ديگر، وقتي به بيرون نگاه كند، در قلمرو تصور، و در قلمرو پديدار محض است؛ يعني جايي كه خود را فردي در ميان شماري نامحدود از افراد، و درنتيجه، به عنوان چيزي بي نهايت بي اهميت، و درواقع، كاملاً ناچيز مي بيند. ازاين رو، هر فردي، حتي ناچيزترين افراد، و هر مني، وقتي از درون نگريسته شود، همه چيز است. در مقابل، وقتي از بيرون نگريسته شود، هيچ است. لذا، تفاوت عظيم ميان آنچه هر فردي لزوماً در چشم خودش است و آنچه در نگاه ديگران است، و درنتيجه خودخواهي، كه هر كسي ديگري را براي آن سرزنش مي كند، از اينجا ناشي مي شود. درنتيجه، اين خودخواهي، اساسي ترين همة خطاهاي ما اين مي شود كه ما، در رجوع به ديگري، غير من هستيم. از سوي ديگر، عادل و شريف و مهربان بودن چيزي جز برگرداندن كرمه اعمال مان به خويش نيست. گفتن اينكه زمان و مكان صورت هاي محض شناخت ما هستند، و نه مشخصات اشياي في نفسه، مانند اين است كه بگوييم آموزۀ تناسخ، با اين اندرز بسيار مكرر بر همنان يكي است كه تت توم اسي يعني اين تو هستي (شوپنهاور، 1389، ص1035-1036).
شوپنهاور تجزيه و تحليل خود از همدردي را مبتني بر تحليل ماوراء الطبيعي از اراده مي داند. افراد مشفق و مهربان، كه داراي شخصيت خوبي هستند، با ديگران به عنوان المثناي من رفتار مي كنند و شوپنهاور براي بيان شكلي از شناخت كه در رفتار افراد خوب آشكار است، از فرمول ودايي تو هماني استفاده مي كند. رفتار افراد خوب، بيانگر كمترين تمايز و فاصله ميان آنها و ديگران است. برخلاف مردم ديگر كه به گونه اي عمل مي كنند كه گويي بين آنها و ديگران جدايي مطلق حكم فرماست. مردم خوب با ديگران، همچون خود رفتار مي كنند. انسان هاي مشفق از طريق زندگي، به گونه اي كه گويي ديگران همسان و يكسان با خودشان هستند، عملاً بيانگر آنچه در فلسفۀ شوپنهاور به عنوان تئوري مطرح است، هستند: فرديت توهم است و همه چيز واحد است. پس تئوريشوپنهاور، توسط زندگي افراد مشفق، عملاً اثبات مي شود. به همين دليل، شوپنهاور به رفتار و اعمال انسان هاي خوب به عنوان عرفان عملي اشاره مي كند و ريشۀ چنين رفتاري را به همان منبع تمام عرفان نسبت مي دهد؛ شناختي كه در اصلِ فردگرايي رخنه مي كند، شناختي كه بيانگر وحدت وجود است. وي معتقد است: امكان وجود همدردي، قابليت و توانايي رنج كشيدن همراه ديگري كه معناي تحت الفظي همدردي است، و پيامدهاي بعدي آن كه عبارت از اينكه درد و رنج ديگران را همچون دقيقاً رنج خود بدانيم، به علت وحدت متافيزيكي است (كارترايت، 2005، ص 32-31).
اين وحدت متافيزيكي كه شوپنهاور از آن سخن مي گويد، به گونه اي متفاوت از تلقيِ وحدت وجودِ بيان شده در اغلب مكاتب است. شوپنهاور، جهان را تجلي خدا نمي داند. به عقيدۀ وي، اگر جهان تجلي خدا باشد، پس هر كاري كه توسط انسان و نيز حيوان انجام مي شود، به يك ميزان، الهي و عالي است. هيچ كاري نمي تواند محكوم تر و يا ارزشمندتر از كار ديگري باشد. بنابراين، هيچ اخلاقي وجود ندارد (شوپنهاور، 1389، ص1026). او وحدت وجود را به گونه اي كه توسط اسپينوزا يا هگل ارائه شده، مردود مي داند. وي وحدت وجود اسپينوزا را محكوم به همه خدايي و وحدت وجود هگل را سبكسرانه مي داند. در مقابل، تعريف هگل از اخلاق كه مصالح اخلاق بايد نه رفتار افراد، كه رفتار توده هاي مردم باشد، و اين تنها موضوع حائز اهميت براي اخلاق است، سر بر مي آورد. وي، وحدت وجود خود را چنين توضيح مي دهد كه در هر فردي كل ارادۀ زندگي، يعني وجود في نفسه، ظاهر مي شود و عالم اصغر همچون عالم اكبر است. جوهر توده ها چيزي بيش از جوهر فرد نيست. در اخلاق مسئله بر سر عمل و نتيجه نيست، بلكه بر سر اراده ورزي است، و خود اراده ورزي تنها در فرد رخ مي دهد. آنچه تكليفش اخلاقاً مشخص مي شود، سرنوشت ملت ها كه تنها در پديدار وجود دارد، نيست، بلكه سرنوشت فرد است. ملت ها درواقع، انتزاع محض اند. تنها افراد واقعاً وجود دارند. بنابراين، وحدت وجود از اين طريق با اخلاق مرتبط مي شود (همان، ص1027-1026). به عقيدۀ شوپنهاور بدن هاي ما، همچون اشياء مادي، تجلياتي از يك پديدۀ واحد ذاتاً نامتمايز است كه اساس بودن ماست. اين امر مبناي اخلاق است. تنها چيزي كه مي تواند مبناي اخلاق قرار گيرد، همان وحدت ذاتي ما و انگيزه اي بنيادين در وجود ماست كه شفقت يا همدردي ناميده شده است.
همدردي، توانايي انسان ها براي يكي شدن با يكديگر، احساس كردن براي يكديگر و مشاركت كردن در رنج ها و خوشي هاي يكديگر را توضيح مي دهد. اگر من به كسي صدمه بزنم، به هستي نهايي خود صدمه زده ام. همدردي و شفقت است كه مبناي روابط بين فردي و ارتباط است. همدردي مبناي راستين اخلاق و عشق است (مَگي، 1998، ص 42).
5. نجات در فلسفة شوپنهاور
ملاحظات فوق اين گونه روشن مي شوند كه شوپنهاور، وحدت متافيزيكي خود (تت توم اسي) را زيربناي اصل همدردي قرار مي دهد. اصل همدردي وي اساس اخلاق، و همدردي ارتباط تنگ خود را با زدودن مايا نشان مي دهد و مايا زيربناي رنج را به ما نشان مي دهد. همه اين ها نظريه كرونا و فلسفۀ آن در مهايانه را ياد آور مي شوند. درواقع، بيداري شفقت و همدردي در ما، ما را به مشاركت در درد و سعادت ديگران سوق مي دهد. از اين پس، هرگونه تمايز اخلاقي ميان انسان ها از بين مي رود. در عين حال، حس شفقت، ما را به مشاركت در عمل خير وامي دارد؛ عملي كه ما را از هر پنداري در باب اصل تفرد رها مي سازد. از لحظه اي كه يك انسان پردۀ پندار مايا را از پيش چشم خود كنار مي زند، هيچ دردي در عالم براي او بيگانه نيست. اما جهان پندار با عرضۀ انگيزه هايي ديگر فراروي خواست ما، بار ديگر ما را فريب مي دهد. اين، اميد است كه ما را بار ديگر به سوي پندار جهان سوق مي دهد. اميد، مايۀ رنج ما مي شود. تنها آن كس كه توانسته باشد از رهگذر اصل تفرد، گوهر يكسان همه چيزها را بشناسد، در برابر اين دلجويي فريبنده بي اعتنا مي شود. خواست او روي برمي گرداند، او ديگر حتي از اصل هستي خود، كه بازتابندۀ جهان نمودهاي محسوس است، سخن نمي گويد و آن را انكار مي كند (جهانبگلو، 1377، ص141). ازآنجا كه فضايل اخلاقي از آگاهي نسبت به يكساني همۀ موجودات ناشي مي شوند. او عمل فضيلت مندانه را نوعي وصول لحظه اي به نقطه اي مي داند كه در صورت مداومت، منجر به انكار اراده زندگي يا به زبان بوداييان، نيروانه مي شود (شوپنهاور، 1389، ص1042-1043). از نظر شوپهناور، تنها يك قديس مي تواند زنجيرهاي خواست خود را بگسلد و از رهگذر ايثار پارسا منشانه راه رهايي را طي كند. هرگاه فاعل عرفاني به اين مرحله برسد، وارد حالت نيستي مي شود. اين حالت، نفي آنچه هستْ است. ازاين رو، شناخت ما از اين حالت، فقط شناختي منفي است (جهانبگلو، 1377، ص141ـ142). در اينجا نكته اي قابل توجه است و آن اينكه، شوپنهاور با وجود اينكه رستگاري و راه آن را بيان كرده است، اما اميد چندان زيادي به وقوع اين رستگاري ندارد؛ چراكه زندگي پر از رنج است و جهان سراسر وهم است. اغلب انسان ها شرايط واقعي اي را كه در آن قرار داريم، درك نمي كنند؛ زيرا براي وجود اميد بايد انسان ببيند كه واقعاً چيزها به چه صورت هستند. اگر فردي موقعيت واقعي امور اين جهان را نداند، اميد چنداني براي رهايي از رنج برايش وجود نخواهد داشت. شوپنهاور معتقد است: اغلب انسان ها به هيچ وجه از موقعيت واقعي جهان اطلاعي ندارند. بنابراين، هيچ اميدي براي آنها وجود ندارد. اما براي فردي كه از موقعيت واقعي اين جهان آگاه است و مي داند كه اين جهان جهان رنج، اراده، وهم است، اميد بسيار كمي وجود دارد؛ چراكه حتي اگر انسان ها آن را درك كنند، اغلب آنها از خرد يا قدرت لازم برخوردار نيستند تا آنچه را كه براي خروج از اين وهم و رنج ضروري است، عهده دار شوند (شوپنهاور، 1389، ص1043).
نتيجه گيري
از بررسي منفردانه آيين بودا در مهايانه و ترواده و فلسفۀ شوپنهاور، اين گونه به دست مي آيد كه اگرچه ممكن است از نظر مفهوم، همدردي در بوديزم مهايانه و هينه يانه و نيز فلسفۀ شوپنهاور يكي باشد، اما در عمل از نظر اهميت متفاوت است. همدردي در ترواده، بيشتر به عنوان يك نظريه و يكي از چهار مقام برهمه ويهاره مطرح است. درحالي كه در مهايانه، علاوه بر اين جنبه، تأكيد بر جنبه عملي نيز مطرح است كه به معناي حذف خودخواهي و رسيدن به نگرش برابري با يكديگر است. فلسفۀ شوپنهاور، از جهت حذف خودخواهي و عملي شدن آموزه نه خود و اهميت به تحقق همدردي در زندگي اشخاص بسيار شبيه به مهايانه است.
همچنين همدردي در مهايانه، ارتباط نزديكي با مفهوم بوديستوه دارد و مشخصه و وظيفۀ اصلي بوديستوه است. اما در ترواده، هرچند كه همدردي يكي از مقامات ارهت است، اما مشخصۀ اصلي او نيست و فلسفۀ شوپنهاور، به دليل عدم وجود منجي فاقد چنين برداشتي است. با اين حال، در هر سه مكتب، همدردي شامل عشق و همدردي و احترام نسبت به تمام موجودات زنده است، نه فقط انسان ها.
با آنكه سنت ترواده به هيچ وجه همدردي و همدلي با ديگران را ناديده نمي گيرد، اما تأكيدش بر روشن شدگي فردي است. از سوي ديگر، مهايانه با آنكه از فرزانگي و فراشناخت غافل نيست، اما تأكيد آن بر همدلي به حدي روشن است كه در اين بخش از آيين بودا، بر ترواده سايه مي اندازد. در مهايانه، رسيدن به فرا شناخت براي پرداختن به همدردي است و در فلسفۀ شوپنهاور نيز پس از زدون مايا و رسيدن به اين معرفت كه كثرت و تنوع افراد در جهان، صرفاً ظاهري است و اينكه وجود دروني و جوهر در همۀ افراد يكسان است، همدردي متحقق مي گردد كه اساس اخلاق و رستگاري است.
شوپنهاور، با بهره گيري از تفكر هندويي و اوپه نيشدها، آموزۀ تو هماني را به عنوان وحدت وجودي كه در هستي جريان دارد، بيان كرده و آن را زيربناي اصل همدردي قرار مي دهد. در مهايانه، اين حالت وحدت وجود و فراتر از طبيعت بودن مهاكرونا، يعني همدردي عميق و بي كران ناميده مي شود كه به مقام سمبوگه كايه متعلق است؛ وجودي كه در جهان وحدت وجود غرق است، نه در جهان نسبيت.
سرانجام، اينكه در مهايانه هر انساني مي تواند با خاموشي عطش و اميال خود، بوديستوه شود. بر خلاف ترواده كه در آن تنها راهبان نجات مي يابند. در فلسفۀ شوپنهاور، با وجود اينكه همچون مهايانه هر انساني مي تواند رستگار شود، اما اميد چندان زيادي به وقوع اين رستگاري ندارد؛ چراكه اغلب انسان ها شرايط واقعي اي را كه در آن قرار داريم، درك نمي كنند، اگر فردي موقعيت واقعي امور اين جهان را نداند، اميد چنداني براي رهايي از رنج برايش وجود نخواهد داشت. اما براي فردي كه از موقعيت واقعي اين جهان آگاه است و مي داند كه اين جهان جهان رنج، اراده، وهم است و اميد بسيار كمي وجود دارد؛ چراكه حتي اگر انسان ها آن را درك كنند، اغلب آنها از خرد يا قدرت لازم برخوردار نيستند تا آنچه را براي خروج از اين وهم و رنج ضروري است، عهده دار شوند. اين عدم خرد يا قدرت لازم در انسان ها، در فلسفۀ شوپنهاور بسيار پررنگ است؛ زيرا در فلسفۀ وي، حرفي از منجي زده نشده است، اما در مهايانه به دليل وجود منجي اميد به نجات بر پايه همدردي افزايش پيدا مي كند. فلسفۀ شوپنهاور، در كم بودن اميد به ترواده نزديك تر است و در پررنگ بودن بنيان همدردي در آموزه هايش به مهايانه نزديك تر است.
منابع
آزاديان، مصطفي، 1390، اخلاق بودايي: مباني و ساحت ها، معرفت اديان، ش 6، ص 143 ـ 168.
احمدي، جعفر، 1390، آيين هندو؛ گوناگوني طرح ها در فرايند آفرينش و انحلال جهان، معرفت اديان، ش 9، ص 93ـ112.
پاشايي، عسكري، 1380، فراسوي فرزانگي (پرگيا پارميتا)، تهران، نگاه معاصر.
ـــــ ، 1386، بودا، تهران، نگاه معاصر.
جهانبگلو، رامين، 1377، شوپنهاور و نقد عقل كانتي، ترجمه محمد نبوي، تهران، نشر ني.
حسيني قلعه بهمن، سيداكبر، 1388، حقيقت غايي در آيين بودا، معرفت اديان، ش 1، ص 99ـ116.
سوزوكي، ب.ل، 1380، راه بودا، ترجمه ع. پاشايي، تهران، نگاه معاصر.
شوپنهاور، آرتور، 1389، جهان همچون اراده و تصور، ترجمه رضا ولي ياري، تهران، مركز.
ـــــ ، 1392، در باب طبيعت انسان، ترجمه رضا ولي ياري، تهران، مركز.
نيوانو، نيكيو، 1389، آيين بودا در سوره نيلوفر، ترجمه ع. پاشايي، قم، اديان.
Cartwright, David E, 2005, Historical Dictionary of Schopenhauers Philosophy, United States of America, The Scarecrow Press, Inc.
Wayman, Alex, 1987, “Soteriology” , Encyclopedia of Religion, Ed. By: Mirca Eliade, New York, Macmillan, Vol; 13, p:423- 426
Gethin, Rupert, 1998, The Foundations of Buddhism, London, Oxford University Press.
Poussin, L. DelaVallee, 1980, “Mahayana”, Encyclopedia of Religion and Ethics, Ed. By: James Hastings, Edinburgh, T&T Clark, Vol: 8, 331-336.
Gyatso, Tenzin (The Fourteen Dalai Lama), 2003, Stages of Meditation (Training the Mind for Wisdom), Translated by Geshe Lobsang Jordhen & Losang Choephel Ganchenpa & Jeremy Russell, Canada, Snow Lion Publications.
“Karuna”, Encyclopedia of Buddhism, Ed by Irons, Edward A, New York , Facts On File, 2008, P.278.
Magee, Bryan, 1998, The story of philosophy, London, Dorling Kindersley.
Schopenhauer, Arthur, 2007, Basis of Morality, New York, Cosimo, Inc.
Schopenhauer, Arthur, 2004, Essays and Aphorisms, Translated by R. J. Hollingdale, London, Penguin Books Limited.
Shantideva, 2006, The Way of the Bodhisattva, Translated by Padmakara, China, Shambhala Publications.
Paul, Williams, 2009, Mahayana Buddhism (The Doctrinal Fowndations), 2nd edition, London and New York, Routledge.
منبع:
http://marefateadyan.nashriyat.ir/node/192
> > > >
