فراز و فرود موسیقی ایران
مصاحبۀ بهاره بوذری از وبسایت چیستی ها با دکتر صادق رشیدی
* اگر بخواهيم نگاهي كلي از زاوية دور داشته باشيم و به سير تحولِ موسيقي در ايران نظر كنيم، موسيقيِ مطلوب و عامهپسند امروز در مقايسه با موسيقي دورة پهلوي كه آن هم تحولاتي را از دوره قاجار پشت سر گذاشته، تغييرات خيلي جدي پیدا کرده؛ يعني فاصلة برنامة گلها و گلهاي جاويدان، تكنوازان كه در دهة 40 پخش ميشد با موسيقياي كه الان از راديو و تلويزيون و تيتراژهاي سريالها ميبينيم بسيار زياد است. اين تجربۀ جدید یا تغيير ذائقه خيلي هم بحث تازهاي نيست. البته نميدانم آيا موافق هستيد كه بگوييم سليقة مخاطب تنزل داشته یا به تعبیری به قهقرا رفته؛ يا اين تغییر صرفاً يك تغيير براساس اقتضائات زمان است؟ به نظر شما آيا علت اين تغيير بيشتر به رسانهها برميگردد؟ سياستگذاريهای مسئولان چقدر در این تغییر ذائقه مؤثر بوده؟
واقعيت اين است كه در اين مورد اظهار نظرهایی قبلاً صورت گرفته است و هر كس از منظر خودش در کسوت يك جامعه شناس، يا صاحب نظر در حوزة مطالعات فرهنگي، يا به عنوان موزيسين بارها در اين مورد مطالبی گفته یا تحليل هايي نوشته و دلايل كم و بيش روشن است، اما بنده قصد دارم از اينجا شروع كنم: اجازه بدهيد برايتان مثالي بزنم. وقتي براي خوراك روزانه تان به خريد ميرويد آنچه به دست شما مي دهند يا آنچه در حوزة توليد مواد غذایی و بازار براي تغذية مردم وجود دارد محصولات تراريخته است و شما دنبال يك محصول طبيعي تر و سالم تر ميگرديد، اما نيست. یا به ندرت پیدا می شود. حال كه نيست چه بايد كرد؟ به تدريج جامعه مجبور ميشود از آنچه هست استفاده كند، ما به جاي اينكه اول مخاطب يا جامعه را هدف قرار بدهيم و بگوييم ذائقهاش تغيير كرده بهتر است اين پرسش را مطرح كنيم كه آنچه به عنوان محصول هنری يا محصولات موسیقایی در حال توليد است چه چيزي ست؟ يعني بپرسيم آيا موسيقي اي كه در حال توليد و عرضه است آيا آنقدر بهدردبخور هست كه ما برگرديم و از تغيير ذائقة مخاطب صحبت كنيم؟ موضوع اين است كه موسيقي درست و حسابي وجود ندارد. مسئله اين است كه خودِ موسيقي به قهقرا رفته كه منجر شده به ناچار انتقاد را به سمت تغيير ذائقة مخاطب سوق بدهيم. به قول استاد محمدرضا لطفی، تاثیرات شنیدن صدای بد و موسیقی بد بعدها خودش را نشان می دهد.
بايد ديد كه اولاً ما چه موسيقي هايي داريم؟ ما اصلاً تنوع موسيقايي در كشور نداريم. يك موسيقي رسمي داريم كه به اشتباه به آن موسيقي سنتي ميگوييم. شما زماني مي توانيد بگوييد ما موسيقي سنتي داريم كه موسيقي مدرن خودتان را داشته باشيد؛ كه آن موسيقي سنتي براي خود معنا پيدا كند. وقتي در سنت غربي از موسيقي كلاسيك حرف مي زنيم، منظور این است که در سنت غربي ويترين موسيقي متنوع است و هر قشر، صنف، و گروه اجتماعي به فراخور حال خود و نيازهاي خودش نوع خاصي از موسيقي را انتخاب، استفاده و گوش ميكند. ما يك موسيقي رسمي و معيار داريم كه به آن موسيقي دستگاهي يا رديف ميگوييم و از ابتدا هم همان را داشته ایم و تمام تولیدات موسیقی ما منتج از همین موسیقی دستگاهی ما بوده است. حالا الان به لحاظ نظري دسته بندي هايي صورت گرفته و موسيقي محلي و اقوام را جدا كرده اند.
به هر حال اين چيزي است كه ما داشته و داريم. شايد بشود گفت در برهه اي از زمان كه شعر كلاسيكِ ايراني يا شعرِ معيار ايراني تغيير پيدا می كند و شعر نو باب مي شود موسيقي هم به فراخور آن تغييراتي پیدا مي كند و ما با پديده اي مواجه مي شويم كه آن هم به اشتباه موسيقي پاپ يا مردمي ناميده شد؛ ولی اينها متعلق به ما نبوده. به هرحال، ما الان در دسته بندي ويترين موسيقي مان، يك موسيقي معيار ايراني داريم و موسيقي هايي بر اساس ترانه هاي مختلف و متناسب با میل عموم ساخته مي شود؛ و تحت عنوان موسيقي پاپ به وفور مورد استفاده جامعه قرار مي گيرد. من نميگويم موسيقي پاپ يا همان موسيقي هاي غيردستگاهي بد است يا نبايد باشد. من مي گويم اتفاقاً آنها هم لازم اند. منتها آن ها هم به لحاظ كيفيت، سطوح مختلفي دارند. نسل اول خواننده ها يا موزيسين هايي كه وارد حوزة موسيقي پاپ شدند كارهاي ارزنده اي ارائه دادند. واقعاً قابل تحسين بودند، امّا دورة آنها هم تمام شد. و الان چيزي كه به عنوان موسيقي پاپ توليد ميشود و مردم استفاده مي كنند، تقريباً مي شود گفت در سطحي ترين شكل ممكن توليد و مصرف مي شود. خودِ موسيقي اصيل و ايراني هم به نوعي به قهقرا رفته؛ به علت اینکه رسانه ها خصوصاً فضاي مجازي هم در اين مورد نقش عجیبی دارد؛ وقتي مي خواهيد از نوازندگان كمانچه نام ببريد، اگر به صفحات اينستاگرام رجوع كنيد، هر يك صفحه در ميان، كيهان كلهر را ميبينيد؛ خب چرا ديگران نيستند؟ زيرا اين آدم و اين نوع سبك نوازندگي و كمانچه نوازي تبديل به يك كمانچ هنوازيِ متفاوت و موردپسند عامة مردم شده است و کمانچه از هويت اصلي خود فاصله گرفته است. پس خودِ موسيقي به قهقرا رفته كه ذائقه را هم به تبع خود تغيير داده است. من منکر تبحر و مهارت آقای کلهر نیستم. نوازنده بسیار چیره دستی هستند؛ امّا روش کمانچه نوازی ایشان اساساً انحراف هویت و فلسفه کمانچه است.
مخاطب تقصيري ندارد، زيرا چيزي كه به عنوان توليد هنری به دست مخاطب ميرسد همين است. يا در مورد همايون شجريان؛ مي توانیم بگويم همايون شجريان شايد تنها كسي است كه اتفاقاً خيلي خوب سنت پدر را حفظ كرده، و به خوبي مي تواند آواز بخواند و خيلي خوب آن مسير را ادامه بدهد. امّا با كارهاي اخيرش فكر مي كنم یک مقدار سطح خودش را پايين آورده است. ولی می بینیم اين مورد پسند عموم قرار مي گيرد. البته باز هم به اين دوستان نقدي روا نيست؛ چون واقعيت اين است كه موزيسين ها يا هنرمندان ما بايد زندگي كنند؛ و الان مسئله پول مطرح است. بنابراين سرمايه داري و پول هم مزيد بر علت مي شود و طبيعتاً هر آن چيزي كه مردم را به وجد بياورد بيشتر مورد توجه قرار مي گيرد. ممكن است به ما بگويند كه مردم به شادي، موسيقي هاي شاد، و کارهای هيجان انگيز نياز دارند. بله؛ شكي در اين نيست. اما فضاي غالب موسيقي ما تبديل به چنين چيزي شده است. اينكه چرا نسل جديد يا جوان ترها كمتر به گوش كردن آثار پيشينيان تمايل پيدا مي كنند، يكي از دلايل اصلي اش گسست فرهنگي اي است كه متأسفانه ما دچار آن شديم و خطر بزرگي در بيخ گوش ماست. گسست فرهنگي يعني اينكه يك نسل به معناي نسل جديد هيچ تصوري از گذشته و پيشينة خودش نداشته باشد. به دوردست ها و دهة 40 و 50 نمي روم. مخاطب امروز حتی نمي داند در دهة 60 چه كساني بودند و فضاي ادبي، فرهنگي و هنري كشور چگونه فضايي بود. یا چه كساني كار جدی مي كردند و به چه نحوي فعاليت داشتند و آهنگ مي ساختند. اين گسست هرچه بيشتر شود گذشته به تدريج فراموش ميشود و شما وارد فضايي عجيب و غريب خواهيد شد كه الان در آن گرفتاريم. بايد ديد چه عواملي باعث ايجاد گسست فرهنگي مي شوند که آن هم عوامل متعددي دارد.
من از زمانی که خودم را پيدا كردم، یعنی از 10 سالگي صدايي كه به گوشم رسيد صداي موسيقي ايراني بود. طبيعتاً من در آن فضا و با اين نوع موسيقي بزرگ شدم. آثار قدما را گوش كردم و به اين ترتيب جلو آمدم. اين باعث ميشود كه ارتباط من با گذشته و هويت فرهنگي ام همچنان پابرجا بماند. در ادبيات، شعر و سایر حوزه های فرهنگی هم به همين صورت است. طبيعتاً يكي از عوامل اصلي به وجود آمدن اين گسست فرهنگي كه مي گوييد چرا ذائقة مخاطب تغيير پيدا كرده، رسانههاي جمعي، گروهي و ملّي است. بياييد بررسي كنيد و ببينيد كه در طول شبانه روز چقدر، چند ساعت و چند دقيقه موسيقي از تلويزيون پخش مي شود و آنچه پخش مي شود اصلاً چه چيزي است؟ جالب اينجاست كه خود محصولات و توليداتي كه امروز راديو و تلويزيون به خورد مردم ميدهند، همان نوع موسيقي هايي است كه خودشان آن را قبول ندارند. يعني دقيقاً به نوعي از موسيقي هاي دم دستي و عامه پسند دهة 50 برگشته اند و تنها تغييراتي در آن دادهاند. فقط محتواي كلام تغيير پيدا كرده است. آن هم به صورت کاملاً سطحي. فقط افراد تغيير پيدا كرده اند. نسخه هاي بدلي همان خواننده هاي دهة 50 و همان موزيسين هاي دهة 50 كه ارزش هاي خاص خودشان را داشتند الان وجود دارد؛ و اين ها تبديل به محصولات توليديِ رسانه هاي ملّي ما شده است. سئوال اينجاست كه چرا پخش مي شود و به آن ايرادي نمي گيرند؟ علت اصلی هم كلام است، اصلاً حساسيت متوليان فرهنگي يا دولت مردانِ ما نسبت به موسيقي بيشتر روي كلام است. اگر تيزرهاي تبليغاتي تلويزيون را نگاه كنيد كه يك كالايي را با نوع خاصي از موسيقي تبليغ ميكند، اتفاقاً بسياري از آنها همان چيزي است كه فقها به آن غنا ميگويند و حرام است. خب چرا این ها قابل تشخيص نيست؟ براي اينكه كسي كه نشسته و اين ها را انتخاب و پخش می كند، اصلاً متخصص موسيقي نيست، موسيقي را نمي شناسد و فهمي از موسيقي ندارد. اگر داشت كه قاعدتاً بايد الآن موسيقي معيار و ايراني ما در مركز توجه قرار مي گرفت.
حالا يك شرايط اجتماعي ايجاد شده؛ همان كه طبق نظرية بورديو ميدان هاي مختلف را ترسيم ميكند و از آن صحبت مي كند. الان چيزي به نام موسيقي يا به طور كلي هنر يا علم در ميدان توجه و مركز جامعه يا زندگي قرار نگرفته است. مسئلة محوری زندگی مردم الان اقتصاد است. مسئلة نسل جديد تخلية پیچیدگی هاي رواني شان است. مسئلة نسل جديد اقناء نيازهاي اجتماعي شان است؛ مسئلۀ اصلی الآن ديگر موسيقي و ادبیات جدی نيست. در حالی که مسئلۀ موسيقي برای هر جامعة فرهیخته و متمدنی بسیار جدي است. زيرا هنرِ يك عمر تلاش، جدّي است. برای ما ایرانی ها موسیقی يك زمانی جدي بود؛ ولی الان ديگر نيست. شايد نگاهم انتقادي به نظر بيايد، اما اين نگاه به منزلة نفي پديده هاي مدرن يا تكنولوژي هاي جديد رسانه اي نيست. نگاه کنید حضور ماهواره در منازل تأثير بهسزايي در تغيير ذائقة مخاطب در مصرف موسيقي گذاشته است. اينكه ميگويند موسيقي ايراني يا سنتي موسيقي پيرمردي است اين در واقع نگاهي ناشي از عدم شناخت و درك درست هويت فرهنگي خودمان است. همچنين سواد جامعه پايين است. به اين معنا كه وقتي شما تاريخ و فرهنگ خودتان را مطالعه نمي كنيد، خب نمي دانيد در اين بستر فرهنگي، در طول تاريخ، موسيقي چقدر نقش داشته است. موسيقي گوياي همة فراز و نشيب هاي تاريخي ماست. موسيقي ايراني بيانكننده همة دردهاي ماست. خب الآن ظاهراً ديگر دردي وجود ندارد؛ چه چيزي را بيان كنيم؟ وقتي يك جامعه به سمت خنثي شدن و بي تفاوتي سوق پيدا مي كند؛ موسيقي اش هم به همين شكل مي شود. ادبیاتش هم آبکی می شود يعني اينها يك رابطة كاملاً متقابل و دوسويه دارند. جامعة خنثي موسيقي خنثي مي پذيرد. جامعهاي كه دردي ندارد كه آن را بيان كند – البته دارد، اما نمي تواند مسئله اش را توسط موسيقي بيان كند – موسيقي اش هم سطحي مي شود. يك نگاه كنيد كه آهنگ سازان ما در دهه هاي گذشته چگونه آهنگ مي ساختند. آقايان دهلوي، محمدجواد ضرابيان، استاد محمدرضا لطفي، پرويز مشكاتيان و… كه الان ديگر نيستند و اين نسل جانشيني هم ندارد. الآن سريعاً شعر را برمي دارند و روي آن آهنگ مي گذارند و تبديل به آهنگ ميشود. مي خواهم بگويم موسيقي توسط خود عوامل يا هنرمنداني كه بيشتر هم هدفشان ديده شدنِ خودشان است، به قهقرا رفته؛ و نتيجتاً تبديل به همین وضعي شده كه شما مي بينيد. يعني مي خواهم به شما بگويم اکنون هنر، يك عامل شده براي اين كه من از طريق آن خودم را معرفی كنم؛ چه سينما، چه تئاتر و چه موسيقي. دیگر موسيقي براي من مهم نيست و ميخواهم اتفاقاً از طريق موسيقي بگويم “لطفاً من را ببينيد”. در نتيجه موسيقي يا هنر تبديل به عاملي براي شناساندن سوژه (انسان) مي شود، چراكه سوژه دوست دارد بيشتر خودش ديده شود تا هنرش. پس اين كسي كه مي خواهد ديده شود و خودش را معرفی كند ممكن است هر كاري بكند. هر تولیدی كه احساس كند متفاوت و متمايز عمل ميكند انجام دهد؛ چون نيازهاي عاطفي و اجتماعي اش اقناع نشده. ميل به ديده شدن يك ميل كاملاً طبيعي در انسان است؛ و شكي در آن نيست. همه دوست دارند ديده شوند؛ اما يك موقع هست كه شما در طول زمان زحمت مي كشيد، ريشه مي دوانيد و كمكم ديده مي شويد و در آينده در ذهن تاريخ باقي مي مانيد؛ ولی در حالت دیگر، مي خواهيد يك شبه ديده شويد. و اين پديده هايي كه يك شبه به وجود مي آيند و مي خواهند يك شبه ديده شوند متأسفانه در فضاي فرهنگي و هنري ما كم نيستند. پس ديگر اهميتي ندارد كه موسيقي اي جدّي باشد و پشت آن انديشه اي وجود داشته باشد و مبتني بر تفكري باشد و چيزي را بيان كند.
البته بايد اين را هم در نظر بگيريم كه موسيقي در كشور ما با محدوديتهاي زيادي مواجه است؛ يعني هر آن چيزي كه توليد مي شود به اين راحتي اجازة پخش و نشر نخواهد داشت. و نتيجه اش همین موسيقي هاي زيرزميني می شود كه شايد بتوانیم بگوییم بيشترين درصد توليدات را همین موسیقی های زیرزمینی به خودشان اختصاص داده اند.
متأسفانه عواملي كه به آن اشاره كردم سبب شده كه موسيقي به قهقرا برود؛ و چيز جدي اي توليد نشود. و حالا ما از مخاطب می پرسیم كه چرا جدي نيستي و موسيقي جدي گوش نميكني؟ خب موسیقی خوب نيست كه گوش كند، زيرا چيزي توليد نمي شود، وقتي آقاي كلهر كمانچه را به فراتر از مرزهای منطقی و هویتی آن می برد، شما چه انتظاري داريد؟ لابد فکر ميكنيد كمانچه نواختن يعني اين. مخاطب نمي داند كه كمانچه آن سازی است كه در دست علي اصغر بهاري و ديگران بود. هر سازي يك هويت مشخص دارد و بايد به شكل خاصی نواخته شود. اين را نفي نمي كنم كه آقاي كلهر هنرمند بزرگي است، تبحر و مهارت بسيار بالايي در نواختن دارد؛ اما ترويج اين نوع سبك از نواختن سبب ميشود كه موسيقي كلاً به قهقرا برود. يا كارهايي كه آقاي همايون شجريان با گروه پورناظري ها انجام داده است. اصلاً موسيقي ما اين نبود و این راه اشتباه است. يا توليدات و كارهاي آقاي عليرضا افتخاري كه در چند سال اخير اساساً تغيير كرده و براي من هم سئوال است كه اين آدمي كه اينقدر صداي خوبي دارد و ريشه دارد، چرا اينطوری مي خواند؟ خب ما با كار خودمان مخاطب را هم تربيت مي كنيم. من ذائقه را تغيير مي دهم؛ خودِ من به عنوان متولي و هنرمند ذائقه را تغيير مي دهم.
نمي گويم شما فقط آن چيزي را كه من گوش مي كنم گوش كنيد؛ اصلاً اينطور نيست. من ميگويم وقتي جدي نگيريد، مخاطب هم قضيه را جدي نمي گيرد؛ و همهچيز سطحي مي شود. از توليد به مصرف؛، يك شبه ديده شدن؛ شهرتهاي كاذب؛ پول در آوردن و… این ها بلاهايي است برای موسیقی. به طور مثال، بلایی که آقاي قمصري سر تار آورده است هيچكس نياورده. و اين دوستان در كانالهاي اينستاگرام و تلگرام صفحاتي باز كردهاند كه به شدت روي مخاطب خود تأثير گذاشته اند. و اقدام به معرفي و ترويج اين نوع از كارهايي ميكنند كه نسل جديد فكر ميكند تار زدن يعني اين. ديگر نمي داند تار چه سبك هایی داشته؛ مكاتب نوازندگی و خواندگی کدام اند. هر سازي يك هويتي دارد؛ و اينكه هر قطعهاي براي خودش شرايطي در نواختن داشته است. اينها را هنرمندان ما بايد حفظ كنند. بنابراين فضاي مجازي و رسانه ها مهمترين نقش را در تنزل و به قهقرا بردن ذائقۀ موسيقایي مخاطب دارند. و اگر همينطور پيش برويم کم کم باید با هر امر جدی و سترگ در ادبیات و هنر خداحافظی کنیم.
*انتقاداتي در مورد آقايان كلهر يا همايون شجريان فرموديد، بد نيست حتي به صورت مختصر بفرماييد كارهاي جديدشان در مقايسه با سبک موسيقي اصيل چه اشكالاتي و چه تفاوتهايي دارند؟ چون مخاطبان زیادی به این آثار جدید علاقه دارند و ارتباط خوبی برقرار کردهاند، اما اشكال کار کجاست؟
وقتي شما به عنوان موزيسين چيزي مينوازيد، موسيقي به خصوص موسيقي بدون كلام نقش نوعي زبان را ايفا مي كند؛ يعني وقتي شما ساز مي زنيد، اين سئوال مطرح مي شود چه چيزي مي زنيد؟ اين يك بحث فني است، وقتي جمله بندي درست نيست و طرف بر اساس ميل دروني و احساسات لحظه اي خودش روي پرده ها مانور مي دهد و فقط ملودي توليد مي كند، اين با چيزي كه ما در موسيقي ايراني به آن بداهه نوازي مي گوييم فرق دارد. يعني وقتي كه استاد لطفی بداهه نوازي مي كند پايه دارد. پايه كجاست؟ پايه رديف است.
يعني در موسيقي ايراني اصولي وجود دارد كه شما نمي توانيد از آن اصول عدول كنيد. همانطور كه خوشنويسي يك اصولي دارد كه نميتوان از آن عدول كرد. نهايتِ عدولي كه ميشود از خوشنويسي انجام بدهيد تبديل به نقاشي ـ خط ميشود. وقتي شما از چارچوبهاي رديف عدول مي كنيد در شكل کاملاً مطلوب تبديل به بداهه نوازي مي شود و وقتي فراتر از اين مي رويد نمي دانيد چه مي نوازيد. مثلاً وقتي شما سه تار، تار يا كمانچه را در دست گرفته ايد چه چيزي را مي نوازيد و بيان مي كنيد؟ جمله بندي ها بايد درست باشد و مبنا و پايه داشته باشد. نمي دانم چه اصطلاح و نامي روي قطعاتي كه اين ها نواخته اند و مي نوازند بگذارم؛ اما عملاً فقط براي دست گذاشتن روي وجه هيجان مخاطب است. برخي از سازهاي ما در قلمرو موسيقي ايراني اصلاً پاسخگوي اين نوع از آهنگ ها نيست. مثلاً كارهايي كه جناب کیوان ساكت انجام مي دهد و قطعات موسيقي غربي را مي نوازد؛ از يك جهت خوب و قابل تحسين است، چون مشخص است چه ميزند، يك چيزي را با ساز ايراني مجدداً تكرار مي كند؛ يعني متن آهنگ را گذاشته و قطعات مطرحي از موتزارت و… را مي نوازد. كه آن هم جاي بحث دارد كه چه دليلي دارد ما اين كار را بكنيم. خب، تبحر و مهارت آقاي ساكت بحثي ندارد؛ و من به ايشان نمرة 20 ميدهم. لااقل چيزي را مي نوازد كه ريشه اي دارد. اما آقاي پورناظري چه مي زند؟ اصطلاحاً ما در فضاي محفلي خودمان به آن دل ای دل ای كردن مي گوييم. يعني شما آواز مي خوانيد و ساز مي زنيد؛ امّا جمله بندي هايتان درست نيست و نمي دانيد چه مي زنيد. از مبنا و چارچوب موسيقي دور شديد. فقط يكسري عواطف و احساسات موسيقايي را روي پردهها پياده مي كنيد. آقاي سراج اصولاً آوازخوان نيست و آواز هم نمي خواند؛ چيزي كه ميخواند شبيه آواهای شبه آواز است. ناله کردن به سبک شخصی است. زيرا آواز اصولي و فنون و تکنیک هایی دارد.
مبناي موسيقي ما رديف است و اين رديفها هستند كه در دست يك هنرمند متبحر تغيير پيدا ميكنند، از بين نمي روند، اما شكل بياني متفاوتي پيدا مي كنند. همان چيزي كه در زبان شناسي سوسور زبان را به لانگ و پارول تقسيم بندي مي كرد، مي گفت پارول وجه گفتاري زبان است و لانگ وجه بنيادي و جمعي زبان است كه غيرقابل تغيير است. يعني همان دستور بنیادی زبان، گفتار وجه فردي است، هر كسي سبك گويش، حرف زدن يا كلماتش يا نوع بيانش با ديگري متفاوت است. وقتي من با شما فارسي صحبت مي كنم و شما هم با من فارسي صحبت مي كنيد ما بر اساس چه چيزي صحبت مي كنيم و جملات و واژهها را كنار هم قرار مي دهيم؟ ما بر مبناي اصول زبان فارسي حرف مي زنيم؛ حال من به سبك خودم و شما به سبك خودتان. امّا آن بنيان، چارچوب و دستور زبان اگر به هم بريزد، طبيعتاً شما حرفهاي من را متوجه نمي شويد، همه چيز به هم مي ريزد. اينها اين كار را كردند، چارچوب را كنار گذاشتند يا نابود كردند و با چنین تغییراتی نام آن را نوآوري گذاشته اند.
موسيقي ايراني اساساً نمي تواند به اين صورت نوآوري داشته باشد. اگر بخواهم مثالي از نوآوري ها بزنم كارهاي آقاي حسين عليزاده نوآورانه است، چون كماكان براساس همان دستورات بنيادي موسيقي ايراني ساز مي زند.
*چقدر ظرفيت نوآوري در موسيقي ايراني وجود دارد؟ چون اگر بخواهم از نگاه جوانان امروز بگويم، به نظرشان موسيقي ايراني يك ريتم تكراري، يكنواخت و ملالآوري دارد كه براي گوش این نسل جذابيتي ندارد. اگر بخواهيم مانند آقاي عليزاده اصولي كار كنيم، واقعاً چقدر ظرفيت وجود دارد كه بتوانيم سليقههاي مختلف را با موسيقي اصيل جذب كنيم؟
دليلي هم ندارد ظرفيت وجود داشته باشد. مانند پژوهشگرانی كه در حوزة هنرهاي نمايشي كار مي كنند و می پرسند آیا ادبيات كلاسيك ما ظرفيت هاي دراماتيك و نمايشي دارد؟ ندارد؛ و هيچ ربطي هم به هم ندارند. شما نمي توانيد ادبيات كلاسيك ایرانی را به درام يا تئاتر تبديل كنيد. چون آن بر مبناي تفکر و ایدئولوژی ديگري خلق شده و ريشة آن در اندیشه های یونانی و اندیشه سیاسی غرب است. شعر فارسی ليريك است و ربطي ندارد كه تلاش توجیه آور انجام بدهیم و از آن ويژگيهاي نمايشي بيرون بكشيم. موسيقي ايراني ما شكل روايي دارد، تكصدايي است و چندصدايي و پولي فوني نيست. ساختار روايت موسیقی ایرانی يا آوازي است يا سازي و تک صدایی. نمي گويم ظرفيت هاي نوآورانه ندارد، تفكر موسيقي ايراني و خودِ موسيقي ايراني، يعني ماهيت و هويت آن مي تواند مبناي شكل گيري آثار بي نظيري به شكل اركستر بشود. مرحوم حسين دهلوي آهنگ هايي نوشته است كه ما هنوز امكانات اجراي آن را نداريم؛ ولي نوشته است. آهنگساز بي نظيري بود؛ و این ها را برمبناي موسيقي ايراني نوشته است.
اصلاً بپرسیم چه كار عجيب و غريبي قرار است انجام بدهيم كه بگوييم مي خواهيم نوآوري كنيم. چه چيزي را ميخواهيم نو كنيم؟ مادامي كه موسيقي ايراني استفاده مي شود و مادامي كه مصرف مي شود هميشه نو است و بستگي به حال آدم در آن لحظاتي دارد كه به موسيقي گوش مي كند. گاهي اوقات بسياري از آثار گذشتة ما كه قبلاً ساخته شدند گوياي حال همان دوران هستند و در عین حال، در زمانهايي بعدتر تکرار شدنی. آهنگ ني نوا كه آقاي عليزاده ساخته در زمان جنگ ساخته شد. امّا سئوال اين است كه چرا اين آهنگ در مناسبت هاي مختلف و در فضاهاي مختلفِ حسّی و عاطفي مورد استفادة رسانه ها قرار مي گيرد؟ خب مشخص است؛ آن چيزي را ساخته كه زبان حال دوران مختلف است؛ مانند كاري كه شكسپير انجام داده و شما هر وقت آثار شكسپير را اجرا مي كنيد اين قابليت را دارد كه زبان گوياي حال كنوني شما و شرايط شما باشد.
اين مهم است که بپرسیم ما در اين نوآوري قرار است چه كار كنيم؟ آيا بايد شعر مولانا را برداريم و به شكل عجيب و غريبي اجرا كنيم؟ اين كه نامش نوآوري نيست. اگر موسيقي ايراني در قالب فضاي اركستر سمفونيك قرار بگيرد تبديل به نوآوري خواهد شد و كارهايي از اين دست. اصلاً همين كه آهنگ هاي متنوعي بر اساس موسيقي ايراني ساخته شده نوآورانه است. وقتي اركستر ايراني شكل گرفت، آثاري كه آقاي فخرالديني نوشته بود و استاد شجريان و بعدها دیگران هم خواندند و اجرا كردند، در نوع خود آثار بسيار بي نظيري بودند؛ موسيقي ايراني و در عین حال نو، بزرگ، فاخر، و باكيفيت. ولی متأسفانه ارکستر ملی در آن زمان، یعنی زمان فخرالدینی تحت یک مدیریت ضعیف در معاونت وزارت ارشاد از هم پاشید.
در شكل روايي و تك نوازي ممكن است خيلي نتوانيم نوآوري كنيم؛ زيرا موسيقي ايراني اجازة نوآوري به ما نمي دهد. البته موسيقي في نفسه خودش امكان نوآوري و تحول دارد. اساساً هنر هميشه تغيير پيدا مي كند. امّا اگر قرار باشد به بهانۀ نوآوري بروند به سمت تنزل، سطحي شدن و خدشه وارد كردن به آن اصل و بنياد اولیه، و يا تغییر دستور زبان موسيقي، ديگر نامش نوآوري نيست.
واقعيت موسيقي ما همين است. هنر ما چنین ويژگي هایی دارد. که البته شايد به نظر برسد تكراری است. به نظر من اگر آقاي ژاندورينگ هم رديفهاي موسيقي ايراني را به عنوان رديف مكتوب نمي كرد كه ديگر هيچ نداشتیم. تنها كار علمي كه در طول تاريخ راجع به ثبت موسيقي ما صورت گرفته همين است. موسيقي ما يك موسيقي شفاهي است كه سينه به سينه منتقل شده؛ و کاملاً حسّي است؛ یعنی بيشتر عاطفي و روايي است. و نمي توانيم انتظار بيشتري از آن داشته باشيم. امّا اگر فهم درستي از آن وجود داشته باشد هميشه مورد استفاده قرار مي گيرد. من زماني كه 15 ساله بودم آواز گوش مي كردم و ساعتهاي متمادي لذت مي بردم، چرا كسي به من نمي گفت كه تو نوجوان هستي و اين چه موسيقي اي است كه گوش مي دهي؟ چون چیزی که مربوط به هویت خودتان است بهتر فهمیده می شود. این درک فلسفه موسیقی ایرانی می خواهد. همیشه اول بايد موسيقي را فهميد. مانند اين كه اگر به من بگويند به مکالمۀ زبان روسي گوش كن، در شرایطی که من زبان روسي نمي دانم، چيزي هم نمي فهمم. سواد شنيداري وقتي بالا برود و دركي از موسيقي فعلي شما يا موسيقي ايراني وجود داشته باشد هيچ نيازي نيست كه دنبال راه دَر-رويي باشيم و بگوييم نوآوري بكنيم كه نسل جديد بپذيرد و موسيقي را هضم كند. خير همين را حفظ كنيد و تنزل ندهید. همين را رواج بدهيد و خوب آموزش بدهيد، نتيجه را بعداً مي بينيد. اصلاً دليلي ندارد كه دست روي هر چيزي بگذاريم و با توجيه نوآوري آن را خراب كنيم.
امكان نوآوری وجود دارد؛ امّا آن افرادي كه زماني روي اين موضوعات كار مي كردند، آن نسل متأسفانه ديگر نيستند؛ نسل آقاي دهلوي و آقاي فخرالديني؛ (خداوند ایشان را حفظ کند) آنهايي كه كارهاي بزرگ و نوآورانه مي كردند. شما الان تك نوازي هاي ياحقي را گوش مي كنيد، چه كسي توانسته به پاي ايشان برسد؟ يا يك ويولونيست نام ببريد كه الان مانند ياحقي روح و روان آدم را به پرواز بكشاند. نوآوري يعني همين.
*به كودكي خوداشاره كرديد. آيا ميتوانيم نقش خانواده را در تربيت سليقة موسيقيايي نسل آينده مهم بدانیم؟
صددرصد؛ شما وقتي وارد فضاي خانه ميشويد در و ديوار خانه شما روي روان تان تأثير مي گذارد. البته من قبلاً يادداشتي در اين مورد نوشته بودم و اشاره كرده بودم كه چگونه فضاي خانه مي تواند به فضايي كاملاً فرهنگي تبديل شود. بعضي از خانه ها شبه موزه هستند. وقتي وارد خانه مي شويد آثاري كه در آن وجود دارد، كتابخانه و تابلوها، خود به خود آدم ها را به سمت تماشا كردن و لذت بردن مي برد. يك وقت هم هست وقتي وارد خانه اي مي شويد به قدري وسايل لوكس و بازاري دور و اطراف خانه ريخته اند كه آن هم تأثير خودش دارد. شناختن موسیقی مانند آموختن زبان مادري است. از بدو تولد وقتي گوش تان با موسيقي ايراني آشنا باشد، همين راه را ادامه بدهيد برايتان جدي مي شود و نقش زبان مادري را برايتان ايفا مي كند؛ و ارزش آن به همان ميزان است؛ دقيقاً همينطور است. اين هم يكي از عوامل خيلي مهم است كه خانواده ها چه چيزي استفاده مي كنند كه اين سلیقه به فرزندان منتقل مي شود. اینکه به طور مثال، شما در اتومبيل تان چه نوع موسيقي گوش مي كنيد. البته چنین نیست که الزاماً باید همة بچه ها را به كلاس موسيقي بفرستيم. خود محیط خانه مهم است. بعضی ها كه بچههایشان را به كلاس موسيقي می فرستند، دوست دارند اين بچه در ده سالگي شاهكار کند؛ يا گيتارنواز و فلوت نواز خوبي بشود.
اين را بايد بدانيم كه يادگيري موسيقي نياز به ممارست و ده ها سال زحمت دارد تا كسي بتواند به تدريج رشد كند. و يك هنرمند قابلي تربيت شود. ياد گرفتن موسيقي ايراني هم كار سختي است. ساعت ها بايد حوصله به خرج بدهي تا دستت راه بيفتد و قطعات و ملودي ها را حفظ كني، و زياد تكرار كني. الآن اين حوصله ها نيست. مشکلات زندگي حوصله را تنگ كرده. وقتي حوصله ها تنگ و كم ميشود، يادگيري و صرف انرژي و وقت براي آموختن اين هنرها و موسيقي هايي كه بزرگ هستند، طبيعتاً كم رنگ تر مي شود؛ و شما به سمت چيزهايي مي رويد كه همين ديروز توليد شده و امروز باید مصرف شوند. يك شبه آهنگ مي سازند. كما اينكه الان يك شبه تمرين مي كنند و يك هفته اي روي صحنه تئاتر مي برند. شما به اينها چه مي گوييد؟ اخيراً در تلويزيون يك سريال پخش شد و تمام شد كه هر روز شات را مي گرفتند و همان شب به اتاق تدوين مي فرستادند و پخش مي شد. مشخص است كه پشت اين كار برنامه اي نبوده؛ طرحي نداشته و زحمتي براي آن كشيده نشده است. نميشود يك شبه ياد گرفت، حوصلة جامعه هم كم شده. يا متأسفانه نسل جديد گاهي وقت ها در فضاي مجازي اسير مي شود. شما ساعت هاي متمادي سرتان را توي گوشي مي كنيد و ورق مي زنيد. اما چه چيزي مي خوانيد؟ يكسري داده هاي عجيب و غريب، بي مصرف و سطح پايين كه همين طور از چشم و ذهن شما وارد مغزتان تان مي شود. موضوع همين است. در گذشته زندگي ما اينطور نبود، اصلاً سبك زندگي ايراني يك سبك آرام و پر از حوصله بوده كه همهچيز به تدريج آموخته مي شده است. قرآن از يك طرف و آموختن ادبيات كلاسيك از طرف ديگر. بايد وقت گذاشت. كسي كه مي خواهد موسيقي هاي جدّي را ياد بگيرد بايد خلوت داشته باشد. خلوت و تنهايي وجود ندارد. متأسفانه نسل جديد بدتر از همه. همة ما به نوعي از تنهايي و خلوت هراس داريم. شايد بشود گفت كه قرنطينه و پيامدهاي كرونا تأثيري بگذارد و اي بسا همين آدم ها در شرايطي كه مجبور به عزلت و خانه نشيني بودند يك مقدار ريتم كندتري پيدا كردند و به سمت بازخواني، مرور و مطالعه و تمركز آمدهاند و بازگشت به چيزهايي كه در اثر شتاب به فراموشي سپرده شده بود.
ويژگي فرهنگ ما اين بوده و این ايرادي بر فرهنگ ما نيست. فرهنگ ما اينطور بوده كه بايد خلوت و تنهايي داشته باشي تا بتواني خلق كني؛ و فكر كني. و موسيقي جدّي گوش بدهي. وقتي خلوتي وجود ندارد، و همه از تنهايي هراس دارند و از تنهايي فرار مي كنند، و به فضاي مجازي پناه مي برند، خب این می شود که مسلماً حالا شما نمي توانيد از اين جامعه انتظار داشته باشيد كه زندگي برايش جدّي باشد. جدّيتي وجود ندارد. چيزهاي جدّي نياز به وقت دارد و محصول يك عمر تلاش است. چيزهاي جدّي نتيجة رياضت، عزلت و خون جگر خوردن بوده است. همان طور نبوده كه هر كسي در 20 سالگي ژست بگيرد و بگويد من هنرمند هستم؛ و ده هزار فالوئر دارم. اگر بپرسیم تو با این ساز چه چيزي مي زني خودش هم نمي داند. پيجهاي اينستاگرام را كه مختص موسيقي است نگاه كنيد، هر شب يك نفر به آنجا مي آيد و خودش را پرزنت مي كند كه چه كسي است و چيست و كجا ياد گرفته است. حتي ژست هاي نواختن را نگاه كنيد. قدماي ما را هم ببينيد و مقایسه کنید. جليل شهناز ساز مي زند نه عشوه و نه كرشمه اي دارد، چون موسیقی بسيار برايش جدی بوده است. الآن نگاه مي كنيد فقط ژست و پوزيشن نوازندگان به چشم می آید. آن ها كه تشنة ديده شدن هستند؛ موسيقي در حاشيه است. همة اينها دليل دارد، ما بايد تلاش كنيم و تا جايي كه خودمان از دستمان برمي آيد همهچيز را جدي بگيريم. وقتي جدي نگيريد جامعه هم شما را جدي نمي گيرد. وقتي من خودم را جدي نگيرم، مخاطب هم من را جدي نمي گيرد. من هستم كه نبايد اجازه بدهم موسيقي صرف ديده شدن، جمع كردن پول يا شهرت به قهقرا برود. آن كساني كه اصلاً دنبال شهرت نبودند مشهور شدند. كساني كه دنبال شهرت بودند يك شبه مشهور شدند و سپس به طور کل، از اذهان تاريخ فراموش شدند و رفتند.
این مصاحبه در تاریخ 28 فروردین 99 انجام شده است.
> > > >
