
تفکر نقادانه، ضرورت امروز جامعۀ ما
مصاحبۀ بهاره بوذری از وبسایت چیستی ها با دکتر حسین بیات
چطور جامعه ای آگاه داشته باشیم؟ چگونه درکی درست از مفهوم دموکراسی داشته باشیم؟ چه راهکارهایی هست که اندیشمندان بتوانند توده ها را هدایت کنند؟ آیا می شود روحیۀ اندیشه ورزی را در اجتماع تقویت کرد؟ اینها نمونه سؤالاتی است که برای پاسخ به آن ها اصحاب علوم انسانی، بخصوص فلسفه به آن ها اندیشیده اند؛ و پاسخ های بسیار دارند. در این میان یکی از برترین شاخه های فلسفه و علوم انسانی تخصصی است به نام تفکر انتقادی. در وبسایت چیستی ها که هدفش پیوند اندیشه و عمل در هنر و ادبیات است افتخار داشتیم در خصوص این نکات و پرسش ها با استاد گرامی، دکتر حسین بیات، به گفتگو بنشینیم. ایشان طی سالها تدریس تفکر انتقادی باور دارند که: آری می توان امید داشت به تغییر؛ کمااینکه تاکنون نیز فیلسوفان بسیاری در کار تغییر جهان بوده اند.
مصاحبۀ بهاره بوذری از وبسایت چیستی ها با دکتر حسین بیات
*ماركس معتقد به تغيير جهان بود و جملة مشهوري كه «فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تعبیر کردهاند. مسئله اما بر سر دگرگون کردن جهان است». با توجه به اينكه جنابعالي سالهاست در زمينة تفكر نقادانه كار كرديد، اساساً آیا فلسفه ميتواند نقشي در جامعه ايفا كند؟
برای این که به پرسش شما پاسخي شفاف دهیم لازم است آن را کمی باز كنيم تا ببينيم منظور ماركس چه ميتواند باشد. ما ميتوانيم فيلسوفان را به دو دسته تقسيم كنيم؛ فيلسوفاني كه در پي تفسير و توضيح جهان هستند كه ما در چگونه جهاني زندگي ميكنيم و اساساً امور بنیادینی مثل وجود، حقیقت، واقعیت، معرفت، معنا و ارزش چیستند؟ چه انواعی دارند؟ چه تمایزی و نسبتی با یکدیگر دارند؟ و پرسشهايي از اين قبيل. اما اگر فيلسوف علاوه بر اینها وضعيت مطلوبي را هم، برای افراد یا جوامع انسانی یا برای طبیعت، در ذهن داشته باشد و توصيههايي و حتی کنشهایی براي گذر به وضعيت مطلوب داشته باشد، آن وقت ميتوان گفت اين فيلسوف ميتواند نقشي جديد و متفاوت داشته باشد كه همان تغيير جهان است.
من فكر ميكنم اگر بخواهيم دقيقتر درباره تغيير جهان بگوييم دستكم ميتواند دو معنا داشته باشد. يكي اينكه وقتي ميگوييم تغيير جهان يعني تغيير جامعه، يعني فلسفه كارش اين باشد كه جامعه را تغيير بدهد یا به بیان دقیقتر، تغییر جهان (فرهنگ و طبیعت)، از طریق تغییر جامعه و ساختار. یعنی همان چیزی كه در جامعهشناسي تحت عنوان Social Change مطرح ميشود؛ اين ميتواند شامل تغيير نهادها، تغيير رفتارها و مناسبات اجتماعي باشد، حال اينجا فلسفه آیا نقشي ميتواند داشته باشد؟ به نظرم پاسخ روشن است نهتنها میتواند بلكه به گواهی تاریخ عملاً هم نقش داشته است.
وقتي فيلسوفان سياسي راجع به جامعۀ آرمانی، فرهنگ و نهادهای اجتماعی، مثل سیاست و خانواده و دین، و بهخصوص وقتی درباره مفاهيمي مانند عدالت، آزادی، مسئولیت اجتماعی، تمامیتطلبی، فاشيسم و… گفتوگو و نظرورزی و نقادی کردهاند در واقع یعنی در راستای تغییر جامعه ایفای نقش کردهاند، نه فقط در ساحت نظر بلکه در ساحت عمل هم وقتی كساني مانند هایدگر، سارتر، راسل، هانا آرنت به عنوان شخصيت فلسفي كنشي سیاسی انجام میدهند معنایش این است كه جامعه بايد تغيير پيدا كند، در چه جهتي تغيير پيدا كند و حتي چطور تغيير پيدا كند. اين نقشي است كه فيلسوفان ميتوانند براي تغيير جامعه ايفا كنند. برای تغییر جامعه البته مخاطب فیلسوف فقط و لزوماً سیاستمداران یا نهادهای سیاسی نیست بلکه اتفاقاً عمدتاً افراد است. اما در هر حال برخی از فیلسوفان، که میتوان آنها را «فیلسوفان جمعگرای سیاست یا قدرت» نامید، راه نجات را اولاً و اساساً در تغییر ساختار یا جامعه و نهادهای اجتماعی یا مناسبات و روابط اجتماعی جستجو میکنند. تفاوت اصلی اینها با جامعهشناسان و فعالان مدنی در روش یا رویکرد آنهاست. فیلسوفان بیش از آن که اهل کنش و مبارزۀ مدنی باشند اهل نظر و نقادیاند و بیش از آن که به نحو پسینی و تجربی بیندیشند و نظریهپردازی یا نقادی کنند، به نحو پیشینی و عقلی این کار را انجام میدهند.
معنای دوم تغییر جهان، تغییر افراد انسانی است یا به بیان دقیقتر، تغییر جهان از طریق تغییر نگرش یا بهطور کلی تغییر شخصیت ساکنان جهان. فيلسوفاني كه ممكن است رواقيتر فكر كنند و دغدغة آنها بيش از آنكه جامعه و نهادهای اجتماعی و ساختارها باشد، خود فرد است و از این رو میتوان آنها را «فیلسوفان فردگرای اخلاق یا زندگی» نامید. آنها ميتوانند توصيهها و پيشنهادهايي داشته باشند تا افراد برای يك زندگي مطلوب و روان سالم تغييراتي در خودشان ايجاد كنند. اين هم نهتنها ممكن است بلكه عملاً هم اتفاق افتاده است، حتي امروزه بحثي تحت عنوان مشاورة فلسفی داريم كه سعي ميكنند آن را كاربرديتر كنند و از فلسفه براي تغيير افراد استفاده كنند. حتي بعضاً متعلق اين تغيير نه صرفاً كل جامعه است و نه يك فرد يا افراد خاص، بلكه مثلاً يك سازمان و گروه كه اينجا فلسفه مجدداً ميتواند پيشنهادهايي بدهد و عملاً هم اين كارها را كرده است. بنابراين ميشود از اين ايدة ماركس دفاع كرد كه كار فلسفه تغيير است، منتها با توضيحاتي كه من عرض كردم به احتمال زياد ماركسيستها يا ماركس كه اينها هم خيلي جاها با هم متفاوت هستند، ممكن است به اين معناي وسيع تغيير جهان مدنظرشان نباشد، آنها هم جامعه را در نظر بگيرند، اما من ميخواهم اين پرسش را كمي عموميتر در نظر بگيرم و به آن پاسخ بدهم.
اينجا ميخواهم به تفكر نقادانه برسم كه دغدغة من است: برای تغییر جهان، به هر دو معنا که در بالا به آن اشاره شد، تفکر نقادانه و آموزش و ترویج آن شرط لازم و گریزناپذیر است. تعبيري داريم تحت عنوان «جامعة انتقادي» (critical society) بسياري دربارة اين مفهوم صحبت كردند و گفتند يك جامعة سالم، جامعهاي است كه انتقادي باشد. فعلاً نميخواهم وارد اینکه جامعة انتقادي چه جامعهاي است شوم، اما میخواهم به دغدغة كساني اشاره کنم كه چه با رویکرد جمعگرایانه و چه با رویکرد فردگرایانه معتقدند فلسفه براي تغيير آمده و فرد یا شهروند بايد اهل نقد و كنش باشد و تغيير ايجاد كند و همینها وضعيت مطلوب را فرد یا شهروند و جامعهاي ميدانند كه انتقادي (critical) باشد. به عنوان مثال، ويليام گراهام سامنر، يكي از بنيانگذاران جامعهشناسي آمريكا، ميگويد: «ما براي اينكه به يك شهروندِ خوب و مناسب در جامعه برسيم، بايستي او را آگاه كنيم و اندیشه انتقادي را در او تقويت كنيم.»
یا کسی مثل جان هانري نيومن، الهیاتدانِ اواخر قرن نوزدهم هم تأكيد ميكند: «ما براي اينكه جامعة خوبي داشته باشيم بايد ذهنها را آموزش بدهيم» و جامعة خوب از منظر ايشان يك جامعة انتقادي است. بنابراین بسياري از صاحبنظران بودند كه دغدغهشان تغيير فرد و جامعه بوده است و هم مسیر و هم مقصد اين تغيير را وضعيت انتقادي تعريف کردهاند. يعني زماني ما به يك جامعة سالم ميرسيم كه در آن جامعه افراد به عنوان شهروند و فرد نقاد يا انتقادي باشند.
– آيا فلسفه در ايران چنين نقشي را ايفا كرده است يا خير؟ خصوصاً اگر ما به طور خاص بحث تفكر نقادانه را در نظر بگيريم آيا در انديشة ايرانيان تفكر نقادانه بيشتر توسعه پيدا كرده يا خير؟
پاسخ این سوال به معنا و مقصود ما از «فلسفه» و «ایران» بستگی زیادی دارد. آیا منظور از «فلسفه»، فلسفۀ اسلامی است یا فلسفه غرب یا هر دو؟ و آیا منظور از «ایران» ایران معاصر است یا مفهوم سیال ایران از سدهها و هزارههای قبل تا کنون؟ گذشته از اینها، حتی اگر بخواهيم درباره مثلا نقش فلسفه غرب در تغییر ایران معاصر به سمت رسیدن به جامعه انتقادی بگوییم، یک پاسخ دقیق و مستدل اما برای یک بررسی اجمالی و تحقیق کتابخانهای، به نظرم یک سر نخ مهم كارهايي است درباره نقش روشنفكرانِ ايراني در تغییر فرهنگی ایرانیان انجام شده است. زيرا روشنفکران کسانی هستند، یا به تعبیر بهتر باید کسانی باشند که اولاً درد جامعه دارند و ثانیاً برای رفع یا کاستن آن نظرورزی و کنشگری میکنند و برای این کار هميشه واسطهاي بين مردم و فیلسوفان هستند.
بنابراین اگر بخواهيم نقش فلسفه، و بخصوص فلسفۀ غرب، را در تغيير تفكرات ايرانيان رصد، بررسي و داوري كنيم، بايد ببينيم روشنفكران دستكم چه تأثيري بر تاريخ معاصر ايران داشتهاند. پژوهشهايي انجام شده و ميتوانيم به آنها مراجعه كنيم. به نظر ميرسد آنچه با قطعيت ميتوان گفت و در آن هيچ شكي نيست، اين است كه اينها قطعاً تأثيرگذار بودند و تأثير آنها هم كم نبوده و مثبت هم بوده است. به هر حال هرچه از دنياي مدرن داريم به واسطة تأثيراتي بوده كه چند دسته از افراد انجام دادهاند. قطعاً يك دسته از آنها صنعتگران و دستههاي ديگر هنرمندان و دانشمندان بودهاند و بسياري ديگر از اصناف و گروهها كه بدون شك يكي از اصناف روشنفكران بودند. شايد نتوانيم بگوييم در 100 سال اخير فيلسوفي داشتهايم، اما با قاطعيت ميتوانيم بگوييم روشنفكراني داشتيم كه اين فلسفه و انديشة انتقادي را آگاهانه یا ناآگاهانه و به موجب سبک فکری یا سبک زندگی خود، به مردم منتقل کردهاند و تغييراتي كه جامعة ما پذيرفته بدون ترديد بخشي از آن تغييرات را مرهون همين روشنفكران است.
* به تعبير اساتيد حوزة فلسفه و علوم اجتماعي ميتوان گفت كه جامعه ما همچنان درگير دوگانة سنت و مدرنيته است و هنوز ظرفیت پذیرش عقاید و باورهای گوناگون را پیدا نکردهایم. به نظر شما تفكر نقادانه در اين زمينه چه كمكي ميتواند به ما كند كه بتوانيم كثرت اندیشهها را بپذيريم و از اين دوگانگي رها شويم؟
برای پاسخ به این سوال اجازه دهید اول ببینیم «تفکر نقادانه» دقیقا به چه معناست؟ تفكر نقادانه تعريفهاي مختلفي دارد و اگر بخواهم آن را در يك جمله خلاصه كنم تفكري است استدلالی (reasonable) و متاملانه (reflective). يعني وقتي ميخواهيم به يك پرسش پاسخ دهیم، اولاً براساس دلایل منطقی و منصفانه و شواهد واقعی و کافی پیش برویم ثانیاً همواره دغدغۀ این را داشته باشیم که آیا واقعاً دلایل منطقی و منصفانه هستند و آیا واقعاً شواهد کافی و مبتنی بر واقعیت هستند؟ پس «تفکر نقادانه» حاصل جمع «تفکر استدلالی» و «تفکر متأملانه» است. تفکر متأملانه یعنی تفکر همراه با این دغدغه که نکند به جای دلایل منطقی و منصفانه و شواهد واقعی و کافی، اندیشه ما طبق كليشهها، تقليدها، تعبدها، خرافات، غلبۀ احساسات و عواطف، یا غلبۀ حبوبغضها، یا متأثر از خطاهای شناختی و منطقی و مقولههايي از اين دست پیش رفته باشد؟ «تفکر استدلالی» یا «معقول» یا «استدلالگرایی» هم یعنی این که براساس دلایل منطقی و شواهد و قرائن، يافتهها، تحقيقات، نظريههايي كه امتحان پس دادند، وقایع تاريخي، و آزمايشهاي دقیقی كه انجام ميدهيم بیندیشیم و داوري كنيم و تصميم بگيريم.
توجه کنید که بخواهيم يا نخواهيم، خوب يا بد تفكر ما به احساساتوعواطف، حبوبغضها و… آميخته است. اما متفكرِ نقاد كسي است كه جانب عقل را به اندازة كافي نگه دارد، يعني صرفا يا بيشتر براساس احساسات و عواطف تصميم نگيرد يا داوري نكند. علاوه بر اين، مولفۀ ديگري كه عرض كردم «متأملانه اندیشی» یا «خودتنظيمگری» است. يعني اگر فقط بحث استدلالگرايي بود به جاي تفكر نقادانه ميگفتيم تفكر منطقي يا استدلالي، اما چيزي كه اين دو را متفاوت ميكند همین تامل و خودتنظيمگري (Self-regulation) است.
حال ببينيم اين تفكر نقادانه چه نسبتي با مفاهيم ديگر دارد، ازجمله در اين پرسش شما چيزي كه خيلي حائز اهميت است بحث كثرت بود كه آيا تفكر انتقادي ميتواند ما را در ساختنِ يك جامعة كثرتگرا كمك كند يا خير. جامعة كثرتگرا نقطة مقابل جامعة تماميتخواه است، جامعهاي كه يك قدرت تماميتخواه بر آن حاكم است. به نظر من پاسخ كاملاً روشن و مثبت است، اساساً همانطور كه در بخش قبلي اشاره كردم يكي از كاركردهاي فلسفه و تفكر نقادانه به طور خاص اين است كه تكثر را به رسميت ميشناسد و به عنوان يك ارزش به آن نگاه ميكند. از اين جهت ميخواهم بگويم كه تفكر نقادانه هم علت و هم معلول يك جامعة متكثر است، يعني جامعهاي كه در آن افراد با سليقهها، عقايد، جنسيتها، مذاهب و فقههاي مختلف ميتوانند آزادانه و به صورت برابر به حيات خود ادامه بدهند.
پيتر برگر كتابي دارد تحت عنوان «اعتقاد بدون تعصب» كه ترجمه و توسط نشر گمان منتشر شده است. آقاي برگر در اين كتاب تحقيقي كردند و ميگويند وقتي گروههاي بنيادگرا را مطالعه ميكنيم با همة تفاوتهايي كه با هم دارند؛ بنيادگرايان اسلامي، مسيحي، ديني و غيرديني، در دو چيز مشترك هستند. يكي اينكه اينها به اعضاي خودشان ميگويند در آموزههايي كه به شما ميدهيم شك نكنيد و دوم اينكه با بيگانه و غيرخودي در ارتباط نباشيد. يعني يك نوع انحصارگرايي و نوعي تماميتطلبي در توصية دوم آنها نهفته است. در توصية اولشان هم اين است كه بر ارزشها و باورهاي خودتان شك نكنيد كه اين دو توصيه را با بيانهاي مختلف ميكنند و جالب است كه اين دو توصيه يك ارتباط ارگانيك با هم دارند، يعني ما اساساً براي اينكه شك نكنيم نبايد با ديگري در ارتباط باشيم و براي اينكه با ديگري در ارتباط نباشيم نبايد شك كنيم و اينها همديگر را شكل ميدهند و اتفاقاً همينجاست كه تفكر نقادانه اين دور باطل را ميشكند.
تفكر نقادانه به علت متأملانه و خودتنظیمگرانه بودنش از یک سو شکاکانه است و «شکاندیشی» (skepticism) برای یک متفکر نقاد هم فضیلت و هم ضرورت به شمار میرود؛ و از سوی دیگر، منصفانه و کثرتگرایانه و دلیرانه است و بنابراین ارتباط با دیگری هم برای یک متفکر نقاد فضیلت و ضرورت است. برای اینکه مقصودم روشنتر شود، لازم است کمی بیشتر دربارۀ اضلاع تفکر نقادانه توضیح دهم.
صاحبنظران تفكر نقادانه را به سه بخش تقسيم میکنند: بخش معرفتی، مهارتی و فضیلتی. مثلثي را در نظر بگيريد كه يك ضلع آن مجموعهای از دانستنيهاست؛ اينكه من منطق بدانم، يكسري سؤالات راهبردی و اصطلاحات بسيار مهم و كليدي را بدانم اين وجه معرفتي تفكر نقادانه است و ما نميتوانيم بدون دانستن یک سری مفاهیم و قواعد و اصول روششناختی متفكر نقاد باشيم، اما از اين مهمتر مهارتهاست، يعني ما براي اينكه متفكر نقاد باشيم بايستي بتوانيم خوب استدلال كنيم، تحليل و ارزيابي کنیم مثلاً باید بلد باشیم مغالطات را تشخیص دهیم اما ضلع سومي هم وجود دارد كه ميتوان گفت از همة اينها مهمتر است یا فضيلتهاي فكري (Intellectual virtues) است. اگر من بخواهم سه فضيلت را در بين همة فضيلتهايي كه اشاره کردم نام ببرم قطعاً اولين فضيلتي كه يك متفكر نقاد بايد داشته باشد شكانديشي است، يعني هيچ سخني را نپذيرد و رد نكند مگر اينكه دليل كافي داشته باشد و اين دليل را هم تا اطلاع ثانوي دارد. يك شكانديش هميشه برای تغییر در باورهایش گشوده است.
فضیلت دوم و سوم هم «منصفانهاندیشی» و «دلیرانهاندیشی» است. خب ميبينيد كه تفكر نقادانه چقدر ميتواند در شكست توصيههاي بنيادگرايان و نه فقط بنيادگرايان، تماميتطلبان، فاشيستها موثر باشد، البته وقتي از فاشيستها و تماميتطلبان صحبت ميكنم ذهنمان فقط به ساختار قدرتهاي سياسي نرود، در يك خانواده ممكن است گونههاي كوچكتر اين آسيبهاي اجتماعي مانند ديكتاتوري، فاشيست و تماميتطلبي وجود داشته باشد. حتي در رابطة بين دو نفر، بنابراين من اين را به معناي عام كلمه ميگيرم و نقطه مقابل اين دقيقاً تفكر نقادانه است و تفكر نقادانه است كه ما را به سمت جامعة متكثر ميبرد، زيرا اتفاقاً ما را تشويق ميكند كه شما اگر ميخواهيد خودتنظيمگر باشيد بايد اين را بدانيد كه به احتمال خيلي زياد با توجه به همان فضيلت شكانديشي و مؤلفة خودتنظيمگري كه عرض كردم، شما در معرض اشتباه هستيد و جز با ارتباط با ديگري نميتوانيد پي به اشتباهتان ببريد، زيرا هميشه در خود غرق هستيد و براي اينكه بدانيد آيا اشتباه ميكنيد يا نه بايد ديگري (چه افراد ديگر، چه گروههاي ديگر و چه افكار ديگر) را به رسميت بشناسيد؛ بنابراين ديگري نهتنها به رسميت شناخته ميشود بلكه تبديل به يك ارزش ميشود.
خانم ليندا الدر عبارتي بسيار ارزشمند دارد، او در مقالهاي تحت عنوان «افكاري از گذشته» ميگويد: «جامعة انتقادي، جامعهاي است كه در آن انسانها نقادانه انديشي و عمل به آن را ارزش ميدانند، چنين جامعهاي پيوسته در حال رشد است» من وقتي اين عبارت خانم الدر را ميخواندم يادِ شعارِ شركت پيكسار افتادم كه شركتي انيميشنساز است، اين شعار خيلي جالب است ميگويد: «واي اگر روزي به جايي برسيم كه کسی در اين سازمان چارچوبها، ساختارها، روندها و قوانين را به پرسش نگيرد.»
قطعاً اگر در جامعهاي نقد و انتقاد جاري شود بايد ديگري و كثرت به رسميت شناخته شود و حتي ارزش باشد. آن وقت ما اگر بخواهيم شبيه پيكسار شعاري براي جامعة متكثر خودمان بگوييم، بايد گفت: «واي به حال جامعهاي كه در آن همه شبيه هم هستند.»، «واي به حال جامعهاي كه در آن روالها به پرسش گرفته نميشود» و به نظر ميرسد براي اينكه چنين روحيهاي شكل بگيرد و چنين ارزشي ايجاد شود، يكي از كارهايي كه افراد بايد انجام دهند تقويت تفكر انتقاديشان است.
*اگر فكر كنيم دموكراسي يك شر ضروري است، به نظر شما براي رسيدن به دموكراسي چه راهي بايد طي شود و اين مسير از طريقِ صاحبنظرانِ حوزة علوم انساني چطور بايد هموار شود؟ با توجه به اينكه ما در مورد جامعة ايران صحبت ميكنيم و هرچه سالها میگذرد متأسفانه از دموكراسي دورتر ميشويم، فكر ميكنيد چه راهحلي براي اين موضوع ميتوان در نظر گرفت؟
من فكر ميكنم اگر شما به تعريف تفكر نقادانه و دموکراسی توجه كنيد؛ متوجه میشوید که دموکراسی واقعی جز در جامعه انتقادی ممکن نیست. اگر من دموكراسي را اينطور تعريف كنم كه دموكراسي يعني حكومت مطابق خواست مردم، آن وقت اين پرسش مطرح ميشود كه آیا خواست مردم واقعا خواست آنهاست یا خواست عده ای فریبکار است یا خواست ساختار مسلطی است که برآنها حاکم است؟ آیا خواست مردم واقعا نیاز آنهاست یا بازتاب القائات و تلقینها و تعبدات و تقلیدات و حب و بغضها است؟ میبینید که باز سر و کله آفات اندیشه پیدا میشود. در چنین وضعیتی چه باید کرد؟ شما انتخابات را به عنوان مهمترین سازوکار دموکراسی در نظر بگیرید. انتخابات اغلب شبیه بازار مکاره است. در چنین بازاری انتخابگران بايد چه کالایی را انتخاب كنند؟ آيا واقعاً امكان دارد در جامعهاي رأيدهندگان قدرت استدلالي و مهارتهاي خودتنظيمگري را نداشته باشند و اينها به فرم درست و روح دموكراتيك برسند؟ به نظر ناممكن ميآيد. يعني اساساً دموكراسي جايي معنا دارد كه رأيدهندگان يك خودآييني و استقلال رأي داشته باشند تا وقتي ميخواهند انتخاب كنند كه چه كسي نماینده یا رئيسجمهور باشد يا چه قانوني در جامعه اجرا شود، مستلزم اين است كه اينها بتوانند به درستي تشخيص بدهند، به درستي داوري كنند و به درستي تصميم بگيرند و تفكر نقادانه مهارتهاي درست تصميم گرفتن است چون ممكن است شما دلايلي داشته باشيد كه بايد به الف رأي بدهيد، اما اگر آن روحية خودتنظيمگري نباشد، آن وقت متوجه پروپاگانداها و تبليغات گمراهكننده نميشويد. مغالطاتي كه اتفاق ميافتد و سوگيريهاي زمان انتخابات را متوجه نخواهيم شد و به همين دليل تمام كساني كه در انتخابات شركت ميكنند بدون شك براي خودشان دلايلي دارند. اما اين وجه دوم يعني خودتنظيمگريشان به اندازه كافي نيست و به همين دليل است كه داوري نادرست ميكنند يا تصميمهاي اشتباهي ميگيرند.
اینجاست که به آموزۀ ویلیام گراهام سامنر، که پیشتر گفتم، میرسیم: «براي اينكه يك شهروند بتواند نقش خودش را درست انجام بدهد بايد جامعهشناسي بداند و انديشة انتقادي داشته باشد».
*يكي از انتقاداتی که در مورد جامعة ايراني مطرح میشود اين است كه معمولا در حوزة كليات گفتوگو ميكنيم و به محض اينكه ميخواهيم تخصصي اظهارنظر كنيم يا وارد مكالمات تخصصي شويم، چالشها و موانع زيادي براي ما پيش ميآيد. مرزهای کلیگویی و گفتوگویی تخصصی کجاست و چگونه میتوان نحوه گفتوگوی علمی و هدفمند را آموخت؟
ما در گفتوگوهايمان اگر روحيات و مهارتهاي نقادانهانديشي را تقويت كنيم، اساساً بيش از آنكه تخصص مهم باشد، دلايل مهم خواهد شد و بعد وقتي دلايل مهم شد اگر در آن حوزه تخصص داريم ميتوانيم دلايل بهتري ارائه بدهيم و اگر تخصص نداريم چون نميتوانيم دلايل بهتري را خصوصاً در مسائل پيچيدهتر ارائه بدهيم، خودبهخود ارزش و اعتبار حرفمان در نظر مخاطب افت ميكند و احساس ميكنيم اينجاجايي نيست كه من حرف بزنم. به عنوان مثال، يك زمان بحثي بسيار پيچيده و خاص اقتصادي مطرح است كه آيا تورم چه ارتباطي با توليد دارد، اينجا من اگر بخواهم اظهارنظر كنم بايد بدانم كه تورم چيست، توليد چيست و چه مكانيزيمي بين اينها حاكم است و چه تئوريهايي دربارة اين موضوع ديده شده است. دانستن اينها مستلزم يكسري مطالعات است كه اگر من اين مطالعات را نداشته باشم، مخاطب به اين نتيجه خواهد رسيد كه استدلال من اعتبار ندارد و من از همان اول منصرف ميشوم يعني همان وجه خودتنظيمگري وارد عمل ميشود و از من ميپرسد كه آيا اين مفاهيم را ميداني و ميداني كه اينها چه ارتباطي ميتواند با هم داشته باشد؟ وقتی من ميفهمم كه اينها واقعاً خيلي پيچيده است و با همان خودتنظيمگري ميدانم كه شكلبندي و صورتبندي يك استدلال معتبر و صحيح دربارة اين مستلزم ساعتها و بلكه سالها مطالعه است، من چرا بايد وارد گفتوگو شوم و خودم را بيهوده بياعتبار كنم و اين را هم ميدانم كه اگر چند بار در حوزهاي كه در تخصصم نيست وارد ميشوم و اظهارنظر كنم در نظر مخاطبان ايرادهايي روشن ميشود و اعتبار شخصيام زير سؤال ميرود. بنابراين من براي حفظ اعتبار يا ارتقای اعتبار شخصيام هم كه شده وارد اين گفتوگوهاي تخصصي نميشود. اما از اين نکته نتیجه بگیریم كه ما دربارة موضوعات تخصصي و موضوعاتي كه دربارة آنها تحصيلاتي نداريم حق نداریم صحبت یا اظهارنظر کنیم؟ اصلا و ابدا اينطور نيست. اتفاقاً اگر اینجا متأملانه فکر کنیم خواهیم دید که تخصصگرايي گاهی به شکل مغالطه ظاهر میشود و اندیشه ما را تهديد ميكند، فقط نكتة اساسي اين است كه من اگر دربارة اقتصاد، جامعه، روان انسان و مديريت سخني ميگويم باید ارزش سخن من براساس دلايلي كه ميگويم باشد. يعني ممكن است من از اصطلاحهاي تخصصي مطلع نباشم، اما ممكن است اصل ايدهاي كه مطرح ميكنم درست باشد يا استدلال من قابل اعتنا باشد. برخي از متخصصان در حوزة اقتصاد يا مديريت يا جامعهشناسي اتفاقاً سخن من را ميپذيرند، منتها آن را دقيقتر بيان ميكنند. اينجا نبايد من را تخطئه كنيد يا مثلاً كسي را كه دربارة جامعه، روان يا سياست حرف ميزند تخطئه كنيم و بگوييم شما حق نداريد دربارة موضوعي كه راجع به آن تحصيلات دانشگاهي يا مطالعهاي نداريد حرف بزنيد. اين يك نوعی استبداد فكري است كه مانع رشد تفكر ميشود و همينطور مانع کثرتگرایی و كنش اجتماعي و سياسي خواهد شد.
اساساً كنش سياسي مستلزم دخالت كردن دربارة اموري است كه ما راجع به همة آنها تحصيلات و مطالعه نداريم. حتماً به اين توجه كنيم كه اگر كسي دربارة جامعة توسعهيافته صحبت ميكند، مثلاً ميگويد ما كشور جهان سومی هستيم، زود يقة او را نگيريم كه تو در مورد علوم سياسي و تاريخ هيچ مطالعهاي نداري چرا چنين حرفي ميزني؟ بلكه از او بخواهيم دلايل خودش را ارائه بدهد و زمان شنيدن آن دلايل از اصلي كه در تفكر نقادانه تحت عنوانِ اصل «حمل به احسن» است استفاده کنیم. «حمل به احسن» یا principle of charity که من ترجمه ميكنم به «اصل ارفاق» يعني بهترین و همدلانهترین و دوستانهترین تعبیر. گاهی ممکن است به حکم اصل ارفاق مثلاً بگوييم آن چيزي كه شما ميگوييد تقریباً همان حرفي است كه فلان اقتصاددان يا جامعهشناس ميگويد و احتمالاً منظور شما اين است و مدعا و دلایل او را با بهترين تغيير و بيان بازگويي كنيم و از او بخواهيم دلايل خودش را ارائه بدهد. جايي كه یک نامتخصص نبايد وارد بشود آنجايي است كه متفكران و متخصصان در آن حوزه نظر ديگري دارند و او اصرار دارد كه نظر من درست است نه نظر ديگران كه به اين فرد اصطلاحات «انكارگرا» يا «ضدعلم» ميگويند و به هيچوجه اين كار پذيرفته شدهاي نيست. در این حالت، باید او ديدگاه خودش را در قالب يك تز ارائه دهد و همطرازان آن حوزه به عنوان جامعهشناس، اقتصاددان و… دربارة تز او داوري كنند. اگر همه این فرآیند موفقیتآمیز پیش رود، نظريهاش هم ميتواند ارزش و اعتبار بیابد، دقيقاً شبيه اعتباري كه پول دارد. من نميتوانم يك اسكناس را خودم طراحي كنم و بعد آن را چاپ كنم و بگويم كه ميخواهم با استقلال شخصيت و كُنش خودم اين پول را در جامعه رواج بدهم، مضحك ميشود و هيچكس در قبال اين پول كالايي به من نميفروشد. نظريههايي كه ما ميدهيم براي اينكه خودمان را مضحكه عام و خاص نكنيم، نبايد فراتر از تخصصمان باشد. به بیان دیگر، نظريهپردازي، آن هم برخلاف ديدگاهِ متخصصان با سخن گفتن دربارة حوزهاي كه در آن تخصص نداريم متفاوت است. در دومي نهتنها مجاز هستيم بلكه بعضي جاها موظفيم، بلكه هر جا كه مربوط به ساحت سياسي و عمومي جامعه ميشود موظف به ورود هستيم، منتها به اين شكل كه بتوانيم به صورت واضح، روشن، شفاف و براساس تجربياتي كه داريم در قالب يك استدلال اين را عرضه كنيم و دوم اينكه ذهن گشودهای داشته باشيم تا اگر كسي به ما گفت اين چيزي كه شما ميگوييد اين خطا و اشتباه را دارد و از ما توضيح بخواهد توضيح بدهيم يا اگر احساس كرديم که اشتباه کردهایم، خطايمان را بپذيريم.
* به نظر شما چقدر ضروري است كه نسلهايي كه براي آينده تربيت ميشوند با تفكر و انديشة فلسفي آشنايي داشته باشند و راه نقد را بدانند و چه راهکارهایی در این زمینه وجود دارد؟ اين برداشت وجود دارد که نسلهاي جوانتر مانند ما دهة هفتاديها به آسانی هر چيزي را نميپذيرند و در مواجهه با امور مختلف سؤال میپرسند. با این اوصاف، به نظر شما آموزش انديشة فلسفي و تفكر انتقادي به نسل جوانان باید چه ویژگیهایی داشته باشد؟
يك راه براي اينكه بتوانيم تفكر نقادانه را در خودمان تقويت كنيم اين است كه از كتابها و كلاسهايي كه با موضوع و عنوانِ تفكر نقادانه وجود دارد استفاده كنيم و خوشبختانه در سالهاي اخير هم كتابهاي خوبي ترجمه و تأليف شده و هم كلاسهاي خوبي برگزار ميشود كه با شركت در آنها يا مطالعة كتابها ميشود گام مثبتي پيش برد تا متفكر نقاد بشويم.
راه ديگري كه مكمل آن است اين است كه آثار متفکران نقاد و دانشمندان و نویسندگان طراز اول و نقاد را زیاد بخوانیم یا به سخنانشان زیاد گوش دهیم، البته نه منفعلانه بلکه نقادانه. علاوه بر اینها وقتي به يك سخنراني گوش ميكنيم، یا وقتی سر كلاس به صحبتهاي معلم يا مدرس گوش ميكنيم در محل كارمان با همكارمان صحبت ميكنيم، دانش و مهارت و روحیات نقادانهاندیشی را به کار بگیریم. همچنین وقتي سياستمداري یا مقامی صحبت ميكند در هر جايگاهي که باشد، سعي كنيم هنگام گوش کردن مهارتهاي خودمان را به كار بگيريم. يعني جز با تمرينِ مداوم اين مهارتها ياد گرفته نميشود، به عنوان مثال، ممكن است من روش استدلال و اسامي مغالطات را در كتابي ياد بگيرم، اما اگر زمان گوش كردن به سخنراني يا صحبتي اينها را به كار نگيرم پس از مدتي فراموششان خواهم كرد.
همينطور با تقويت روحياتي كه عرض كردم، مثلاً در تفكر نقادانه يكي از فضيلتها شكانديشي بود، يكي ديگر از فضيلتها انديشة منصفانه است كه بايد تمرين شود، تعليق داوري است كه تا پيش از اينكه دلايل را از كسي نشنويم يا خودمان شواهد كافي به دست نياورديم، داوري را به تعليق بيندازيم، اين يك فضيلت است. همانطور كه از پيكسار مثال زدم در محل كار، خانه و روابط اجتماعيمان بگوييم من تابع دليل هستم، مثلاً اگر فرزندمان از ما يك بازي جديد كامپيوتري ميخواهد و ما با آن مخالفيم از پيش نگوييم كه تصميم گرفتم اين را نگيرم با فرض اينكه به لحاظ مالي مشكلي ندارم، بگوییم تو من را قانع كن، واقعاً و صادقانه اگر قانعم کردی من آن را خواهم گرفت، ولو كه الان در اين مرحله تمايلي به انجام اين كار ندارم، اما اگر قانع شدم اين كار را خواهم كرد. اينجا او ميفهمد كه استدلال كردن یک ارزش است…. اصلاً استفاده از همين كلمه «استدلال»، در گفتوگو بسیار مهم و سازنده است. ما واقعاً چقدر وقتي با بچههايمان صحبت ميكنيم از آنها ميخواهيم كه براي ما استدلال كنند يا واژة «استدلال» را به كار میبريم و میگوييم كه استدلال من را گوش كن، اگر قانعكننده نبود آن وقت اين كار را كن و حتي اگر او اين استدلال را قانعكننده نيافت، نظر او را به رسميت میشناسيم. به او میگوييم كه بسيار خب، مهم براي من اين بود كه تو در درون خودت اين دليل من را قانعكننده بيابي. اينها يعني ترويج اين ارزش، يعني اگر بخواهيم تفكر نقادانه را ترويج بدهيم، بايد عملآً در هر جايگاهي كه هستيم از آن استفاده كنيم. اگر مدير هستيم باید نظرات كساني را كه با ما مخالف هستند بشنویم، يعني این گونه نباشد كه من مدير هستم بايد حرف من را گوش كنيد، خصوصاً اگر در اتاق فكر هستيم و ميخواهيم تصميم بگيريم، آنجا باید ببينيم كه چه كسي دليل بهتري را ارائه ميدهد.
نكتهاي كه راجع به نسل جديد فرموديد و اينكه آيا اين توصيهها ميتواند براي آنها كارساز باشد يا خير؛ واقعاً من پاسخ خيلي روشني به سؤال شما ندارم، چون حقيقتاً من هنوز در حال كشف نسل جديد هستم و نميدانم اين نسل چگونه نسلي است. اجمالاً ميتوانم بگويم كه نسل جديد دو ويژگي دارد، اينها بيش از آنكه مانند نسل ما يعني متولدين دهة 50 و 60 كه آرمانگراتر بوديم و دغدغههاي اجتماعي داشتيم، نوعي واقعيتگراييِ لذتجويانه و سودجويانه دارند، در خیلی از موارد از انتخاب رشته تا انتخاب همسر، سبك زندگي، رابطه با دوستان و… البته من اين را به عنوان يك فرضيه ميگويم نه به عنوان يك داده، چون اينها بايد بررسي شود كه البته بررسي شده اما من واقعاً از اینکه ويژگيهاي شخصيتي روانيِ نسل جديد چيست و چه تفاوتي دارد، مطلع نيستم، اجمالاً از سر تجربهاي كه خودم در دورهاي كه با نوجوانان كلاسهايي در فبک داشتم و با آنها در ارتباط بودم يا با تجربة شخصيام از اطرافيانم احساس ميكنم میتوانم بگویم يك نوع واقعيتگراييِ لذتجويانه و سودجويانه در اينها از آرمانگرايي پررنگتر است و دوم اينكه اينها بسيار مصرفگراتر از نسل ما هستند و نوعي مصرفگرايي هويتي يا مصرفي كه صرفاً براي كاركرد طبيعي و تعريف شدة آن كالا نيست، مثلاً توجه به برندها و اينكه چه ستارهاي، چه كسي، چه گروهي چه لباسي ميپوشد و حتي از چه كالاهاي فرهنگي استفاده ميكند، بنابراين من هم از آنها مصرف كنم و از طريق مصرف اينها هويتي كسب كنم. اگر اين دو ويژگي را در نظر بگيريم واقعيت اين است كه يك مقدار كارِ ترويجِ تفكرِ نقادانه سخت خواهد شد. زيرا ما وقتي با نسلهاي قبلي صحبت ميكرديم، چون آنها آرمان داشتند و ميخواستند به يك جامعة مطلوب، فرهيخته، بهتر، منطقي يا تعابيري شبيه به اين برسند، بنابراين تشويق و ترغيب آنها براي خواندنِ كتابها يا شركت در اين كلاسها راحتتر بود نسبت به كسي كه ميگويد خواندن اين مغالطات يا شركت در اين كلاسهاي تفكر نقادانه چه سود و لذتي براي اکنون من دارد.
در بحث مصرفگرايي هم به همين صورت است، يعني اساساً تفكر نقادانه يعني مقاومت در برابر اين هوسِ شديدِ مصرف. چون شما بايد دائم خودتان را رصد كنيد، خودتنظيمگري كنيد كه آيا اين كالايي را كه ميگيرم الان نياز دارم يا خير، به همين دليل ممكن است يك دلزدگي در اينجا ايجاد شود، شايد براي آموزش تفكر نقادانه به اين نسل، براي اينكه بتوانيم به زبان خودشان بيان كنيم بايد بيش از نسلهاي گذشته آموزش را جذاب كنيم و به عنوان يك امر لذتبخش به آنها جلوه بدهيم. مثلاً اگر ميخواهيم به نسل جديد تفكر نقادانه را آموزش بدهيم نباید به صورت مونولوگ باشد، يكي ديگر از ويژگيهاي نسل جديد اين است كه اينها نميخواهند صرفاً به عنوانِ كسي كه به او امر و نهي ميشود، يكسري هنجارها را مستقيماً بپذيرند. كاري كه ما در فبك انجام ميدهيم این است که در اجتماعِ پژوهشي افراد به صورت حلقه دور هم مينشينند و گفتوگو ميكنند و در لابهلاي این گفتوگوها روحيات و مهارتهاي نقادانهانديشي به آنها منتقل ميشود يا از کتاب، ادبيات و هنر استفاده میكنيم، مثلاً انيميشنهايي را نشان ميدهيم و پس از نمايش انيميشن از آنها نظرخواهی میکنیم يا اتاق فرارهايي را كه در سبكهاي جديد آموزشي وجود دارد استفاده میكنيم تا بتوانيم مباحث را برايشان جذابتر كنيم. يعني همان لذتطلبي را بايد به رسميت بشناسيم و نبايد با آن مبارزه كنيم، يعني يكي از واقعيات اين است و اگر آن را به رسميت بشناسيم، آنوقت راهحلها و راهكارها خودشان را به ما عرضه ميكنند.
*به عنوان پرسش آخر ما در وبسايت چيستيها تلاش ميكنيم بنمايههاي فكر فلسفي را واردِ دنياي درام و داستاننويسي كنيم، از نظر شما چقدر اين كار مفيد و مؤثر است و اينكه دنياي داستان و درامي كه با فلسفه پيوند خورده چقدر ميتواند در گسترش تفكر نقادانه و تشخيص درست از نادرست و مطالبهگري صحيح در جامعه مؤثر باشد؟
همينطور كه عرض كردم مؤثر است و واقعاً هم اين كار را كردهاند، اگر جستوجويي در بين كتابهاي آموزشي داشته باشيد كه براي ترويج و آموزش تفكر نقادانه نوشته شده، بسيار از اين واسطههاي ادبي يا هنري استفاده ميشود، حال چه به عنوان انيميشن يا چه به عنوان ادبيات خصوصاً ادبيات داستاني. به خاطر همان جذابيتي كه در روايت هست و شنونده را، حتي شنوندة نسل جديد را هم جذب ميكند، شايد اين يكي از ويژگيهاي جالب روانِ انسان است كه هميشه از روايت لذت ميبرد و برايش جذاب است، ميشود از همين استفاده كرد و از يك طرف نويسندگان وارد عمل شوند و با نوشتنِ هدفمندِ داستانهايي كه اين رذيلتهاي فكري را مانند جزمانديشي، تعصب، تقليد و بسياري ديگر كه تفكرهاي نقادانه با آنها مقابله ميكند و در مقابل آنها فضيلتهاي فكري را نشان میدهد آثاري توليد كنند كه ارزشهای فکری را ترويج بدهند و اين راهکار هم در ادبيات و هم در فيلمسازی براي توليدكنندگان آثار هنري وجود دارد.
از طرف ديگر براي ناقدان هنري مانند ناقدان فيلم و ادبيات يا باقي آثار هنري، اين جنبههاي نقادانهانديشي، باید مهم شوند.يعني براي خودشان پروندهاي باز كنند كه بگويند فلان كتاب يا فيلم براي تقويتِ روحية آزادانديشي، انصاف فكري يا شجاعت و دليري فكري (كه يكي ديگر از فضيلتهاي فكري است) ميتواند اثر بسيار خوبي باشد، يعني بخشي از نقد خودشان را به اين مؤلفههاي نقادانهانديشي اختصاص دهند.