توحش همگاني و ايدئولوژي انكار – سخنرانی مراد فرهادپور

 

توحش همگاني و ايدئولوژي انكار – سخنرانی مراد فرهادپور

سمينار «سرمايه داري، سلطه، محيط زيست» با حضور مراد فرهادپور، جواد گنجي و نيما عيسي پور 

 

این سخنرانی را از اینجا گوش کنید: سخنرانی مراد فرهادپور در مؤسسه پرسش

 

تاریخ همایش: پنج شنبه ۱۱ تیرماه ساعت ۱۷:۳۰

 

متن دو سخنراني اول مراد فرهادپور در همایش «سرمايه داري، سلطه، محيط زيست»:

مراد فرهادپور: بحثم را با اصطلاحات بي معنا و گمراه کننده «سرمايه داري هار»، «سرمايه داري نوليبرال هار»، «نوليبراليسم تاچري هار» و… آغاز مي کنم. گمراه کننده اند چون ما را به اشتباه مي اندازند به طوري که انگار سرمايه داري غيرهار هم وجود دارد، انگار آينده اي غيراز نوليبراليسم و جهاني شدن هم هست، انگار امکان بازگشت به دهه هاي ١٩٦٠ و ١٩٧٠ وجود دارد. حال آنکه همان گونه که مارکس پيش بيني کرده بود، مسئله اصلي، ذات سرمايه داري است؛ ذاتي که به شکل تاريخي تحقق پيدا مي کند و با عطف به ماسبق پيش فرض هاي خود را برمي نهد. سرمايه داري در زمان مارکس شبيه امروز نبود اما چون توجه مارکس به ذات سرمايه داري بود، به درستي توانست سرمايه داري امروز را پيش بيني کند که چگونه شرايط گذشته را به عنوان پيش فرض خود برمي نهد. در اينجا با تاريخي بودن ذات به مفهوم هگلي سروکار داريم. به همين دليل اصطلاح سرمايه داري هار، اين ذات را مخدوش مي کند. درادامه سعي خواهم کرد بي معنايي اين اصطلاح را با مثال هايي نشان دهم.
يکي از روشن ترين مثال ها، وضعيت امروز يونان است که گويي به غير از سياست هاي سرکوب کننده هار، هيچ بديل ديگري وجود ندارد. اين شرايط ناشي از ذات خود سيستم است. اگرچه در ظاهر نتيجه تلاش افرادي چون مرکل است، برخلاف ظاهرشان، تفاوتي با هم ندارند. با نمونه يونان به خوبي مي توان فهميد آنچه پيش ِروي ماست چيزي جز نوليبراليسم جهاني شده و تداوم و افزايش آن نيست. صفت هايي مثل هار و افسار گسيخته چيزي به آن اضافه نمي کنند جز تصوري کاذب که گويي سرمايه داري غيرهار هم ممکن است. اگر بي معنابودن اين اصطلاح را بپذيريم، پيش بيني رزا لوکزامبورگ اثبات خواهد شد: اينکه بشريت با انتخاب بين سوسياليسم و توحش روبه روست. وضعيت کنوني جهان نه فقط تاييد اين حرف است، بلکه يک گام به پيش، به ما نشان مي دهد چون امروزه سوسياليسم وجود ندارد بنابراين بشريت توحش را انتخاب کرده و شاهديم که وضعيت کنوني ما چيزي نيست جز توحش. به همين خاطر بي دليل است واژه اي به آن اضافه کنيم. چه بگوييم واقعيت، چه سرمايه داري و نوليبراليسم و جهاني شدن و چه بگوييم توحش، همه يکي و مترادف هم هستند و به شکل هاي مختلف بيانگر وضعيتي هستند که در آن به سر مي بريم. براي اثبات اين بحث مي توان به سوريه اشاره کرد که همه طرف هاي درگير شکل جنگيدن شان معنايي جديد به توحش بخشيده است؛ البته به استثناي کوباني که در ادامه به آن خواهم پرداخت. تاکيد بر اين توحش نه فقط به دليل کشتار بيش از ٢٠٠ هزار نفر در سوريه يا استفاده از بمب شيميايي يا بمب هاي خوشه اي و بشکه اي، بلکه به دليل لوث شدن مسئله کشتار است. اينکه اين اتفاق آن قدر تکرار شده و رسانه ها به آن پرداخته اند که باقي جهان با اخبار سوريه مثل اخبار روزمره و پيش بيني وضع آب وهوا برخورد مي کنند؛ برخوردي که نشان مي دهد توحش بيش از اعمال وحشيانه و داعش وار، ترکيبي است جهاني؛ در جهاني که هم زمان در گوشه اي از آن، در مديترانه، ٧٠٠ نفر غرق مي شوند، در گوشه اي ديگر، در ژاپن، براي مرگ گربه اي، در سطحي گسترده با حضور شهردار و … مراسم عزاداري برگزار مي کنند. از قضا، سويه ظاهرا متمدن چنين برخوردهايي، توحش امروز جهان را بيشتر رو مي آورد تا صرف کشتن و آتش زدن و سر بريدن که در کل تاريخ بشريت وجود داشته اما با يک تفاوت: در گذشته اينترنت و صفحات اجتماعي وجود نداشت تا در آن توحش را به اشتراک بگذارند.
انتخاب ما بين توحش و تمدن نيست، چراکه اين انتخاب پشت سر ماست. همه نظام ها و قدرت ها به يک اندازه درگير اين توحش هستند و از اين نظر نقش انکار در مقام ايدئولوژي رو مي آيد. حضور اين توحش فراگير است و همه را دربر مي گيرد. انکار ايدئولوژيک با پايان ايدئولوژي و پايان سياست متفاوت است. انکار به اين معنا است که انتخابي وجود ندارد و ما همه توحش را قبول کرده ايم؛ هم در ارتباط با طبيعت ثانويه و هم در ارتباط با طبيعت بيرون. کافي است نگاهي به روزنامه هاي مطرح دنيا بيندازيد تا متوجه شويد که چگونه قطب هاي دوگانه کاذبي براي آن شکل گرفته است. به محض اينکه کسي حمله آمريکا به عراق را نقد مي کند، ديگري در پاسخ، آن را به دفاع از صدام تعبير مي کند يا در مورد ليبي به طرفداري از قذافي. يا اگر به جنگ افروزي آمريکا از ويتنام تا امروز اشاره کنيد، جنگ دوم و اتحاد عليه فاشيسم را طرح مي کنند. دوگانه هايي که درنهايت به دوتايي هاي کاذب جهان اول و جهان سوم يا چپ و راست و… مي رسند که انرژي بيهوده اي صرف آنها شده و مي شود. عملکرد ساختاري و فرمال ايدئولوژي مهم تر از محتواي آن است. مسئله اين نيست که شرکت هاي نفتي مسئوليت گرم کردن زمين را بر عهده نمي گيرند. اين محتواي ايدئولوژي است، مهم تر از آن، فرم آن است. براي مثال، ظرف آبي را در نظر بگيريد که جسمي داخل آن مي اندازيد. مهم نيست که اين جسم از جنس آهن است يا طلا، بلکه حجم، شکل جسم، ميزان موج و تغيير سطح آب در اين ظرف مهم است. ايدئولوژي در فضاي گفتاري، مانع طرح پرسش هاي بسياري مي شود و اين مهم تر از آن است که تنها به پاسخ سوال هاي موجود بسنده کنيم. جدل هايي که براساس اين دوتايي ها در بحث ها شکل مي گيرد امکان هر راديکاليسمي را خنثي مي کند. چون هر ادعايي که طرح شود ديگري با مثالي، عکس آن را اثبات مي کند و نمي توان هيچ راه حل سومي يافت.
در ادامه، همين دوگانه هاي کاذب است که واژه راديکاليسم به راديکاليزاسيون بدل مي شود؛ به اسمي براي پيوستن بچه مسلمان هاي اروپايي به داعش. از اين رو، واژه راديکال زير اين تقسيم بندي هاي کاذب به شکل فرمال از بين رفته است. تکيه بر توحش و همگاني بودن آن ضروري است و هر شکلي از سياست راديکال مردمي بايد بتواند از درگيرکردن همگان در اين توحش آغاز کند و نقطه شروع آن بايد جهان شمولي اين توحش باشد وگرنه در اين دوگانگي ها گير مي افتد و حرفش به حرف خاص يک گروه در برابر گروه ديگر تبديل شده و درنهايت به نسبي سازي منتهي مي شود. راديکاليسم بايد بپذيرد که انتخاب ميان سوسياليسم و بربريت، پشت سر ماست و همه ما درگير توحش هستيم. اين را بايد شرط اول گذاشت و در انتخاب هاي سياسي همه نمودهاي آن را نام برد. اين توحش، هم در سيستم وجود دارد و هم در افراد. در سال ٢٠٠٨ که بحران اقتصادي و مالي رخ داد جنبش اشغال وال استريت در برابر آن شکل گرفت. شعار آن ٩٩درصد در برابر يک درصد سرمايه داران و بانکداران و نخبگان بودند. بديو به ما نشان داد که چگونه اين شعار و روش مبارزه، هم از نظر آماري و هم به لحاظ سياسي اشتباه بود و به همين دليل هم شکست خورد. دوگانه ٩٩درصد و يک درصد کاذب است چون همين يک درصد باعث مي شود دخالت ٩٩درصد در بحران به چشم نيايد. در آن سال مي گفتند با اين روش مي توان فشار را بر بانکدارها بيشتر کرد اما اين روش، عقب نشيني از سياست به اخلاق بود. چون بدون اينکه سيستم تغيير کند ويترين آن عوض مي شود. جالب اينکه در تمام اين دوره، دولت ها حدود ٨٠٠ ميليارد دلار از ماليات مردم را به بانکدارها دادند تا از ورشکستگي آنها جلوگيري کنند. در اين دوره نه تنها آزاد سازي و حرکت به سمت سرمايه مالي که مارکس به عنوان ذات سرمايه داري مطرح کرده بود ادامه يافت، بلکه جنبه اخلاقي آن هم به جايي نرسيد و درنهايت بانکدارها به مزايا و پاداش هاي خودشان در دوره بحران اضافه کردند. پس جنبه اخلاقي هم نمي تواند کارساز باشد. بنابراين هم سيستم، تجسم توحش است و هم افرادي مثل مرکل و بوش و تصميم هايشان. اينها متضاد هم نيستند. چون در بطن آن است که نخبگان مي توانند تصميم هايي بگيرند که مي دانند بر سر آن تصميم، هزاران نفر کشته خواهند شد. پس تمرکز صرف بر توحش داعش وار به شکل يکجانبه اشتباه است و بايد اين دو را همچون دو روي يک سکه ديد. چون سيستم متوحش است پس نخبگان چنين تصميم هايي مي گيرند و چون نخبه ها در ارتباط با بحران محيط زيست و جنگ افروزي و… هستند، توحش سيستم را همگاني مي کند و همه در آن مشارکت داده مي شوند.
اين مسئله را مي توان به شکل انضمامي طي سه دهه گذشته در ايران هم ديد که چگونه رشد سرمايه داري براساس قواعد بانک جهاني و سازمان هاي بين المللي بيشترين صدمه را به محيط زيست ما زده که بي آبي امروز يکي از نتايج آن است. همچنين در چندسال گذشته طبق آمارهاي رسمي در سال هاي ١٣٩٠، ١٣٩١ و ١٣٩٢ رشد اقتصادي ايران منفي پنج و چهار و سه درصد بوده. در همين سال ها و در زماني که تحريم هاي گسترده بانکي و صنعتي وجود داشت سالانه بين ٢٠ تا ٣٠ هزار مازراتي و پورشه وارد ايران شده است؛ خودروهايي با مصرف بالاي بنزين و قيمت هاي نجومي. از سوي ديگر، امسال در ايران پس از هشت سال به کارگران اجازه برگزاري راهپيمايي داده مي شود و مضمون يکي از شعارهايي که در تهران داده شد، جالب است؛ آنها به کارفرمايان شان توصيه مي کردند حيا کنند و کارگران افغاني را رها کنند. انتخاب بين توحش و سوسياليسم، پشت سر ماست و ما توحش را انتخاب کرده ايم و اين شامل همه سيستم ها، دسته ها و گروه ها در جهان مي شود. برخلاف قانوني که مي گويد بايد پيش فرض را بر بي گناهي گذاشت، بايد فرض را بر هاربودن و توحش وضع موجود گذاشت تا عکس آن ثابت شود. اين مسئله در مورد همه قدرت ها و نخبه ها و طبقات اجتماعي صادق است. همه ما در يک جايي کارمان به اين توحش مي رسد و اگر از آن شروع نکنيم، نمي توانيم حرکت از کليت به سمت کل انضمامي را آغاز کنيم.
تفاوت بين اين ديدگاه را با نسبي گرايي پست مدرن مي توان اين گونه برجسته کرد: اول اينکه بدبيني من ارتباطي با خوش باشي پست مدرنيستي ندارد. دوم اينکه من وقتي از انکار ايدئولوژي حرف مي زنم منظورم گسترش توحش به همه جاست، منظورم بي معناشدن اسامي و نمادهايي است که در گذشته معني داشتند، مثل راديکاليسم. اين انکار به معناي پايان سياست نيست، بلکه به معناي مواجهه با دوگانه سيستم و نخبگان است که با هم توحش را همگاني مي کنند. وقتي از توحش به عنوان يک کل جهان شمول سخن بگوييم، مي توان آن را براساس يک استثنا برسازنده خواند. هميشه هر کلي يک استثنايي دارد که با کنارگذاشتن آن خود را مي سازد و اين کل هيچ گاه تمام شده نيست. ظاهرا اين بحث، استثنا را نسبي مي کند يعني هر چيزي مي تواند نقش استثنا را بازي کند و کل، هميشه ناتمام است. اما بحث من عکس آن است. به نظر من کل، تمام شده است و همه در توحش فرورفته ايم اما از دل کلي شدن اين توحش است که استثنا بيرون مي آيد و دقيقا چون سرمايه داري خود را با ذات خود يکي کرده اين توحش همگاني شده است. پس هرکسي يا هر گروهي در هر جايي کمترين ايستادگي را براي شرف، حيثيت، ذره اي صداقت و آبرو کند، در برابر اين منجلاب و خود فروشي جهاني که اسمش را مصرف گرايي گذاشته اند، ايستادگي کرده است. چون تمدن با توحش يکي شده است. از اين رو، ايستادگي در برابر آن نه تنها به ايستادگي در برابر سرمايه داري بدل مي شود، بلکه حمله به آن نيز است. در نمونه کوباني به وضوح مي توان اين شکل از مبارزه و مقاومت را ديد. شايد بتوان در اينجا گفته والتر بينامين را بر عکس خواند (همه اسناد و مدارک تمدن اسناد و مدارک توحش اند) و اصل را بر توحش گذاشت. چون همه چيز به توحش و سبوعيت تبديل شده است. هرجايي ذره اي کرامت، صداقت و ايستادگي ببينيم، اين ايستادگي تبديل مي شود به مبارزه اي عليه سرمايه داري. اين مسئله مي تواند مبارزان کوباني را گره بزند به کساني که در يونان و اسپانيا از طريق صندوق راي مبارزه مي کنند، به زاغه نشين هاي هند و چين، به جنبش هاي خياباني لندن و پاريس. از آنجاکه سرمايه داري توحش را يکدست کرده پس اين فرم ها نيز پس از مدتي يکديگر را پيدا مي کنند. اما مسئله اصلي همان است که لوکاچ گفته است: نظريه با تکيه بر سازماندهي مي تواند جنبه عملي پيدا کند و از اين طريق مي توان نظريه و عمل را به هم گره زد. از اين رو، بيش از بحث هاي نظري، توجه و حساسيت سياسي به اين فرم هاي مبارزاتي مهم است.

 

منبع: http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3186730

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *