انتقادات هابرماس بر فيلسوفان پست – مدرن
نويسنده: سمانه فردمنش
يورگن هابرماس يکي از فيلسوفان مکتب فرانکفورت در سال 1985 پانزده سخنراني معروف خود را زير عنوان «گفتمان فلسفي مدرنيته» به چاپ رساند. استاد هابرماس، تئودور آدورنو؛ مدعي بود که در منطق مدرنيته گونه اي تناقض وجود دارد به اين معنا که مدرنيته ضمن ادعاي بسط و نشر آزادي، سرانجام به سلطه خواهد انجاميد. هابرماس، برعکس، مدعي شد که مدرنيته حامل آزادي ها و پيشرفت هاي بي سابقه اي در زندگي مردم معاصر بوده است. بنابراين بايد مدرنيته را پاس داشت. آنچه هابرماس را از کساني چون آدورنو، ژرژ باتاي، فوکو ودريدا ناخرسند مي کند، اين است که – به زعم او – آنها قادر نيستند حق عقلانيت را بپردازند. به بيان ديگر اصحاب پسامدرن – که نام برخي از آنها را ذکر کرديم – در نظر هابرماس، با به چالش کشاندن «سوژه عقلاني» پيامدهاي مثبت آن مانند آزادي هاي بشري، حقوق مدني و انساني را ناديده مي گيرند. آنها تفاوت ميان آزادي و اسارت را مخدوش کرده و راه آزادي را به انسان نشان نمي دهند. کساني چون فوکو، هورکهايمر و آدورنو معتقدند که عقل روشنگري در وخيم ترين گونه هاي سرکوب و يکه تازي سياسي معاصر شريک بوده است. برعکس هابرماس مدرنيته را طرحي ناتمام مي داند و برخلاف نظر فوکو، دريدا، نيچه و هايدگر بر اين باور است که مدرنيته با تمام فراز و نشيب هايي که داشته، هنوز به آرمان هاي والاي خود نرسيده است و بايد کوشيد تا آرمان هاي مزبور جامه عمل بپوشد.
گفتني است نيچه و آن دسته از پيروان معاصر او – که به آنها اشاره شد – که به متفکران پست – مدرن معروفند، بر آنند که پروژه مدرنيسم به هدف خود، يعني حاکميت خرد، دست يافته است. پس به گمان آنها بحران جامعه مدرن و بن بست مدرنيسم همانا بن بست خرد (عقل)، و بن بست فلسفه مدرن همانا بن بست خردباوري است. يورگن هابرماس، فيلسوف معاصر آلماني، در پاسخ به اين استدلال کوشيده است نشان دهد که يکي از پيش انگاشت هاي اصلي متفکران پست – مدرن، تعبيري ويژه و محدود از عقل است که در ذات ابزاري است. به گمان او، درست است که متفکران روشنگري حتي کانت نتوانسته اند به کلي خود را از سيطره عقل ابزاري رها کنند و نيز درست است که روند تاريخي مدرن شدن در جامعه هاي غربي، متمايل به حاکميت هر چه بيشتر عقل ابزاري در اين جامعه ها بوده است، با اين حال مدرنيسم امکان شکوفايي و حتي نهادي شدن تعبيري گسترده تر و غير ابزاري از عقل را فراهم کرده است. به گمان هابرماس، وظيفه اصلي فلسفه در زمان ما، از يک سو روشن کردن و بازسازي مفهوم غير ابزاري عقل و از سوي ديگر همراه با تحليل انتقادي گرايش ها و نهادهايي که در جامعه معاصر بيانگر سلطه عقل ابزاري هستند، نشان دادن امکان ايجاد و گسترش نهادهاي دموکراتيک و يافتن مکانيسم هاي تصميم گيري دسته جمعي با استفاده از مفهوم غير ابزاري از عقل است اما متفکران پست – مدرن عقل ابزاري را تنها شکل ممکن عقل مي دانند و در نتيجه امکانات گسترده اي را که مدرنيسم در پيش پاي بشريت گسترده است، نديده مي گيرند.
او همچنين مي گويد: انديشمنداني چون فوکو و دريدا که به نقد تمامت طلب مدرنيته دست مي زنند، راههاي سازنده و سودمند نقد مدرنيته را بر خود مسدود مي کنند، زيرا آنها همه دستاوردهاي «خرد مدرن» را در معرض انتقادي ويرانگر قرار مي دهند. به نظر هابرماس آ نهايي که به نقد تمامت جوي مدرنيته مي پردازند، خود را اسير گونه اي دور باطل مي گردانند يعني در سايه عقل در مقابل خود عقل قيام مي کنند.
يکي از نگراني هاي اصلي متفکران پست – مدرن پرسش درباره جهان گستري اصول و ارزش هاست و در نتيجه يکي از انتقادهاي آنها متوجه ادعاهاي جهان گستر است. به گمان آنها جهان گستري يعني از ميان بردن تفاوت ها و جلوه هاي گوناگون فرهنگ ها و يک کاسه کردن و در نتيجه از ميان بردن رنگارنگي و تنوع هستي و زندگي. منتقدان برجسته پست – مدرن در پاسخ مي گويند که حساسيت به رنگارنگي و تنوع و بسيار گونگي نبايد به قيمت نفي مفاهيم کلي مانند حقيقت، عدالت و زيبايي تمام شود. به بيان ديگر، نسبيت باوري، نتيجه محتوم پلوراليسم نيست. در اين رابطه هابرماس معتقد است که جهان گستري با تنوع و بسيار گونگي پلوراليسم در تعارض نيست و تنها با حفظ بسيارگونگي و تنوع ممکن است چشم انداز جهانگستر يعني چشم انداز در بر گيرنده همه چشم اندازهاي ويژه يعني چشم اندازي که اجازه دهد به امور از جهت هاي گوناگون و با علايق گوناگون نگريسته شود. به اين معنا، چشم انداز جهان گستر طرد کننده و کنار گذارنده چشم اندازها و علايق ويژه نيست، بلکه در بر گيرنده آنهاست. پس هر چه براي بررسي و تحليل يک امر از چشم انداز هاي بيشتري استفاده کنيم، به حقيقت جهانگستر نزديک تر مي شويم. به گمان ليوتار، يکي از متفکرين پست – مدرن، پيش انگاشت کليدي فلسفه اجتماع در سنت فکري مدرن اين بود که جامعه، دستکم به طور بالقوه، يک کليت پيوسته و داراي هماهنگي دروني است. ليوتار در فلسفه سياسي مدرن ميان دو برداشت مختلف از طبيعت جامعه بشري فرق مي گذارد. در چشم يک دسته از متفکران مدرن، از هابز تا نيکلاس لومن، متفکر معاصر آلماني، جامعه کليتي است ارگانيک يا نظامي است خودگردان که در آن هر جزئي و هر بخشي جايگاه و نقش و فايده اي دارد. از اين چشم انداز، مشروعيت علوم جديد در امکانات گسترده اي است که در نظارت و فرمانروايي بر طبيعت در اختيار بشر گذارده است اما در چشم دسته دوم متفکرين مدرن، جامعه در واقع کليتي يک دست و هماهنگ نيست بلکه دستکم تا کنون، همواره دچار دوگانگي و تضاد دروني و در نتيجه گونه اي از خود بيگانگي بوده است. از اين چشم انداز جامعه اي که دچار دوگانگي و تضاد و از خود بيگانگي است، عميقا نيازمند آن است که بر اين دو گانگي و تضاد و از خود بيگانگي چيره شود و به يگانگي و آشتي برسد. اين برداشت دوم کارايي را مهمترين آرمان اجتماعي نمي داند و به جاي کوشش در مشروعيت بخشيدن هدفش قدرت بخشيدن به عاملان اجتماعي و عمق بخشيدن به خود آگاهي آنها و به طور خلاصه ايجاد جهاني است که در آن بشريت از ظلم و خود بيگانگي رهاست. مي توان اين دو گروه را بر اساس برداشتشان از جامعه و پرسش هاي اجتماعي از هم باز شناخت. بينش گروه اول ابزاري و بينش گروه دوم انتقادي است. ليوتار ميان تفکر ابزاري نيکلاس لومن و تفکر انتقادي يورگن هابرماس فرق مي گذارد، اما در نهايت هر دو را از يک قماش مي داند و زير چتر مدرنيسم مردود و از سکه افتاده مي شمارد. به گمان او، هر دو بينش سنتي بوده و هيچ يک پاسخگوي جهان پست – مدرن نيستند. به نظر ليوتار، جامعه نه کليتي پيوسته است که در آن هر پاره اي کارکردي ويژه دارد (نظريه ابزاري) و نه کليتي که هماهنگي و يکپارچگي و يگانگي اش را از دست داده باشد (نظريه انتقادي) بلکه به نظر ليوتار مبنايي يگانه براي ارزيابي فعاليت ها و نهادهاي گوناگون در حوزه هاي مختلف زندگي اجتماعي نمي توان يافت. پس برخلاف تصور بسياري از فيلسوفان مدرن، هيچ برداشتي از پيشرفت و رهايي نمي تواند مبناي ارزيابيهمه جانبه تمام فعاليت ها و نهادهاي اجتماعي در همه حوزه هاي زندگي اجتماعي را در اختيار ما بگذارد. کساني که اين گونه يگانگي را در غايت زندگاني بشري مي دانند، دچار توهم به قول او «برشونده» هستند. به گمان ليوتار، هدف فلسفه هابرماس که نماينده برجسته بينش انتقادي در دوران معاصر است، دست يافتن به فراگفتمان يا روايتي بزرگ است که با استفاده از آن بتوان درباره همه فعاليت هاي اجتماعي يا به قول او (ليوتار)، همه «بازي هاي زباني» به توافق و هم نظري و هماهنگي رسيد. به اعتقاد ليوتار، نيت هابرماس در دنبال کردن آن پاک است ولي استدلال او محکم نيست. به گمان ليوتار رسيدن به توافق در دنياي ما ديگر در حد يک آرمان هم محسوب نمي آيد. امروز ما به تعبيري از عدالت نياز داريم که هيچ پيوندي با مفهوم توافق نداشته باشد. دريدا، يکي ديگر از متفکران پست – مدرن، که مدافع اوليه و اصلي ساخت شکني يا همان بنيان فکني است، هدف اصلي و اساسي فلسفه ساخت شکني را عدالت قرار مي دهد.
اما وي با خوانش بسياري از تعابير رايج از عدالت مخالفت مي ورزد چرا که از نظر وي تعابير رايج از عدالت، همگي ريشه در متافيزيک غربي دارند. پس تعبير ويژه خود او از عدالت بايد در فهم فلسفه سياسي او کليدي باشد. بر اساس يک برداشت و تفسير از آثار دريدا، انگيزه اخلاقي – سياسي ساخت شکني گونه اي تعهد به بازشناختن «ديگر خردباوري غرب»، يعني همه آن گرايش هايي است که در ساختار هرمي شکل انديشه عقلي مقام زير دست يافته اند و بيرون مرزهايي قرار گرفته اند که خردباوري تعيين کرده است.
به بيان ديگر، ساخت شکني، در مقام وجدان بيدار خردباوري غربي، بيانگر صداي همه آن گرايش هايي است که در نظام فکري و مفهومي عقل غربي جايي برايشان نيست. منتقدان دريدا از جمله هابرماس و مک کارتي اين پرسش را مطرح کرده اند که آيا ساخت شکني مي تواند زبان مناسب براي بيان صداي «ديگر فراموش شده» باشد؟ از چشم انداز اين منتقدان، ويژگي فراگير ساخت شکني آن را ابزار لازم براي نقد لوگوسنتريسم (عقل محوري) محروم مي کند. مشکل ساخت شکني اين است که هم مي خواهد زير پاي همه مفاهيم عقل محوري را خالي کند و هم مي خواهد اين مفاهيم را براي هدف انتقادي خود به کار گيرد. اين دوگانگي را مي توان به روشني در قضاوت هاي سياسي دريدا مشاهده کرد.
يکي ديگر از کشمکش هاي هابرماس با پست – مدرن ها خصوصا نيچه در باب اخلاق است. يکي از سوالات مهم اما در عين حال دشوار در باب اخلاق اين است که آيا مذهب پايه اخلاق است؟ اگر جواب منفي است، که بسياري از متفکرين غربي همچون نيچه اين راي را صادر نموده اند، پس پايه اخلاق چيست؟ به بيان ديگر اين پرسش که آيا اخلاق غير ديني ممکن است يا نه، از پرسش هاي اساسي فلسفه است که از افلاطون تا به امروز انديشه فيلسوفان را به خود مشغول کرده است. فيلسوفان غربي از سقراط به بعد در جستجوي مبنايي مستقل از دين براي اخلاق بوده اند. افلاطون با طرح اين پرسش از زبان سقراط که: آيا خداوند نيک است چون آنچه مي کند نيک است؟ يا آنچه خداوند مي کند نيک است، چون خداوند نيک است؟ مي خواست نشان دهد که اصول به نيکي و بدي، مانند اصول رياضي و منطقي، از چنان عينيت و استقلال و ضرورتي برخوردارند که حتي خدايان نيز از پيروي آن مستثني نيستند. امانوئل کانت در قرن هجدهم و جان استوارت ميل در قرن نوزدهم هر يک کوشيدند تا دستگاهي اخلاقي بر پايه عقل بشر، نه ايمان ديني بنا کنند. در قرن ما نيز متفکران بسيار کوشيده اند اخلاق را از ايمان ديني رها کنند و پايه عقلي براي ارزش هاي اخلاقي بيابند. بحث هاي فلسفي درباره اخلاق و سياست در دهه هاي اخير از اهميتي بيش از گذشته برخوردار بوده است. از ميان متفکران بانفوذي که در عرصه ما اهميتي ويژه براي اخلاق و سياست قائل اند نام هاي جان رالز و هابرماس ياد شدني اند. اين هر دو متفکر برآنند که چندگانگي دستگاه هاي ارزشي – اخلاقي از ويژگي هاي اصلي جامعه دموکراتيک مدرن است و بنابراين مذهب در مقام يک دستگاه ارزشي نمي تواند در چنين جوامعي مبناي پيوند اجتماعي قرار گيرد. از ميان اين دو متفکر، بويژه هابرماس کوشيده است نشان دهد که ارزشگذاري اخلاقي لازمه زندگي اجتماعي است و ريشه اش در زندگي بشري عميق تر از دين است. شايد مبالغه نباشد اگر بگوييم در قرن بيستم مهمترين نظريه هاي غير ديني اخلاق از جانب رالز و هابرماس ارائه شده اند.
نيچه همه اين کوشش ها را ناشي از توهم و ساده انگاري مي پندارد و معتقد است که در پس و پشت همه اين کوشش ها، دانسته يا ندانسته، گونه اي اعتقاد به خدا و ايمان ديني نهفته است چرا که «اگر خدا نيست، هر کاري رواست» اما ديگر متفکر پست – مدرن که در معرض هجمه انتقادات هابرماس قرار مي گيرد، ميشل فوکو است. هابرماس چه بسا مهمترين منتقد فوکو در صحنه فلسفي معاصر باشد. او اولين بار در مقاله «مدرنيته در مقابل پست مدرنيته» فوکو و ساير متفکران پست – مدرن، مانند دريدا و ليوتار را با برچسب «محافظه کاران جوان» مورد حمله قرار داد. استفاده از برچسب «محافظه کار» براي فيلسوفي مانند فوکو که در انديشه به راستي يک آنارشيست تمام عيار و از سياسي ترين متفکران فرانسه بود و فعاليت هاي سياسي اش همواره در اعتراض به بي عدالتي و زور از جانب قدرت هاي مسلط و به اين معنا، در طيف چپ سياسي بود، شگفت آور و چه بسا ناموجه مي نمايد. بي شک محافظه کار خواندن فوکو باري از طعنه و کنايه زيان آورانه همراه دارد. اما مهمتر از اين هابرماس با استفاده از اين اصطلاح خواسته است بر تشابه فکري ميان فيلسوفان پست – مدرن معاصر فرانسوي و گروهي ديگر از روشنفکران راديکال ضد مدرن آلماني مانند مارتين هايدگر، ارنست يونگر و کارل اشميت که در سال هاي ميان دو جنگ جهاني به «محافظه کاران انقلابي» مشهور بودند، انگشت بگذارد. هر دو گروه از منتقدان ريشه اي و عقل ستيز مدرنيته به حساب مي آيند. ايراد هابرماس، در مقاله ياد شده، به فوکو و ديگر فيلسوفان فرانسوي پست – مدرن اين است که (الف) نقد آنها از مدرنيته از لحاظ نظري ناهمساز و فاقد پيوستگي دروني است و (ب) ضديت آنها با مدرنيته در اساس تفاوتي با ضديت منتقدان پيش مدرن ندارد. از لحاظ نظري مشکل اين متفکران اين است که مي خواهند با قبول ضمني پاره اي از پيش انگاشته هاي پيش مدرن، به آن سوي مدرنيته بروند. از لحاظ سياسي آنها به جاي يافتن راه حلي براي مشکلات جامعه مدرن بر اساس تضادهاي خود اين جامعه، کل مدرنيته را مردود مي شمارند.
منابع:
1- حقيقي، شاهرخ، گذار از مدرنيته؟، نشر آگه، 1379
2- پارسا، خسرو، پسامدرنيسم در بوته نقد، نشر آگه، 1375
3- انديشه هاي فلسفي در پايان هزاره دوم، گفتگوي محمدرضا ارشاد با محمد ضيمران، ج 3، نشر هرمس، 1380
4- نوذري، حسينعلي، از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، انتشارات هرمس، 1380
5- هابرماس، هاينريش هاينه و رسالت روشنفکران، ترجمه شاهرخ حقيقي، پويشگران
6- هابرماس، مدرنيت در مقابل پست – مدرنيت، ترجمه شاهرخ حقيقي، کلک، شماره 52-51، خرداد و تير 1373
منبع: magiran.com/n1399679
> > > >
