تفحص در اندیشه شاعران ایران – «حافظ» (غزل پنجاه و یکم تا پنجاه و پنجم)

معصومه بوذری

 

آنچه در پی می آید بخش هایی از پیش نویس و متن ویرایش نشدۀ کتاب در دست انتشار معصومه بوذری و همکاران است؛ و هرگونه برداشت از آن منوط به اجازه از نویسنده می باشد.

 

 

*** غزل شماره 51 ***

 

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است | وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز | هر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو | شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا | عشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش | فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران | کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود | نرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت | یار شیرین سخن نادره گفتار من است

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

 

چهار مصراع کلیدی؛ و ایموجی های بیان حالات:

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است…?

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز…?

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو…?

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت…?

 

نکته ها و رمزگان ها:

| تأکید بر حقانیت غیر قابل انکار گفتمان من و جور یار. لعل سیراب، لعل به خون تشنه: پارادوکس مفهومی. توجیهِ عمل جان دادن من (مرگ، خودکشی، فنا)، در پی دیدن لب یار من. تأکید بر من. انکار جان دادن من، توجیه ندارد. تقاضا از ساربان: به آستان شهر نرو. شاهراه: منزلگه دلدارِ [خونریز] من. رخت بردن: رسیدن و اقامت. خریدار بنده: عشق (فاعل) لولی: کولی سرمست. طالع خویش: تقدیر. بندۀ تقدیر بودن: اطاعت محض، سرسپردگی به سرنوشت (وجه تصوف عرفانی). قحط وفا: جور و جفای دائمی فراگیر. مقایسه: طبلۀ (قوطی) عطر. عبیرافشانی زلف (عبیر: عطر زعفران و گلاب): بوی خوش: امید و لذت: در کثرت و ظلمت زلف. شمه (اندک، جزء؛ بو) فیض (بهره، توفیق، الهام قلبی در تصوف) عطار من: صیغه مبالغه: بسیار معطر (در زلف عبیرافشانش) مبالغه در آبیاری گلزار تو (باغبان؛ نگهبان باغ، زیبایی ها) با اشک من. از در راندن: مانند نسیم (تشبیه). نرگس (فاعل) طبیب دل بیمار من امر به شربت قند و گلاب از لب یار: امر به تمرکز توجه به مرکز رخ. دستور توجه به خود یار. دل شفای بیمار [چولعل ِ شکّرینت بوسه بخشد] شکّر سخنی دهان یار. شیوۀ غزلسرایی من: نتیجۀ آموزه های یار نادره گفتان من [دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی آری آری سخن عشق نشانی دارد] شیرین سخن: کلام؛ کلمه. دهان یار: جان بخش و راهنما و رهبر. (مقابل نرگس: قتال)

 

واژه های لعل سیراب به خون تشنه، دادن جان، چشم سیه و مژگان دراز، دل بردن، ساروان، شاهراه، منزلگه، دلدار، بنده، طالع، قحط وفا، عشق، لولی سرمست، زلف عبیرافشان، فیض، بوی خوش، باغبان، ز در خویش راندن، لب یار، نرگس، طبیب دل بیمار، نکته آموزی طرز غزل، شیرین سخنی و نادره گفتاری یار =  حوزه معناییِ «ادبیات عرفانی و رندی»

 

سؤال معطوف به محتوای غزل شماره 51:

چرا حافظ نمی خواهد به شاهراه منزلگه مقصود برسد؟ چرا می خواهد در راه باشد کماکان؟ و ساربان را منع می کند از رسیدن، از وصال؟ و در حالی که هم درد و هم درمانش از رخ یار است. هم نرگس و مژگان دراز او را به قتل و نابودی رسانده و هم لب شیرین گفتار راهنمای اوست؛ یعنی هم نقطه ی آغاز رنج و هم پایان راه یک دایره و مدار است؛ با این حال نمی خواهد برود و ترجیح می دهد اشک بریزد و گلزار باغبان (یار) را آبیاری کند در همینجا [همین دنیا].

 

تحلیل گفتمان غزل شماره 51:

|

حوزه های گفتمانی غزل شماره 51:

معشوق زمینی + وجهه زنانه

شوخ چشمی رندانه:

 

 

 

 

*** غزل شماره 52 ***

 

روزگاریست که سودای بتان دین من است | غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید | وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر | از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد | خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار | کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش | زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست | که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان | که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

 

چهار مصراع کلیدی؛ و ایموجی های بیان حالات:

روزگاریست که سودای بتان دین من است…?

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار…?

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش…?

…که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است?

 

نکته ها و رمزگان ها:

| تأکید بر گفتمان متمایز خود؛ و افتخار به گرایش اخیر خود به تفکر ملامتی؛ و گفتگو با تو برای جلوه گری و استحباب. سودای بتان (عشق بتان): تضاد مفهومی با دین (بت پرستی. و نیز مفهوم دور سودا: تجارت) غم [ناشی از گناه]= نشاط دل من (دل غمگین من) آیرونی مفهومی. دیده ی جان بین: در تقابل با بی جان بودن بت. چشم جهان بین من [تفاخر]: جان بین (وارونگی در تمام باورهای پیشین: بت پرستی. ستایش تو. مرتبه ی دیدار). امر به یار من باش. استدلال همه ی زیبایی های جهان: رخ ماه تو. و اشک من (معادل خوشه پروین) غلوّ. خلق من را می ستایند چون او [عشق تو: فاعل] مرا تعلیم نطق داد. قوۀ نطق ([من ذکر تو گویم]). دولت فقر: پارادوکس لفظی. مرتبه فقر. دعا برای خود. استدلال: حشمت (جلال، شکوه، شوکت) من. تمکین (قدرت، نیرو). واعظ آشنا به شحنه (عسس، محتسب، پاسبان)؛ عظمت: فخر فروشی به عظمت شحنه و دستگاه حکومتی. مقایسه با دل مسکین من. کعبه مقصود: [خواست دل] درختچه خاردار مغیلان: تضاد با گل و نسرین: به جهت برتری این کعبه و این طریق از نظر من: مسکین دل من: طریق مقصود است. قصۀ حشمت خسرو پرویز: در مقایسه با لب او: که جرعه کش (پیاله کش) این خسروی من است. خسروی به این شیرینی. این خسرو: (یا شاه شجاع، یا مراد انتزاعی)

 

واژه های سودا، بتان، دین،  غمگین، روی، جان، جهان بین، فلک، مه روی تو اشک، عشق، دولت فقر، کرامت، حشمت و تمکین، واعظ، شحنه شناس، منزلگه سلطان، دل مسکین، کعبه مقصود، تماشاگه، مغیلان طریق، حشمت پرویز، لب جرعه کش؛ خسرو شیرین =  حوزه معناییِ «ادبیات عرفانی و رندی»

 

سؤال معطوف به محتوای غزل شماره 52:

چرا باید مغیلان طریق را مقایسه کند با کعبه مقصودی که واعظ شحنه شناس به دنبالش است حال آنکه خود کعبه جزو واژگان مطلوب و محبوب حافظ است؛ و این خسرو شیرین دقیقاً کیست؟

 

تحلیل گفتمان غزل شماره 52:

|

حوزه های گفتمانی غزل شماره 52:

معشوق زمینی + معشوق قدسی + وجهه مردانه

شوخ چشمی رندانه:

 

 

 

 

*** غزل شماره 53 ***

 

منم که گوشه میخانه خانقاه من است | دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک | نوای من به سحر آه عذرخواه من است

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله | گدای خاک در دوست پادشاه من است

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست | جز این خیال ندارم خدا گواه من است

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی | رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی | فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ | تو در طریق ادب باش گو گناه من است

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

 

چهار مصراع کلیدی؛ و ایموجی های بیان حالات:

منم که گوشه میخانه خانقاه من است…?

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک…?

…رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است☺️

…تو در طریق ادب باش گو گناه من است?

 

نکته ها و رمزگان ها:

| تأکید بر مکتب خود: ادعایی رندانه برای میخانه را در حکم خانقاه دانستن. ورد صبحگاه من دعا کردن به پیر مغان است (مقایسه و برتری مقام خود) اگر برایم صبوح (شراب بامدادی) فراهم نیست؛ با آن ترانه اش [صبوح: چنگ نواز؛ تعبیر استعاری] من آه عذرخواه دارم که نوای من است [نوا: ایهام: پرده ی موسیقی. موسیقی چنگ. نان و نوا]. مهم نیست شراب پگاهان ندارم؛ آه من به هنگام سحر حکم نوای سحری دارد (تأکید بر فردیت و اعتقاد فردی). شُکر خدا از فارغ بودن خود هم از پادشاه و هم از گدا. گدای خاک آستان دوست بودن حکم پادشاه است برایم. فرقی بین مسجد و میخانه نیست. مقصود هر دو: وصال شما. به حکم گواهی خداوند: تأکید بر ادعا. تیغ اجل، شمشیر مرگ؛ در همنشینی با رمیدن از درگاه. خیمه برکندن: جمع کردن بساط اقامت؛ رحلت. از درگاه دولتمندی نخواهم رمید (انتخاب ترکِ دولتِ “عاشقی” نخواهم کرد)، مگر به اجبار مرگ. تأیید عمل و انتخاب خود: از لحظه ی مقیم این آستان شدن، برابر با تکیه گاه بر فراز تختگاه خورشید (حکم به برتری مقام و جایگاه). بیت تخلص (مقطع): تأیید جبر و بی اختیاری در گناه [انتخاب میخانه بجای خانقاه و …] امر به خود (حافظ) که: در طریقت ادب دانی باش و جواب بده که: می پذیرم گناه من است (نتیجۀ گناه من این “انتخاب” است. ایهام: این “انتخاب” نتیجۀ گناه من است).

 

واژه های گوشۀ میخانه، خانقاه، پیر مغان، ورد صبحگاه، ترانه چنگ صبوح، نوا، سحر، آه عذرخواه، پادشاه و گدا، خاک در دوست، مسجد و میخانه، وصال، خیال، گواه، تیغ اجل، در دولت، آستان، گناه، اختیار، طریق ادب =  حوزه معناییِ «ادبیات عرفانی و رندی»

 

سؤال معطوف به محتوای غزل شماره 53:

چرا حافظ رندانه می گوید آه عذرخواه دارد (یعنی پشیمانی دارد و آه حسرت می کشد)؛ و می پذیرد که از نظر دیگران با این انتخاب خود [انتخاب سعادت و دولتِ دوست / یار، و بر آستان دوست اقامت گزیدن]، گناه کرده، ولی باز در طریقت ملامتی گام برمی دارد؟ یعنی دارد بازی می کند با ما مخاطبان. و هرچه می گوید چنان انعکاس دوگانه ی یک حقیقت ناپایدار است که به هر شکلی نگاهش کنیم می شود تأیید همان طریق ملامتی.

 

تحلیل گفتمان غزل شماره 53:

|

حوزه های گفتمانی غزل شماره 53:

گفتمان عرفان نظری + گفتمان عرفان عملی

شوخ چشمی رندانه:

 

 

 

 

*** غزل شماره 54 ***

 

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است | ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت | ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو | اگر طلوع کند طالعم همایون است

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است | شکنج طره لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است | سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی | که رنج خاطرم از جور دور گردون است

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز | کنار دامن من همچو رود جیحون است

چگونه شاد شود اندرون غمگینم | به اختیار که از اختیار بیرون است

ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظ | چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

 

چهار مصراع کلیدی؛ و ایموجی های بیان حالات:

…ببین که در طلبت حال مردمان چون است?

…اگر طلوع کند طالعم همایون است?

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی…?

…به اختیار که از اختیار بیرون است?

 

نکته ها و رمزگان ها:

| تأکید بر مظلومیت خود از جور تو. از شدت گریه: مردمک چشمم در خون نشسته (قرمزی داخل چشم)، %8

لینک کوتاه این صفحه: https://chistiha.com/cf03